|
منم کمپینی هستم /پروين ذبييحيچهار شنبه11 شهریور 1388 تغیر برای برابری - مينی بوس در جاده خاكي وپر پيچ وخم ره مي سپارد . راننده پخش ماشين را روشن ميكند خواننده اي اورامي زبان مي خواندو از آمدنش به خانه باغ قديمي مي گويد و دراندوه از دست دادن ياران ناله سر مي دهد.به كوه وباغ ودره هاي اطراف چشم دو خته ام اثري از سر سبزي ونشاط گذشته نيست د دشت ها تشنه چشمه ها خشك وبرگها در اوج تابستان به زردي گراييده اند. كم آبي بيداد مي كند. دهقانان دلمرده با شانه هاي افتاده وچهره ا يي مغموم با نگاهي بي رمق به زمين بي حاصلشان زل زده اند. زمين تشنه ايي كه در دل هزاران راز نهفته از فرزندان بي نام ونشان اين مرزوبوم دارد ............... خسته از رنج سفري طولاني به خانه باغ پدري بازمانده از ميراث گذشتگان ميرسم. باغي بزرگ وقديمي مملو از درختان تناور در روستاي بيساران كه مابين سنندج ومريوان قرار دارد . زير سايه درخت گردوي پير كه عمرش از 100 سال گذشته دراز ميكشم ، سعي ميكنم از سكوت وآرامش باغ لذت ببرم ووقايع اين يكي دوماه اخير راچند لحظه از ياد ببرم وكمي آرام شوم چشمانم را مي بندم وبه خواب ميروم .................... سروصدايي بيدارم ميكند. برايم مهمان آمده .شناختمش ميناست زن جواني كه در تحقيقاتي كه در آورامانات و در روستاي دزلي، قتلگاه شهين نصرالهي راجع به جايگاه زن كرد در خانواده داشتيم همراه با اطرافيانش خيلي كمكمان كرد وشايد اگر همدلي وهمراهي او وخانواده اش نبود ما نميتونستيم كاري ازپيش ببريم . خوشحال شدم اورا ديدم. كمي با هم گپ زديم. گفت از دزلي به بيساران نقل مكان كرده اند. از او راجع به يك پيرزن قديمي پرسيدم كه تنها باز مانده ما ماهاي محلي بود و تنها فردي كه ختنه نوزادان را انجام ميداد ، گفتم فرصتم كم هست كاش ميتونستم يك مصاحبه با اوداشته باشم گفت اگر نشد من اين كارراحتما انجام ميدهم. پرسيدم ميتواني اين كار را بكني؟ خنديد خنده اي ازته دل وگفت چطور نميتونم مگر من كمپيني نيستم؟ يادت مياید وقتي آمدي دزلي براي ما دفترچه كمپين آوردي وبرگه امضا وگفتي بعد از خواندن اگر دوست داشتيد امضا كنيد من ودوستانم دفترچه ها را خوانديم ودو برگ امضا هم جمع كردم. دوست داشتم امضاها بيشتر باشد باور كن آن دو برگ را هم به سختي توانستم جمع كنم و نميدانستم آنرا چكار كنم دور شده بودم ودسترسي به شما نداشتم . براي چند لحظه ساكت شدم نميدانستم در مقابل آنهمه سادگي وصفاي باطن چه بگویم. اورا بو سيدم وگفتم سه سالگي كمپين نزديك هست. قول بهت ميدم اگر مراسم داشتيم دعوتت كنم و با تلاشگراني كه كمپين سه سال است لحظه لحظه ها وغم وشاديمان را بهم پيوسته آشنايت كنم ......................... ر وزي كه ميخواستم بر گردم به خانه كوچك و با صفايش دعوتم كرد. دو برگ امضایش را به من داد كه رويش نوشته بود كمپين عزيز ورود به چهار سالگيت مبارك. ومن هم از طرف او وتمام زنان زحمتكش و خشونت ديده روستاهاي اورامان كه در پي تغييرند تقديم كمپين ميكنم |