شماره مقاله: 486

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article486



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

كمپين خوب است حتي بي‌امضا! / پرستو اله یاری

يكشنبه12 فروردین 1386


تو يك كلاس نسبتن گران، تو جايي نزديك به شمال پايتخت باهاش آشنا مي‌شوم. دو سه سالي تا سي ‌سالگي فاصله دارد. ليسانس گرافيك دارد و سالها هم كار هنري مي‌كرده است، تا بعد از نامزد كردنش كه مي‌گويد همسرش ازش خواسته كنار بگذارد. چندين بار تو صحبتهايش سر كلاس گفته‌است كه دوران جواني بسيار آزادي داشته است.

حالا چهار سال است كه با مردي بيست سال بزرگتر از خودش عقد كرده است، "به اميد روزي كه ازدواج كنند." اين آخري را بارها از زبان خودش شنيده‌ايم كه با خنده وقتي كه كسي تاريخ عروسي اش را مي‌پرسد در جواب مي‌گويد. همسرش وكيل است.

راجع به كمپين با بچه‌هاي كلاس گپ مي‌زنيم. دفترچه‌ها را بينشان پخش مي‌كنم. بعضي ها همان موقع امضا مي‌كنند. بهم مي‌گويد: من با بيشترشان موافقم، اما مي‌شود دفترچه را بخوانم و بعد جواب بدهم؟

مي‌گويم: آره، حتمن. اگر خواستي فردا يا روز ديگري.

روز بعد مي‌گويد: تمام موارد قبول! اما تمكين به نظر من تنها چيزي است كه از زن در زندگي زناشويي خواسته شده است و تنها وظيفه زن بر‌آوردن نياز جنسي شوهرش است و قانون هيچ اشكالي ندارد.

مي‌گويم: مي‌داني تمكين كه در قانون هست، كوچكترين توجهي به وضع روحي و اختيار زن در اين مورد نكرده است، مي‌داني اگر تو روزي به هر دليلي حوصله يا توان آن را نداشتي،‌ يا از نظر روحي آمادگي اش را نداشتي بايد حتمن تحت هر شرايطي تمكين كني؟

مي‌داني تمكين علاوه بر آن اجازه از خانه بيرون رفتن، رفت و آمد با دوست هايت، رسيدن به علاقه‌ها و دلمشغولي ها، اجازهء سفر، اجازهء كار، اجازه براي انتخاب جايي كه بخواهي زندگي كني و هر چيز جزئي ديگري در زندگي شخصي خودت را هم شامل مي شود؟

مي‌گويد: شايد تو راست بگويي، ولي وقتي من بعد از عقدم كار نمي‌كنم، صاف مي‌روم و صاف مي‌آيم و همه چي‌ برايم مهيا است،‌ خوب چيزهاي ديگر را هم مي‌پذيرم.

مي‌گويم: آره خوب! ممكن است تو اين را ترجيح بدهي. سعي مي‌كنم اين را طوري بگويم كه ارزش‌گذاري به نظر نيآيد. ادامه مي‌دهم: حالا براي مواردي كه موافقي حاضري امضا كني؟

مي‌گويد: شوهرم اجازه نداد.

مي‌گويم: جدي؟ چرا؟ راجع به عواقبش نگران بود يا اينكه ...؟

مي‌گويد: نه! گفت از اين مسخره‌بازي ها خوشم نمي‌آيد. همين مانده كه بخواهي به اين چيزها فكر كني.

چشمهايم گرد مي‌شود. كلي خودم را كنترل مي‌كنم كه لحن و رفتارم قضاوت آميز نشود. فقط لبخند مي‌زنم و مي‌گويم: چه عجيب! تو خودت چي فكر مي‌كني؟ به نظرت مسخره‌بازي است؟

با لبخند پر رنگ و پر‌آرامشي مي‌گويد: اگر هم نباشد، من حرف رو حرف آقامون نمي‌زنم.( آخري را با لحن مصنوعي و بامزه‌اي مي‌گويد.)

لبخند مي‌زنم و مي گويم اميدوارم هميشه همينقدر شاد بماني. و برگهء سفيد را از دستش مي‌گيرم.

دو ماه بعد سر كلاس راجع به شغل‌هاي ايده‌آلمان صحبت مي‌كنيم. مي‌گويد من عاشق بازيگري بودم. صورتش سرخ مي‌شود، ‌چشمهايش پر مي‌شود، به پهناي صورت اشك مي‌ريزد، بي‌صدا صورتش را با دستهايش مي‌پوشاند و از كلاس بيرون مي‌رود.

همه شوكه‌ شده‌ايم. بعد از برگشتش هر كسي چيزي مي‌گويد كه آرامش كند. آخر كلاس مي‌گويد مي‌خواهد با من حرف بزند،‌ قراري مي‌گذاريم. زنگ كه مي‌زند، صدايش شكسته است انگار يا نه نصف شده توان صدايش، يا نه تو بگو صداي نارنجي كه خاكستري است حالا. مي‌گويد من و تو رابطهء چنداني با هم نداشتيم اما فكر كردم شايد تو فقط الآن بتواني كمكم كني. ته دلم چيزي سر مي‌خورد. ياد آن بحث تلخ تمكينش مي‌افتم. انگار حس بدي كه پيش‌بيني اش مي‌كردم خيلي زود فرارسيد.

مي‌گويد: اگر بداني بهت دروغ گفته‌اند؟ اگر همه زندگيت را براي چيزي داده باشي كه دروغ بوده باشد، اگر ... اگر... اگر... گريه صدايش را مي‌برد. مي‌گويد من فقط يكي از چندين زنِ زندگي شوهرم هستم.

مي‌گويد: كارم را، خانواده‌ام را، هنرم را، دوستهايم را ... خودم را همه چيز را به خاطر او تغيير دادم و حالا... .

فكر مي‌كنم چه خوب كه كمپيني بود تا بهانه‌اي بشود براي اين كه تو حرف بزني. با اين جمله‌ها شروع مي‌كنم: مهم است تو اين شرايط بداني همين كه حالا فهميدي خيلي خوب است. بداني كه هيچ چيز تمام نشده است، گرچه درك مي‌كنم كه خيلي برايت سخت است و و و ... .