|
خانم پرتقال..../شهاب الدین شیخیيكشنبه4 مرداد 1388 دلم هوای تسبیحات باران و سجاده گشودن پرتقال را می خواهد گمان مبر این انار ِ پاشیده بر کنار و پیشانی خیابان طعم خون را از چشمان دختری از یاد برده است کتاب های مقدس را فرو بیاور در آغوش ام به اندوه و کوری ِ خفاش ها فکر کنی یا از نفس های بریده ی زنی پیر در ضربه ضربه های باتوم هایی سبز و اکنون آغوشی که از نمازِِِ ِ پستان های ات مقدس تر فردا را لبریز پنجره خواهد کرد سلام خانم پرتقال ! شما شناسنامه ای ولگرد را در فایل های دیلیت شده ی اداره ای بین المللی پرینت نگرفته اید برای سرزمینی بو گندو........ چای ای تلخ زیر یک درخت زالزالک بر پاسپورت های" س ک س" و "ن م ا ز" نریخته است؟ بر روسری مادری پسر مرده.... سلام خانم پرتقال ! ببخشید دیگر یادم نمی آید آخرین نامه ی عاشقانه مان در گریه های سوخته ی کدام گاز اشک آور خیس خورده است. ببخشید خانم پرتقال ! من مُردم. |