شماره مقاله: 4178

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article4178



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

برای دوستان دربندمان

همه چیز مثل یک بازی مضحک است

مریم حسین خواه

پنج شنبه7 خرداد 1388


تمام نمی شوند این روزها.

تمام نمی شوند این روزهایی که شما پشت میله های زندانید و ما این بیرون، روزها و دقیقه ها را می شماریم به انتظار آزادی.

اسم ها عوض می شود، بهانه ها عوض می شود و اتهام همان است: «اقدام علیه امنیت ملی»

امروز که آفتاب پشت دیوارهای اوین غروب کند، دویست و شصت و یکمین روزی است که یکی از ما آنجا پشت آن دیوارهای بلند است و هزینه برابرخواهی اش را می دهد.

چه فرقی می کند آنکه پشت میله های زندان است زینب باشد، یا نسیم، یا فاطمه یا محبوبه یا ناهید یا رها یا مریم یا نفیسه یا خدیجه یا نیکزاد یا امیر یا کاوه یا جلوه یا...

همه ما متهمیم.

همه ما متهمیم که کمی برابری می خواهیم، کمی عدالت، کمی آزادی.

چه فرقی می کند بهانه اش چه باشد. در خیابان برابری را فریاد کرده اید؟ برای تغییر این نابرابری ها امضا جمع کرده اید؟ در خانه تان برای مردم از برابری گفته اید؟ نوشته اید که این قوانین باید تغییر کنند؟... فرقی نمی کند چه کرده اید، در حین انجام هیچ کدام از این افعال مجرمانه!!!! هم که نباشید می شود آمد به خانه تان و بازداشت تان کرد. اصلا می شود موقع بازداشت همسرتان شما را هم با کامپیوتر و اسناد و مدارک برد و 25 روز بی هیچ بهانه و توجیه و عذری نگه داشت.

این روزها حتی فکر کردن به برابری هم جرم است و بهایش زندان و محاکمه و شلاق و حکم های تعزیری و تعلیقی و جریمه های نقدی و وثیقه های چند میلیون تومانی....

همه چیز مثل یک بازی مضحک است که نه می توان توضیحش داد و نه توجیه اش کرد.

در روزهایی که کاندیداهای ریاست جمهوری برای جمع کردن رای مردم دم از برابرخواهی و رفع تبعیض های جنسیتی می زنند، مردان و زنانی که در سخت ترین روزها دست از برابرخواهی شان برنداشتند در زندانند.

آنها در زندانند و انگار صدای برابرخواهی شان در هیاهوی انتخابات گم شده است.

نگرانشان نیستم، می دانم که روزهای سخت زندان، گام هایشان را محکم تر می کند و ایمان شان را راسخ تر.

می دانم کابوس زنانی که زندگی شان را بخاطر این قوانین نابرابر باخته اند، همه عمر با آنها می ماند و نمی گذارد که فراموش کنند رویای آن جهان بهتر و برابرتر و شادتر را.

می دانم این بازی مضحک «اقدام علیه امنیت ملی» را بیشتر از این نمی توان ادامه داد و امروز و فردا است که دوباره بیایند با یک بغل تجربه و نوشته و ایمان.

من نگران سرزمینی هستم که عزیزترین فرزندانش را دستبند می زند و پشت دیوارهای بلند زندان می فرستد تا فریاد برابرخواهی شان را در گلو خفه کند.

من نگران سرزمینی هستم که زمامدارنش نمی دانند فریاد برابرخواهی با دربند کشیدن برابرخواهان خاموش نمی شود.

بیهوده می ترسم، این روزها تمام می شوند.

این روزهای سراسر تلخ و سرد تمام می شوند و روزی خواهد آمد که به یمن همه استواری های تان، دلخوش باشیم به دنیایی که شادتر است و برابرتر و آزادتر.