شماره مقاله: 488

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article488



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

اگر پیامبر هم بیاد نمی تونه این قوانین رو عوض کنه / فاطمه شجاعی

پنج شنبه23 فروردین 1386


روزی که با بهناز برای کار پایان نامه اش رفته بودیم دانشگاه علامه طباطبایی، قرار شد من برم حیاط و امضاء گرفتن را شروع کنم. یه برگه ده تایی رو پر کردم و خیلی خوشحال شروع کردم به پر کردن برگه دوم. از تک تک بچه هایی که در حیاط نشسته بودند با کمال خونسردی امضاء می گرفتم. با چند تا از بچه هایی که در جلسات کمپین شرکت کرده بودند روبرو شدم و تمام کسانی که امضاء می کردند، آرزوی موفقیت برای من و کمپین می کردند. بی خبر از همه جا با احساس سروری که بهم دست داده بود فکر کردم همه همین دعا و آرزو را به من هدیه می دهند.

رفتم طرف دو دختر خانم چادری و گویا بد موقعی مزاحمشان شده بودم چون یکی از آنها گریه کرده بود و دیگری داشت دلداری می داد. وقتی که برگه های کمپین را به آنها دادم یک از آنها که حال صحبت کردن داشت رو به من کرد و گفت: «خانم شما با چه مجوزی دارید از دانشجو ها امضاء می گیرید؟» گفتم: «از دانشجو، بی سواد، با سواد اجازه نمی خواهد. من کار غیر قانونی انجام نمی دم که مجوز بگیرم.» خلاصه گفت چرا می خواد و من هم اهمیت ندادم و با نگاه انداختن به برگه سری تکان داد و گفت: «بله بله با کمپین شما قبلا آشنا شدم! و نگاهی به آدرس سایت انداخت. چند تا(آدرس سایت) داشتید بقیه اش کو؟» گفتم: «یکی بیشتر نبود و به خاطر فیلتر شدن عوض می شه و در مورد برابری گفتم بعضی از فقها به برابری زن و مرد اعتقاد دارند.» سری تکان داد و گفت: «بله، بله، فقها جدیداً فتواهای جالب می دهند.» شروع کرد از زاویه شرع بحث کردن و در مورد چند همسری و مواردی که در دین آمده بحث کرد و من با هزارتا آیه و دلیل و مدرک خواستم به او بگم خداوند با نابرابری مخالفه با به خاطر آوردن این آیه و آن آیه. دیدم سپرش رو خیلی محکم گرفته و حاضر نیست هیچ گونه خدای ناکرده تیری از حرف های من بهش اصابت کنه.

گفتم: «شما با چند همسری موافق هستی؟» گفت: «باید در شرایط خاص باشه. وقتی یه زنی همسرش فوت می کنه باید یک کسی نون آورش باشه. بی سر پناه که نمی شه!» گفتم: «فکر نمی کنی مردی با آوردن زن دوم در خانه، کانون خانواده اش رو از هم می پاشونه و زن اول هیچ گونه علاقه ای برای زندگی زناشویی وتربیت بچه هاش نداره و رسماً اون زندگی از هم پاشیده شده؟»

بحث کشیده شد به شهادت زن و البته ناگفته نماند نظرات این خانم برایم بسیار جالب بود که من فقط خلاصه ای از آن را برایتان گفتم و می گم. نظر این خانم در مورد دو شاهد زن برابر یک مرد این بود که برای خانم ها شهادت را سخت تر گرفتند چون مجبور نشند بیان شهادت بدهند که از کار و زندگی بیفتند. چون می گفت من یک بار خواستم شهادت بدم که فلان خانم در فلان تجمع حضور نداشتند، حسابی از کار و زندگی افتادم. البته فکر کنم از دید این خانم قانون ما را هم در مورد شهادت زن کسی وضع کرده که زنش با شهادت دادن از کار و زندگیش افتاده و صلاح دیده زنها از کار و زندگی نیافتند! از تعجب چشمهایم چهار تا شده بود چون با هر نوع نظریه ای در مورد شهادت خانم ها روبرو شدم بجز این یکی. گفتم: «مسئله انسان بودن و انسانیت است» می گفت: «اگر پیامبر هم بیاد نمی تونه این قوانین رو عوض کنه!»

دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست و گفتم باشه هر موردی که فکر می کنی درسته را بیاور. گفت باشه فقط من برم دفترچه ام را از کیفم بیاورم که از روی آن، مطالب را امضاء کنم. گفتم دفترچه دارم. اون رو دید و گفت این نیست. گفتم ما فقط همین یه دفترچه را داریم. گفت مال من یه جور دیگه است. دوستش گفت من برم بیارم. گفت نه خودم می رم. (البته خواست افتخار به دام انداختن من را تنهایی صاحب بشه) رفت به سمت دانشکده علوم سیاسی. برگه کمپین با حدودا شش یا هفت امضاء دستش بود. گفتم برگه را بده، بعد برو. گفت می رم بالا امضاء می کنم، می آرم. هر کاری کردم نداد. با رفتن اون به سمت بالا من هم فرار را بر قرار ترجیح دادم. چون دانشجوی آنجا نبودم. دلم برای امضاها سوخت و البته برای آن افرادی که شاید بتونند اذیتشان کنند و البته متوجه شدم این خانم چیز دیگه ای می خواست به من هدیه بده که من قبولش نکردم!