|
سفره ی صلح / مینو مرتاضی لنگرودیسه شنبه20 مرداد 1388 آن سفرۀ بلند سپید را بیاور می خواهم آن را در پهنۀ دشت های این سرزمین بگسترانم آن نان گرم را بیاور همان که در تنور تجربه پخته ام می خواهم آن را میان همه، قسمت کنم آب را فراموش نکن کوزه های پر از زلال در میان سفره بگذار تا لب تشنگان سینه از خشکی کینه بشویند، و سبزی هم که بخشش بی منت طبیعت است... آری در سفره صلح لقمه هایی به اندازه چیده اند و سبدی از سیب سرخ می گردانند... شاعر: هاله سحابی هاله جان بیا و ببین که با چه عشقی فرمانت را اجرا کردیم . سفره سپید و بلندی انداختیم، نانی که بر سنگ های داغ مقاومت در تنور تاریخ پخته بودی را در کنار کوزه هایی پر از زلال عشق و مروت در میان سفره گذاشتیم و سفره سپیدمان را با بخشش بی مزد و منت طبیعت به سبزی آراستیم . در سفره صلح لقمه هایی به اندازه می چیدیم و در تدارک سبد سبد سیب سرخ بودیم...که قطرات خون سرخ تو سفره سپید صلح مان را رنگین کرد. هاله عزیزم ، باور نمی کردیم این خونها از سر شکسته تو چکیده باشد.همان سری که همیشه سرشار از ترنم آشکار عارفانه است . همان سری که لبریز از اندیشه های صلح خواهانه است . همان سری که هشیارانه لحظه ها را مراقب است و اصرار دارد بلافاصله و بدون درنگ پس از شنیدن ندای خیرو فلاح ، از زلال معرفت وضویی بسازد و پیشانی بر خاکی که عاشق آنست بگزارد و صلح و عدل را سجده کند تا مبادا و خدای ناکرده حتی ثانیه ای از جمع آزادگان عاشق و کاروان صلح دوستان عدالتجو غافل و یا عقب بماند؟! هاله جان به صلح قسم که جای خالی گل وجود تو را بر بالای سفره هیچکس جز تو نمی تواند پر کند. ما منتظریم هاله جان، تورا ما چشم در راهیم . مادر صلح ایران ، هرجا که باشی ، حتی در تاریک ترین سلول انفرادی ، مطمئنم احساس یاس، افسردگی و تنهایی سراغ تو نخواهد آمد، زیرا مادران صلح با نودوستی و صلح خواهی و عشق به انسانها خود را در قبال این آفات و بیماری ها روئین تن کرده اند . من باور دارم : قلب مومن هاله به قلب جنگل و درخت می ماند که در زیر سایه سار سبزش در کنار بیشه شیر و پلنگ ، کلبه هایی برای انسان و لانه هایی برای بلبل و طوطی و پیله هایی برای کرم ابریشم و پروانه می سازد و لقمه هایی به اندازه برای هر یک آماده می کند. قلب صلح جوی هاله به قلب آسمان می ماند که همه موجودات جهان را زیر یک سقف گردمی آورد و از عرق پیشانی تفتیده کارگران و کشاورزان و آب چشم رنج دیدگان و اشک های شوق آزادشدگان از زنجیرهای جور و جهل و بیماری که بر زمین پاشیده می شوند ابری می سازد و بارانی تدارک می بیند و بردشت و صحرا و کوه و انسان و حیوان فرو می بارد تا همه جهان از آن زنده و تازه شود. قلب بخشنده هاله به قلب خورشید می ماند که بر دارا و ندار ، کافر و مومن ، شاه و گدا ، زن و مرد و بر گناهکار و بی گناه یکسان می تابد و جهان را با نور افشانی بی دریغ خود گرم و خواستنی می سازد. براستی آیا کسی باور می کند که بتوان اقیانوس ، کوه ، خورشید، باران ، زمین و یا جنگل که در پرتو صلح و امنیت معنا و ماهیت زیست می یابد را در سلولی حبس کرد؟! |