شماره مقاله: 4161

مسیر:
صفحه اول > مقالات > خارج از چارچوب

لینک مستقیم:
/spip.php?article4161



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

مشق شب و تکالیف دوستان در بند ما

براي بازداشت شدگان روزِ جهاني کارگر

سیاوش خدایی

يكشنبه3 خرداد 1388


تغییر برای برابری - عباس کيارستمي در فيلم «مشقِ شب» چهره اي وحشتناک، پر از دنائت و خشونتِ نهادينه در ميان دانش آموزان را به نمايش مي گذارد. اکثر آنها کتک خورده بودند و با تنبيه به صورت امري عادي برخورد ميکردند؛ همچون بخشي از زندگي که اگرچه ناخوشايند است، اما به واقع از آن گريزي نيست. کودکاني فاقد اعتماد به نفس، فاقد روحِ کودکي و طراوت و غناي سنين آغازينِ آيندهاي که دستکم در ابتد بهتر است گول زنک باشد. البته شايد بهتر است از همان کودکي به «حقِ پدرانه ي مرگ» عادت کنند تا آينده از ابتدا کاخي سوخته باشد.

قسمتي از فيلم که به شخصه براي من بيشتر رنج آور است توصيف نسبتاً دقيق آنها از «تنبيه» و عدم شناخت چيزي به نام «تشويق» بود. زماينکه که «مشق»هايشان را انجام نميدادند کمربند پدر و چک و سيلي و احياناً تنبيه عقلاني معلم و غيره و غيره در انتظارشان بود. در هنگامه ي اعلام وفاداري کودکان خردسال به مقدسين، چهره ي بازيگوش کودکاني که هنوز «دانش آموز» نشده بودند نريتور را وادار کرد با کنايه اي گزنده بگويد «با همه ي نظارت و کنترلي که مسؤلان مراسم اعمال ميکردند بازيگوشي بچه ها» باعث شد که عوامل سازنده به قصد حفظِ «حرمت مراسم صداي اصلي فيلم را قطع کنند»!

اين چهره يِ کليِ کريه و مناسبتِ ميانِ انسان هايِ آنجا در واقع همان چيزي که با نفرت تمام مي بايست سياستِ مدرسه گرايي در کشور دانست: توده هايِ کودکِ ذاتاً نادان که حاملِ بلاهتي دروني هستند مي بايست تحت نظارت مديران و ناظمان و معلمان –يا به زبان بهتر همان قيمانِ اين جهاني- قرار گيرند تا اگرچه همواره کودک اند و مي مانند، دستکم در آينده کودکِ مطيعي باشند. شکلِ مسلطِ والدين هم که ديگر نيازي به گفتن ندارد به چه کساني شبيه هستند. تنبيه و تشويق شان هم که بهجاي خود. گيرم که جاي ترکه ي ناظم، باتوم پليس باشد؛ جاي مؤاخذه ي مدبرانه، محاکمه باشد، جاي چک و سيلي که هيچ. گيرم که آنجا نظمِ ناظمِ نمادين و هنجارين به هم خورده باشد و اينجا امنيتِ مرزهايي مقدس. گيرم که «نام»ها عوض شده باشد و «جايگاه» و طبعاً «وضعيت» تغيير کرده باشد. شايد وضعيت آن تغيير کرده باشد. اما آن کودکي که به هنجار نيست در مقياسِ خود، در خود و براي خود چه مقياسي دارد؟ ذاتِ اين مناسبت چه؟ بوي گندِ توحشِ ناظمانِ متوقعِ مطابعتِ کودکانِ ديروز را در روزِ کارگر باران شست برد. آري رفيقِ من! اينروزها ديگر کسي از اقتدارِ پدرانه شان نميگويد. اينروزها انتخابات و تفنگدارانِ آينده ي درخشانِ ايران مدِ روز است. لابد فراموش کرده ايم که يکي شان که مدِ اينروزهاست، تمامِ سالهايي که بغضِ شکستش را به نفرت بدل کرده –و بدينصورت يگانگي و بي همتايي اش را از خود جدا کرده و به دوش ما انداخته- تازه حالا يادِ ما افتاده که عجبا رأي دهندگان هم آدم هستند. خوب چه کند به هرحال ما مثلاً رأي دهنده ايم و اگر رأي دهنده به رأيش اعتبار دارد، لابد در آن هنگامه او را به آن سبب که ناجي رفعِ نفرت است، بايد تجليل کرد. آن يکي ژست «مردانه»اش ديگر زيادي مضحک شده. چقدر بلاهت لازم است که انسان دروغ خود را باور کند؟ آنهاي ديگر را ول کن. تو نيز مطابق مد باشد! تو نيز مطابق مد باش؟ گرچه اين روزها مدِ روز هم ژست است. و اين نفرت از ژست بودنِ مدهايِ روز است که دوستانمان را به زندان انداخته است: اين همان حاکمِ نامرئي است که خيره به ما مينگرد از پس نقابهاي مات و کدرِ آن قدرتمنداني که چه خود بدانند و چه نه، تحت نام آن بر ما حکومت ميکنند (جورجو آگامبن).

