شماره مقاله: 4392

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article4392



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

مادر کمپینی پرسه زن و روایت او از روز جهانی همبستگی با مردم ایران

دو شنبه5 مرداد 1388


تغییر برای برابری - ساعت پنج بعد ازظهر روز همبستگی با مردم ایران، سوم مرداد، براي ديدار دوستي عازم شدم. سر راه سري به ميدان ونك زدم خبري نبود جز حضور نيروهاي لباس شخصي تر و تميز با جوراب هاي سفيد.

حدود ساعت شش بعداز ظهر بعد از دیدار دوستم همراه با او پياده به طرف ميدان ولي عصر حركت كرديم. در اطراف ميدان ماشين هاي سبزی دیده می شد كه روي آنها كلمه كلانتري نوشته شده بود. ماموران نیروی انتظامی در پياده روها و روي پله هاي مغازه ها نشسته بودند، ازدوستم جدا شدم و به طرف بالا پياده راه افتادم هنوز دو متري نرفته بودم كه لباس شخصي ها را دیدم که با موتورهاي قرمزشان به طور جمعي آمدند. جو رعب و وحشت با صداي ناهنجار موتورها عابران را درجاي خود ميخكوب مي كرد. همه از هم مي پرسيدند : امروز چه خبر است؟ در جواب آنها گفتم امروز "روز همبستگي مردم دنيا با ماست" مگر نمي دانيد؟ حرفم به انتها نرسيده بود كه پسر جواني را ديدم كه از جهت مقابل به سرعت مي دويد و مي گفت "ديگه نمي گم ولم كنيد" نزديكي من دو موتور سوارنقاب دار به او رسيدند و شروع كردند به سروصورتش زدن. پسر به زمين افتاد يكي از آنها بي رحمانه و با تمام قوا موهايش را گرفت و از زمين بلندش كرد... مغازه دارها همگي به پياده رو خیابان آمدند ولي سكوت ؛ هيچكس حرفي نمي زد. به اتفاق يك زن شروع كرديم به جيغ كشيدن كه "ولش كن ولش كن"؛ مردها جرات پيدا كردند و وارد ماجرا شدند، در این حین لباس شخصي های نقابدار به آنها حمله کردند و با مشت به سينه زدند، مردها ناچار به عقب نشيني شدند اما فريادهاي ما دو زن موتورسوارها را به عقب راند و بلاخره پسر را رها كردند و رفتند و ماهم او را به یکی از مغازه ها برديم و او هم چند دقیقه ای بعد از مغازه بيرون آمد و فرار كرد، هنوز لحظاتي نگذشته بود كه لباس شخصي ها به طرف ما آمدند به مغازه حمله كردند ولي پسر ديگرآن جا نبود. من هم محل را فوري ترك كردم...

سر عباس آباد ولي عصر گرداني از نيروهاي نظامي به طرف بالا مي رفتند. به آنها نزديك شدم و گفتم چه خبر است ؟ اتفاقي افتاده؟ یکی از آنها در جواب گفت :" نه برو. هيچ خبري نيست ". از او پرسيدم "پس شماها اين جا چه مي كنيد ؟" گفت "اطلاعات غلط دادن !"

درحالي كه به يكي از آنها نزديك مي شدم گفتم " هیچ می دانید که ديگر از شماها نمي ترسيم؟ قيافه هايتان براي همه معمولي شده است " پسر جواني در ميان نيروهاي انتظامي که او هم نقاب داشت گفت : "اين درست همان چيزي است كه بايد مي شد. "نبايد ترسيد" با تعجب به او نگاه كردم و چشمكي زد و رفت. ساعاتي بعد به ميدان ونك رسيدم. دوبرابر مردم لباس شخصي ها و نیروهای اطلاعاتي در گوشه و كنار ميدان تجمع کرده بودند و نمي گذاشتندمردم جمع شوند.

تا ساعت نه در اطراف ميدان مثل بقيه پرسه زدم . وسپس محل راترك كردم.
از خودم مدام می پرسیدم، چطور می توان جوان ها را تنها گذاشت ؟ چطور می توان شاهدكتك خوردن بچه هايمان باشيم و هیچ نگوییم ؟ واقعا اگر زن ها درخيابان ها نباشند چه مي شود؟ نمي دانم!