|
بی حقوقی زنان وقتی کار از کار میگذرهشهرزاد آل داود دو شنبه18 خرداد 1388 زن و شوهر بودن. این رو از سن و سالی که ازشون می رفت فهمیدم. روی نیمکت، توی بارک، زیر سایه ی درخت نشسته بودن. گفتم چه زوج خوشبختی! تو این سن اومدن بارک و خلوت کردن، برم سمتشون. حتما امضا میکنن. روی نیمکت بهلویی توی آفتاب نشستم. آخه نمی خواستم اونجا موندگار شم. شنیدم: گفت: توی خونت پیر شدم جواب گرفت: نه بیشتر از سنت گفت: به زور نیومدم، اومدی خواستگاریم جواب گرفت: زور که نبود، نمیومدی گفت: من رو از شهرم آوردی. آوارگی کشیدم جواب گرفت: حالا هم برگرد همونجا گفت: تو کدوم خونه؟ جواب گرفت: مگه قبلا کجا بودی گفت: خرجم رو کی بده جواب گرفت: برگرد همون مدرسه ای که بودی گفت: اونجا دیگه دبیر نمیخواد جوابی نگرفت. گفت: گفتی عاره زن بره سر کار! جواب گرفت: از خدات بود که نری گفت: گفتی خودم بالا سرت هستم جواب گرفت: مگه نبودم گفت: الان چی؟ الان که نیستی جواب گرفت: خوب اون موقع بچه ها هم کوچیک بودن گفت: بچه ها همیشه بچه اند جواب گرفت: حالا خیلی بزرگ شدن هیچی نگفت. جواب گرفت: باید درست تربیت شن گفت: اونا تازه 10-12 سالشونه جواب گرفت: زنی که گرفتم از الان به بعد در حد شخصیت من تربیتشون میکنه هیچی نگفت. هیچ جوابی نگرفت. هیچی نگفت. جواب گرفت: قراره دیگه تورو نبینن گفت: مگه میشه؟ من مادرشونم جواب گرفت: ما اینجوری راحت تریم گفت: پس... من چی جواب گرفت: تو...تو هیچی آن مرد رفت. آن زن، که مادر بود، کمی مات ماند و بعد به دنبالش دوید. چادرش را روی نیمکت خالی جا گذاشت. برگه ی امضا توی دستم مچاله شده بود... |