|
حقي كه براي زنان نيست/ طلاق در دادگاه همه ي اعتماد به نفسم را از دست دادمنفيسه آزاد چهار شنبه16 اردیبهشت 1388 خانه اش زیرزمینی است در یکی از محله های شلوغ. از در که وارد می شوم، پنجره طبقه بالا - بعد می فهمم صاحبخانه بوده است- باز و بسته می شود. معصومه با خوشرویی پذیرای من می شود، پنجره ها را با ملافه های سفید پوشانده و در و دیوار خانه پر از عکس های پسرش است. یکی یکی نشان می دهد و با تاریخ و ذکر و جزئیات برایم تعریف می کند. لاغر و ظریف است و تا برسیم به اصل مطلب یکی دو ساعتی گپ می زنیم. از زندگیت کمی برای من می گویی؟ من تابستان سال 56 در رشت متولد شدم. پدرم شش سالی بعد از تولد من مرد. چهار خواهر بودیم و مادرم سه شیفت کار می¬کرد تا ما رو تامین کنه. من خیلی کودکی نکردم، بیشتر کودکی¬ام به بزرگ کردن بچه¬های دیگر و مسئولیت خانه گذشت. مادرم همیشه خیلی ناراحت بود از اینکه ما سایه مردی را بالای سر خودمان نداریم. سه خواهر بودیم و مادرم همیشه نگران حرفهایی بود که ممکن بود پشت سر ما دربیاید. برای همین خیلی ما رو محدود می کرد و به زحمت می¬گذاشت با دوستامون رفت و آمد کنیم . مادرت مخالفتی نکرد که تو از شهر خودتون بیرون بیایی؟ چرا اولش خیلی سخت بود براش که قبول کنه، اما خوب هم رشته¬ای که قبول شده بودم خوب بود و هم دانشگاه. برای همین خیلی مقاومت نکرد، فقط گفت که باید چادر بپوشم. البته قبلش هم حجاب رو خیلی سختگیرانه رعایت می¬کردیم ، ولی خوب این شرط مامانم بود، من هم قبول کردم و اومدم. خوب بعد چی شد؟ هیچی! اومدم و شروع کردم به درس خوندن. خیلی برام مهم بود که خوب درس بخونم، دلم می¬خواست تا دکترا یک¬سره بخونم، خوب هم داشتم جلو می¬رفتم تا اینکه سال دوم توی مسیر رفت و آمد به شهرمون با بهروز آشنا شدم. همشهری بودیم و اغلب در مسیر با هم بودیم تا اینکه از من خواستگاری کرد. اولش نمی خواستم قبول کنم، فکر می¬کردم که می¬خوام درس بخونم و این موضوع باعث می¬شه نتونم این کار رو بکنم. می دونی! اصلا توی فکرم برای همچین چیزی برنامه ریزی نکرده بودم . مامان وقتی فهمید گفت بذار بیان خونه و باهاشون آشنا بشیم . تو خوشت اومد ازشون؟ راستش نه خیلی. خیلی با هم اختلاف طبقاتی داشتیم، در ضمن اینکه احساس می¬کردم که خانوادش خیلی از این اتفاق که من عروسشون باشم خوشحال نیستن . پس چی شد که قبول کردی؟ نمی¬دونم! حرف خواستگاری که شد سر و کله عموها پیدا شد، قبلش ما شاید سالی یک بار می دیدیمشون و من فکر نمی¬کردم اون¬ها خیلی توی این مسئله مهم باشن. ولی بعد حرف¬ها شروع شد که دختری با این موقعیت ممکنه شوهر بهتري پیدا نکنه. بهروز هم تحصیل کرده بود و هم وضع مالی اش خوب بود و هم خیلی به من اظهار علاقه می¬کرد. مامان هم بدش نمی اومد که بعد از مدتها ما یک مردی توی خونه داشته باشیم. بعد دیدم که حتی رفت و اومد من به دانشگاه هم داره مسئله می¬شه. این بود که قبول کردم، فقط گفتم شرطم اینه که بتونم درسم رو بخونم و بعد هم اجازه کار داشته باشم اینها رو توی عقدنامه هم نوشتیم. پس تقریبا خیلی زود تصمیم گرفتی؟ آره! تقریبا چون همه این¬طور می¬خواستن، من هم فکر کردم این¬طوری هم خودم برای رفت و آمد و درس خوندن راحت می¬شم و هم بقیه خیالشون راحت می¬شه، به خصوص مامان! دلم براش می¬سوخت ، خیلی زحمت کشیده بود و من فکر می¬کردم که این¬طوری یه باری از روی دوشش برمی دارم. چرا؟ بهروز خیلی شکاک بود، به همه چی مشکوک بود .هر چی هم توضیح می¬دادم فایده نداشت. مرتب دم در کلاس¬ها وایساده بود، همیشه من رو زیر نظر داشت، سعی می¬کرد غافلگیرم کنه، اگر با کسی از هم¬کلاسی یا استادها سلام علیک می¬کردم ناراحتی می¬کرد، ایراد می¬گرفت. دانشکده ما هم دخترهاش خیلی کم بود و اغلب هم¬کلاسی¬های من پسر بودند . برای همين شرايط برای من خیلی سخت شده بود، من اغلب تا دیر وقت توی کتابخونه می¬موندم ولی به تدریج دیگه نتونستم بمونم چون همش دعوا داشتیم. بعدش هم خیلی زود می¬گفت که اشتباه کرده، نفهمیده و چون من رو دوست داره این کارها رو می¬کنه و حساسیت داره. اون موقع با کسی مشورت نکردی که مشکلتون رو حل کنه؟ چرا ! ولی نظر همه این بود که اگر بریم زیر یه سقف همه چی درست می¬شه . برای همین هم تصمیم گرفتم که زودتر خونه بگیریم، بدون هیچ مراسم و برنامه¬ای خونه گرفتیم و زندگی رو شروع کردیم ولی همه چی بدتر شد. یعنی چطور بدتر شد ؟ بهروز خیلی بداخلاق¬تر شد، دیگه بعضی روزها بی دلیل می¬گفت امروز نرو دانشگاه، یا فلان کلاس رو نرو ساعتش بده از این ایرادها (معصومه دقایقی سکوت می¬کنه و به من خیره می¬شه، می دونم که حواسش پیش من نیست). همون موقع تصمیم گرفتم که ازش جدا بشم، احساس می¬کردم که همه زندگیم توی دست¬های اونه من هیچ اختیاری از خودم ندارم و اون می¬تونه هر کاری که بخواد به بهانه شک و بد دلی با من بکنه . چرا جدا نشدی ؟ مامان و عموهام گفتن اگر جدا بشی دیگه حق نداری اینجا برگردی چون آبروی ما می¬ره. مامان نگران خواهرهام بود می¬گفت اگر تو جدا بشی زندگی اینها هم از دست می¬ره. خلاصه هرچی گریه زاری کردم که زندگی من با این آدم نابود می¬شه، گفتن که تو حتما خودت یه ریگی به کفشت هست، اینکه مردها بالاخره روی زن¬هاشون حساسیت دارن. من رو به زور برگردوندند خونه اما بهروز از وقتی فهمید که می¬خواستم ازش جدا بشم خیلی اخلاقش تند تر شد، بالاخره به هر جون کندنی بود درسم رو تموم کردم و رفتم سر کار. بهروز با کار کردنت مشکلی نداشت؟ اولش چرا، ولی بعد که کلی بهش التماس کردم راضی شد، بهش گفتم حقمه و توی عقدنامه هم نوشته که تو اجازه دادی. بالاخره به این شرط راضی شد که خودش انتخاب کنه که من کجا برم سر کار با هم رفتیم دنبال کار. من خیلی خجالت می¬کشیدم ، ولی وقتی دیدم این تنها راه سر کار رفتنه قبول کردم و بالاخره هم یه جایی كار پيدا كردم. اما سر کار رفتنم تبدیل شد به موضوع دعوای همیشگی! می اومد اونجا ساعت¬ها می نشست هرچی هم می¬گفتم زشته می¬گفت حتما تو اینجا با یکی سر و سری داری که نمی خوای من بیام. حتی نمی¬گذاشت من ابروهام رو بردارم، وقتی از سر کار می¬اومدم من رو می گشت لباس¬هام رو، کیفم رو! خلاصه به خاطر همین چند بار کارم رو عوض کردم ولی فایده¬ای نداشت آخرش کارد به استخوانم رسید و برگشتم پیش مامان. خواهرها ازدواج کرده بودند، مامان با چیزهایی که براش تعریف کرده بودم تقریبا راضی شده بود که من جدا بشم. پس چرا نشدی ؟ دنبالش رفتم حتی رفتم دادگاه و درخواست دادم. ولی بهروز وقتی فهمید جدی هستم اومد پیش مامان و گریه زاری کرد و قول داد که رفتارش رو عوض کنه، حتی رفت پیش دکتر روانشناس و دارو گرفت و شروع کرد به خوردن! چرا بعدش جدا نشدی؟ چرا بچه دار شدی؟ دیگه برام مهم نبود. همین¬طوری زندگی می¬کردم مثل آدم آهنی شده بودم. بهروز خواست بچه دار بشیم من هم مخالفت نکردم، فکر می¬کردم زندگی من همینه و چاره¬ای هم ندارم باید تحمل کنم و خوب ... معصومه با خنده عکس پسرش را روی دیوار نشان می¬دهد و می¬گوید یک سال بعد بابک رو داشتم. هنوز یک¬سالش نشده بود که یک کار جدید برام پیدا شد. جایی بود که خیلی وقت پیش درخواست کار داده بودم و اون موقع بهم زنگ زدند که بیا برای مصاحبه من هم بچه¬ام رو برداشتم و بدون اینکه به بهروز چیزی بگم رفتم و قبول شدم. انگار دوباره زنده شده بودم. خوشحال بودم، حالم عوض شد بود، دوباره خودم رو پیدا کرده بودم. اما بهروز گفت نه! نمی¬شه بری. یعنی قانونی نتونستی کاری از پیش ییری؟ نه! باید حتما راضیش می¬کردم که طلاق بده، چون من هیچ دلیل محکمه پسندی نداشتم. فقط می¬گفتند که ما ازش تعهد می¬گیریم که دیگه کتک نزنه، همین! بچه ات چی شد؟ یکی از شرط¬های بهروز برای طلاق این بود که دیگه بچه رو نبینم. من قبول نکردم ولی خانواده¬ام گفتن حالا بگو باشه بعدش مگه می¬شه بچه رو نتونی ببینی. ولی بلافاصله بعد از طلاق بچه رو برداشت و رفت. نمی دونم کجاست؟ البته می¬تونم برم دادگاه و شکایت کنم ولی دیگه حاضر نیستم برم اونجا، اینقدر دوسال تحقیر شدم که نمی خوام پام رو دوباره تو دادگاه بگذارم. معصومه گریه می کند، آرام و بدون صدا. به عکس¬هایی که از پسرش به دور تا دور خانه چسبانده نگاه می¬کنم، خانه¬اش را شبیه زیارتگاه¬ها کرده. چرا اومدی اینجا؟ از خونه¬ای که داشتید سهمی برای تو نبود؟ نه، خونه به نام بهروز بود، با اینکه این چند سال آخر قسط¬های خونه رو من داده بودم ولی چیزی به نام من نبود حتی وسیله¬های خونه رو هم برد. من دیگه توان جنگیدن برای این چیزها رو نداشتم. اومدم اینجا رو اجاره کردم، تا قبلش پیش دائیم اینها زندگی می¬کردم، می بینی که زندگی رو دارم از نو شروع می کنم. راحت تونستی خونه بگیری ؟ خوب نه، اینجا رو هم به نام اینکه با مامانم با هم هستیم گرفتم. باز هم که می بینی تحت نظرم، هر کاری بکنم، هر جا برم. خانوادت با طلاق تو کنار اومدن؟ خوب خیلی ناراحتن. ولی مامانم راضی شده بود. یکی از شوهر خواهرهام نمی¬ذاره من با خواهرم رفت و آمد کنم، بالاخره این چیزها هست دیگه. |