شماره مقاله: 410

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article410



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

مادرم / پرستو اله ياري

يكشنبه29 بهمن 1385


چند وقتي است كه با صداي بلند نماز مي‌خواند، شايد يعني اين كه نگران است كه مذهبم را بردم در هزارتوي شخصي كه ديگر نمي‌تواند ببيندش. شايد هم يعني اين كه يادآوري...يادآوري...يادآوري....

***

به دخترش مي‌گويد ترست بايد ريخته شود. دوبار، سه بار بشيني پشت ماشين و تصادف كني، همه چيز برايت عادي مي‌شود. ديگر آن وقت براي به دكتر رساندن بچه‌ات لازم نيست منت بابايش را بكشي.

***

روزي چند بار بلند بلند مي‌گويد: "خدا لعنت كند كسي را كه كار را براي زنان راه انداخت" و هر بار دختر تلخند مي‌زند و گل‌هاي قالي را مرور مي‌كند. باز بلند بلند انگار كه نه با كسي و شايد هم نه حتي با خودش: "هر روز سردرد و خستگي. كارهاي خانه هم كه سرجايش."

***

به خواهرش مي‌گويد: "آره كار خوبي مي‌كني كه دعا مي‌كني، اما اين كه نشد. تو درس خواندي كه بشيني خانه و با بهانه‌هاي هزار جور آن بسازي؟ و هي دعا كني فقط؟ برو كار پيدا كن سرت گرم شود و دستت تو جيب خودت باشد. اين جوري ديگر هر حرفي بهت بزند مجبور نيستي چشم بسته قبول كني. حالت هم بهتر مي‌شود و ديگر لازم نيست اين داروهاي جور واجور را هي بخوري كه مثلن افسردگيت درمان بشود."

***

پر از تضاد است مثل من. يا نه! پر از تضادم مثل او. از منطقش خوشم مي‌آيد، گرچه گاه از تحليل هاي بيشتر مادرنه‌اش مي‌ترسم.

همه امضا مي‌كنند. خاله‌ها، خواهرها، بابا، برادرها و ... چشم‌هايم روي چشم‌هايش مي‌رود و مي‌آيد. دزدانه مي‌رود و برمي‌گردد. تا نوك زبانم بالا مي‌آيد و باز تا ته گلو سر مي‌خورد و همان جا بيخ گلو مي‌ماند...

نفس عميق مي‌كشم. متمركز مي‌شوم. مثل پنج سالگي ام كه اگر از دستم عصباني بود، چشمهايم را ترحم برانگيز مي‌كردم، نگاهش مي‌كنم و مي‌گويم: "مامان امضا مي‌كني؟"

مي‌گويد: آره! امضا مي‌كنم.