از نگاهِ آنها که بنگريم، دوستانِ در بندِ ما، آن کودکاني اند که در حال اعتراض به قوانينِ مدرسه اند –يا بهتر آنکه پادگان نظامي. قيمانشان از آنها ميخواهند «مشق»هايشان را به خوبي انجام دهند؛ مشقِ شبي که آويزان شدن به درگاهِ اهدافِ دولت است. اعتراض به ذاتِ دريده ي اين جهان است؛ ذاتِ دريده ي قانون است. قانون در ذاتش، نه در شکلش. سوالِ امروز بشر چگونگي قانون يا اعمال آن نيست؛ امروز مي بايست خودِ قانون، در ذاتش موضوعِ سؤال باشد. امروز پرسيدني است که چگونه قانونِ محافظِ مردم، تشخصي جدا از آنها يافته و چگونه نيرويِ آنها به ضدِ خود بدل شده. امروز به راستي موضوع پرسش است که قانون براي کيست، در خدمت کيست و تشخص و تداوم آن به نفع کيست. .

همينکه دولت خود را به عنوان نيروي حافظ تشخصي وراي مردم اثبات و بر آن تاکيد ورزيد، توأمان جدايي اش از مردم را اعلام کرده و بهمثابه ي «دولت» درمي آيد. نفسِ دولت چيزي همچون «حياتِ برهنه» است که از شکلِ و ضرورتش جدا شده و ساده انگاري است اگر فرض کنيم او خود بازتوليدکننده ي ضرورت وجودش نيست. در اينصورت دولتي که براي خود به مثابه ي «دولت» حقي وراي اشکال و ضرورت قائل شده، خود را همچون ضرورت حياتي آدم توليد و سپس بازنمايي ميکند و بديهي است که در نیل به اين هدف، پليس و دادگاه و قانون را نيز ايجاد کند.

وقتي قانونِ پادگانمان –ببخشيد کمي تند شد، همان مدرسه مان- مرا ويرانگر فرض ميگيرد، آنزمان که با فرض کردنش تمام غناي مرا انکار ميکند و از آن مترسکي مخرب ميسازد، همان موقع هم بناي سرکوب ميگذارد: پيشفرض او سرکوب ذاتِ ذاتاً مخربِ من است. سرکوب آنها مؤيد آن است که معلمان و ناظمان و مديران و والدين به واقع نسبت به ما بيروني هستند. آنها به کودکاني نمي مانند که «کارِ بدِ» خود را قايم ميکنند؟ آن تفنگداران شبيه رقيبِ چاپلوسِ آنها نيستند که ميخواهند خودنماييِ کودکانه کنند؟ ما کودکان به کجا رسيده ايم که که «کارِ بد»شان را از همشهري هايمان مخفي ميکنند. از چه ميترسيد؟ از تنبيه؟ نگران نباشيد! هيچ تنبيه اي در کار نيست!

کودکانِ زخم خورده يا خود را مي زنند يا ديگري (و البته شايد هم هر دو). مهم اش آن است که همزمان «ديگري بزرگ» را هم ميزنند.