|
مراسمی به بهانه یادبود شهید بهزاد مهاجرشنبه17 مرداد 1388
تغییر برای برابری - 15مرداد 88- نوشته "برای کسی که پنجاه روز بعد از مرگش، جنازه اش را تحویل خانواده اش می دهند چه مراسمی باید گرفت؟" مانده ایم مراسم برای کی؟ ندا؟ سهراب؟ اشکان؟ بهزاد؟ یعقوب؟ مهدی؟ کیانوش؟ مسعود؟ ناصر؟ علیرضا؟ مصطفی؟ محمد؟ محسن؟ داوود؟ امیر؟ بهمن؟ همه هستند. همه عکسها. همه شهدا. یک اندازه. روی یک دیوار. تشخیص نمی دهی مراسم کی است. یا اینبار خوب تشخیص می دهی. مراسم همه است. همه کسانی که جنازه هایشان را تحویل گرفتیم. از ندا که تمام لحظات جان دادنش را دنیا دید تا همه آنهایی که جان دادنشان را ندیدیم، اما نگران و مضطرب هر روز و هر شب فاصله بین دادگاه انقلاب و اوین و بعد به تدریج کهریزک و پزشک قانونی را طی کردیم. یادت مانده؟ همه آنهایی که بدنهای تار و مار شده شان داغ لحظات جان دادنشان را همیشه تازه نگه می دارد. چه بسا عکس جسدهای همه اینها را تو هم که به دنبال عزیزت بودی دیده ای و نشناختی. اما حالا دیگر برای همیشه تاریخ می شناسیمشان. 16 رز سرخ، نمی دانم این سرخی است که به سیاهی می زند یا داغ است که سیاهی را سرخ می کند.
مادر سهراب اعرابی می گوید که پسر 19 ساله اش به هیچ کدام از آروزهای جوانیش نرسیده بود. نمی دانم صدای بلندگوها به اندازه کافی هست که برادران مامور که در کوچه قدم می زنند این جمله ها را بشنوند یا نه؟ تلخ ادامه می دهد که کشته شدن علیرضای 12 ساله به تازگی نداشتن هیچ رحم و مروتی را از اینها خوب معنی می کند. و سکوت او را صدای نوایی پر می کند: " خانه ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز... من به هر سو می نهم این را، در نهیب آتش پر دود... از درون خسته سوزان می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد... وای بر من ... وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری..."
و تمام فریادهایی را که هدیه می آورند مردم . مریم های سفید. رزهای سرخ. و سبزهایی که روبانهای سیاه دارد. "قسم به بوسه آخر قسم به تیر خلاص قسم به خون شقایق نشسته بر تن یاس قسم به آتش پنهان بزیر خاکستر قسم به ناله مادر قسم به بغض پدر..." پدر و مادر اشکان سهرابی که می آیند باز نمی دانی صدای ناله است که بلند می شود یا فریاد این همه رنج و ظلم. قسم به خشم رفیق..." مادر اشکان خودش را با نام فرزند شهیدش معرفی می کند، تا شاید خوب بشناسند حافظان امنیتی که از ترس در مراسم ترحیم هم یکی یکی و دو تا دوتا می نشینند: "من مادر اشکان سهرابی هستم. پسرم 20 ساله بود. در دانشگاه قزوین دانشجوی IT بود. خیلی پسر محجوب و سربزیری بود که همه محل برایش عزاداری کردند. من جگرم خیلی سوخته و امیدوارم آه ما مادران دامنشون را بگیرد. همین یک پسر را داشتم که از بالای یک ساختمان زدندش. الآن 45 روز است که خواب و خوراک ندارم، اما اینجا خوب است که همه همدرد آدم هستند." و مطمئنیم که مادر اشکان هم محله شان را گم می کند وقتی تمام محله ها که نه، تمام ایرانیها برای پسرش عزاداری می کنند. "که خونبهای تو خون سیاه جلاد است سکوت دامنه در انتظار فریاد است طنین نام تو در ذهن هر خیابان است..." مادر اشکان درست می گوید، مادران عزادار که هستند، مادران شهدا تنها نیستند. مادران صلح، مادران کمپین یک میلیون امضا که هستند، آه مادران هم نوا می شود. هر نام آشنایی که می آید، دلها را گرم می کند. آقای دكتر حسین قاضیان، خانم فخرالسادات محتشمی پور، آقای شکوری راد، ساعد باقری، جمعی از فعالان گروه میدان، بهاره هدايت و جمعي از اعضاي تحكيم وحدت و سازمان ادوار تحكيم، کمیته گزارشگران حقوق بشر، پروين اردلان سوسن طهماسبي زهره ارزني و برخي ديگر از اعضای کمپین یک میلیون امضا، برخي روزنامه نگاران و برخي نويسندگان ماهنانه توقيف شده زنان، هنرمندانی مثل آقایان کامبوزیا پرتوی و جعفر پناهی و خانم رخشان بنی اعتماد و خانم آزيتا شرف جهان گرچه این تیغ و تیر هیچ چیز را بی نصیب نگذاشته. استاد مجتهد شبستری هم به همراه همسرش می آیند و آیه 169 سوره آل عمران را برای خواهران بهزاد هدیه می آورند. با این شوخی تلخ آغاز می کنند که دیگر با دیدن ما ریشوها وحشت می کنید. غافل از اینکه حتی زمان و مکان کشته شدن بهزاد هم مبهم است چه برسد به قاتلش. آقای شبستری در صحیفه المهدی این فراز را نشان خانم مهاجر می دهد که: "خداوندا یقین دارم که به ستم کردن امر نکردی و به آن خشنود نیستی و میل به آن نداشته و آن را نمی خواهی و دوست نداری. این گروه را می بینی که به ظلم و ستم به بندگان و تعدی و تجاوز بنا حق و ظالمانه و دشمنانه و خصمانه بر علیه ما مشغولند..." و با تاکید بر این که هیچ وقت ظلم و ستم پایدار نیست، توصیه می کنند که ذکر این فراز آرام کننده است.
برادرها گفته بودند مراسم نباشد و اگر بود شعار و سخنرانی نباشد. نیازی به شعار و سخنرانی نیست. سکوت این جمعیت که تا چندین ساعت بعد از زمان شروع مراسم همچنان می آیند ساعت ها سخنرانی و طومارها شعار است. "نه خارم نه خاشاک زن و مرد بی باک تنم پاره پاره شد از ضربه های مرد سفاک من آروم نگیرم سر اومد زمستون..." مهوش مهاجر آخرین شعر بهزاد مهاجر را می خواند: و مراسم سوگواری کشته شدگان خرداد و تیر 88 تا ابد ادامه پیدا می کند... |