شماره مقاله: 4427

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article4427



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

براي ژيلا كه شايسته جايزه شجاعت در روزنامه نگاري است /فريده غائب

يكشنبه18 مرداد 1388


اين روزها جسم شان خسته به نظر مي رسد و چشم هايشان مملو از غم... اين روزهاخيلي زود دچار رنجش مي شوند... بعضي وقت ها حتي دچار تنفر مي شوند ... مگر در روزنامه چه خبر است؟

ژيلاي عزيز يادت مي آيد اين سوالي بود كه زمان توقيف فله اي مطبوعات ازروزنامه نگاران مي پرسيدي و مي خواستي غم ها ، سرگرداني ها و نا امني شغلي روزنامه نگاران را به تصوير بكشي و اين كار را هم كردي . كتابت را با نام "روزنامه نگاران پير مي شوند و غصه مي خورند" نوشتي. از نا امني هايي كه روزنامه نگاران دارند و از بيكاري هاي مدامي كه گاهي خسته شان مي كند. اما انگار اين روزها اين نا امني و بيكاري و در خانه نشستن براي ما روزنامه نگاران حاشيه است و بايد به فكر دوستان روزنامه نگار دربندمان باشيم كه بي هيچ دليلي 40 روز است زنداني شده اند و به فكر روزنامه نگاراني كه به شيوه هاي مختلف تهديد مي شوند و در انتظار دستگيري، شب هايشان را در سياهي به صبح مي رسانند.

اين روزها كتابت را ورق مي زنم . در جايي از خودت واحساست نوشته اي :"بيشتر از دو ماه مي شد كه سرگردان بودم و نمي دانستم بايد چه كار كنم؟ براي من كه تا همين چند وقت پيش در محيط پر ازهيجان و نشاط تحريريه روزنامه ها كار كرده بودم، تحمل در خانه نشستن سخت بود.سرگردان بودم و عذاب مي كشيدم."

راستش حرف ها و احساس آن روزهايت در مقايسه با شرايط امروزت چيزي نيست. امروز از تو به عنوان روزنامه نگار، انساني ساخته شده كه ديگر بيكاري ، تو را از پا در نمي آورد و حتي تهديد و زندان هم برايت بازي اي بيش نيست.

اين سال هاي اخير آنقدر بر سرت به عنوان روزنامه نگار و فعال جنبش زنان انواع بلاها نازل شده و طعم بازجويي و تهديد و دستگيري را چشيده اي كه خوب مي دانم كه باز هم اين بار سربلند بيرون مي آيي و دوباره خاطراتت را مي نويسي. راستش مرور تجربه هاي در زندان بودنت تسلاي خاطرم مي شود .از اينكه مي گفتي زفتار زندان بان و باز جو ها را به بازي اي تشبيه مي كردي كه قرار است نقش تحقير تو را برای تو به عنوان عنوان زنداني بازي كنند و در اين شرايط است كه اين رفتارها به تو برنمي خورد.

حرف هاي گذشته ات را به ياد مي آورم همان زمان كه به عنوان دخترجوانی كه تازه درس روزنامه نگاري را از تو مي آموخت و مدام به من مي گفتي كه اين شغل در ايران امنيت ندارد ، حتي اگر بيكار هم باشي باز هم يك روزنامه نگاري . اين حرف ها را بارها گفته بودي اما من بارها نااميد شدم و تو مثل خواهر بزرگترم روزنه هاي اميد را در قلبم باز مي كردي .

راستش را بخواهي روزهاي سخت بعد از انتخابات كه باز هم روزنامه كلمه سبز كه درآن كار مي كردم تعطيل شد، بدون حضورت برايم سخت تر شد. جاي خالي اميد دادن هايت را حس مي كنم و دلم تنگ است براي لحظه هاي سختي كه تو اميدم مي دادي و مدام مي گفتي شجاع باش و مقاوم. مي دانم حالا تو در زندان شجاع و صبوري و نگرانت نيستم. واقعا شايسته جايزه "شجاعت در روزنامه نگاري " هستی كه امسال نصيبت شد.

کانون زنان ایرانی