شماره مقاله: 4777

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article4777



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

« یک میلیون و شصت امضاء »/دکتر حسین رجایی

دو شنبه13 مهر 1388


تغییر برای برابری - در سالهای دهه‌ی شصت خورشیدی که در سنین نوجوانی بودم، روزی نامه‌ای از یک دوست دوران کودکی به دستم رسید که امروز بعد از گذشت 25 سال، هنوز جزئیاتی از آن نامه برایم در پرده‌ای از ابهام فرومانده است. دوستی که تا 17 – 16 سالگی در یک کوچه و در همسایگی همدیگر بزرگ شده بودیم و آنها شاید یک سالی می‌شد که به شهر دیگری مهاجرت کرده بودند، نامه‌ای به آدرس دبیرستان محل تحصیل برای من فرستاده بود و برای من در آن نامه از خاطرات خوش قبلی‌مان به مقتضای سنّمان یادآوری‌ها کرده و از اتّفاقاتی که بعد از مهاجرت به آن شهر برایش روی داده بود، برایم نقل کرده بود. از جمله از احساسات و از تجربه‌های عاطفی هیجانی خود برایم نوشته بود.

امّا موضوع بسیار عجیب این بود که در پایانِ نامه و بعد از امضای آن، دوست خجالتی من با خطی دیگر و با رنگی متفاوت از خودکار اصلی و با لحن یک آدم سالمند یا میانسال، دلسوزانه از من خواسته بود که به راه راست هدایت شوم و نصیحت‌ها و پند و اندرزهایی بارم کرده بود که بعدها در مواجهه‌ی مستقیم هم از آنها اظهار بی‌اطلاعی می‌کرد و هم اظهار شرمندگی! ... البته در آخر همان مواجهه هم تصریح کرده بود که «من معمولا از تو نصیحت می‌پذیرم تا اینکه جرأت کنم که تو را نصیحت کنم!»

گذشت طور خاصی از ایّام زمانه، بعدها برایم روشن ساخته بود که این سالمندان یا میانسالان دلسوز ممکن است چه کسانی باشند؟! بد نیست بدانیم که برای بسیاری از هم‌سن‌های مذکّر و مخصوصا مؤنت من، چنین مسائلی در آن سالها روی داده است. امّا آنچه هنوز هم برای من مبهم مانده است، این است که در کجای روند نامه‌رسانی ممکن است چنین دلسوختگانی خوابیده و به خود اجازه داده باشند که در امانت سپرده شده به پُست یا امین مردم دست ببرند؟
خلاصه، این بود که حتّی پس از گذشت حدودا دو دهه و نیم از آن روزها، هیچگاه نتوانسته بودم همانند بسیاری از میهن‌دوستان که از 2500 سال سابقه‌ی پُست در کشورمان به خود می‌بالند، به این سند دیرینه ایران زمین افتخار بکنم و بلکه کمی هم تنفّر بَرَم داشته بود. هرکس از دوستان یا آشنایانی که در دوردست‌ها زندگی می‌کرد، اگر از من می‌خواست نامه‌ای به او بنویسم، جواب می‌دادم: «اِن شاءَ الله که بتوانم به حضور برسم. چون از نامه‌نگاری به حدّ کافی بیزارم!»

اما امروز دیگر نتوانستم برای شما عزیزان کمپین نامه ننویسم. چون ظاهرا 25 سال کار خودش را کرده و کارم به فراموشی کشیده شده است! البته امروز دیگر می‌دانم که باید نامه را توسط یک امین واقعی به دستتان برسانم.
سال پیش بعد از یک دوره غارنشینی و ناامیدی، کمی جنبیده بودم و دوست داشتم که با جمع کردن تعدادی امضاء، برایتان هدیه‌ای از یک درویش بفرستم. 59 امضاء را با مشقّت مخصوص یک مرد میانسال جمع کرده و به اضافه‌ی امضای خودم به صندوق پستی‌تان فرستادم. این 59 نفر که مثل خود من فرصت و حوصله‌ی زیادی برای اینترنت و فیلترشکنی و ... نداشتند، امضاهایشان را در شهرها و مکانهای مختلف این مرز و بوم بر پای برگه‌هایتان گذاشته بودند، بطوری که امکان رجوع دوباره به همه‌ی آنها کار ساده‌ای برایم نبود.

بله! حدستان درست است. نمی‌خواهم اعتراف کنم که دوباره گول خوردم و حتّی از بلعیده شدن آن امضاها در جایی از روند نامه‌رسانی، هیچ گلایه‌ای ندارم. نگرانی من از آن است که دوباره آدم‌های سالمندتری از من، آن برگه‌ها را طوری مونتاژ کنند و به اسم اینجانب و 59 آدم عاقل‌تر و بالغ‌تر از من، لیستی طولانی از نصایح اخلاقی برایتان بفرستند تا شما را از بالابردن آمار طلاق، رواج بی‌بندوباری و ... بر حذر دارند!

من و آن امضاءکنندگان که امیدواریم در پایان موفقیت‌آمیز تلاشهایتان، به نام 60 نفر در کنار یک میلیون معروف شویم، می‌دانیم که چه چیزی را امضاء کرده‌ایم: طومار رفع قوانین تبعیض‌آمیز بر علیه زنان در ایران و اعلامیه‌ی برابری زن و مرد در جهان.

دکتر حسین رجائی
22/12/1387