شماره مقاله: 4223

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article4223



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

بی حقوقی زنان

وقتی کار از کار میگذره

شهرزاد آل داود

دو شنبه18 خرداد 1388


زن و شوهر بودن. این رو از سن و سالی که ازشون می رفت فهمیدم. روی نیمکت، توی بارک، زیر سایه ی درخت نشسته بودن. گفتم چه زوج خوشبختی! تو این سن اومدن بارک و خلوت کردن، برم سمتشون. حتما امضا میکنن. روی نیمکت بهلویی توی آفتاب نشستم. آخه نمی خواستم اونجا موندگار شم. شنیدم:

گفت: توی خونت پیر شدم

جواب گرفت: نه بیشتر از سنت

گفت: به زور نیومدم، اومدی خواستگاریم

جواب گرفت: زور که نبود، نمیومدی

گفت: من رو از شهرم آوردی. آوارگی کشیدم

جواب گرفت: حالا هم برگرد همونجا

گفت: تو کدوم خونه؟

جواب گرفت: مگه قبلا کجا بودی

گفت: خرجم رو کی بده

جواب گرفت: برگرد همون مدرسه ای که بودی

گفت: اونجا دیگه دبیر نمیخواد

جوابی نگرفت.

گفت: گفتی عاره زن بره سر کار!

جواب گرفت: از خدات بود که نری

گفت: گفتی خودم بالا سرت هستم

جواب گرفت: مگه نبودم

گفت: الان چی؟ الان که نیستی

جواب گرفت: خوب اون موقع بچه ها هم کوچیک بودن

گفت: بچه ها همیشه بچه اند

جواب گرفت: حالا خیلی بزرگ شدن

هیچی نگفت.

جواب گرفت: باید درست تربیت شن

گفت: اونا تازه 10-12 سالشونه

جواب گرفت: زنی که گرفتم از الان به بعد در حد شخصیت من تربیتشون میکنه

هیچی نگفت.

هیچ جوابی نگرفت.

هیچی نگفت.

جواب گرفت: قراره دیگه تورو نبینن

گفت: مگه میشه؟ من مادرشونم

جواب گرفت: ما اینجوری راحت تریم

گفت: پس... من چی

جواب گرفت: تو...تو هیچی

آن مرد رفت.

آن زن، که مادر بود، کمی مات ماند و بعد به دنبالش دوید. چادرش را روی نیمکت خالی جا گذاشت.

برگه ی امضا توی دستم مچاله شده بود...