|
پاي اين قانون و اين امنيت تا كجا دراز شده است؟ حرف زدن با مردم حق ماستنفیسه آزاد چهار شنبه16 اردیبهشت 1388 آنچه در تو کوه بود هموارش کردند و دره ات را پر بر تو اکنون راهی صاف می گذرد(برتولت برشت) در خیابان را می روم و مردم را نگاه می کنم، موسیقی که درگوشم می خواند نمی گذارد که صدای کسی را بشنوم، فقط می بینمشان که در رفت و آمدند. نیکزاد و امیر این روزها در زندانند و فکر می¬کنم که فاصله ما/من از این زندان چقدر کوتاه شده است و هر روز کوتاه تر هم می شود. این روزها متن های نسبتا مشابهی می خوانم با این مضمون که ما شریک جرم کسی هستیم که از سر اتفاق این روزها به جای ما در زندان است از بد حادثه و مشترک شدن بعضی گناهاني كه به ظاهر تا چند وقت پيش گناه هم نبودند، جرمش سنگین تر هم شده است. یکی جاسوس شده، یکی اقدام کننده بر علیه امنیت ملی و دیگری برانداز نرم. جرم هایمان را دوباره مرور می کنم و به مردم نگاه می کنم، آنقدر پرشتاب می¬روند که انگار در همین نزدیکی خطری است که تهدیدشان می کند، که باید از ان فرار کنند. و فکر می کنم چه ساده می شود جای آنها را با یکی از بچه های زندانی عوض کرد، یکی حتما دانشجوست، دیگری کارگر، دیگری معلم و کسی هم زنی است که باید هر روز با چیزی یا کسی برای اثبات انسان بودنش بجنگد، یک روز با قانونی که برای او نوشته نشده و روز ديگر با گشت ارشاد. فکر می کنم اگر دستگاهی بود که ذهن آدم ها را می خواند چند نفرمان بوديم که به جرم اعتراض به وضعیت خود، این روزها را در زندان می گذراندیم. نیکزاد جرمش بیشتر از دیگران است، هم زن است و عضو کمپین یک میلیون امضا برای برابری قوانین تلاش می¬کند، دانشجو هم هست، پس بالقوه مجرم است، در تجمع کارگران دستگیر شده پس حتما قصد سویی در ارتباط با امنیت ملی داشته است، مگر ميشود كه يك نفر اينهمه فعاليت داشته باشد؟ امیر از او هم بدتر است، علاوه بر همه این ها مرد هم هست و یک سال زندان در پرونده اش خورده برای جمع آوری امضا براي حقوق برابر زنان. پس مشکوک تر است و حتما باید او را بیشتر از دیگران زندانی کرد، آزار داد. پاي امنيت رسيده است به مكالمه شهروندان با يكديگر، رسيده است به رفتن در يك پارك، رسيده است به همين نزديكيها، نزديكي همين آدمها كه در رفت و آمدند. شايد بايد كم كم باور كنيم كه بيش از نيمي از آدمها همين بودنشان امنيتي را به خطر مياندازد كه قرار است برايشان امنيت به ارمغان بياورد. امنيتي كه هر روز دايرهاش را به دور ما تنگتر مي كند، باعث ميشود آدمها عادت كنند هر روز و هر ماه و هر سال عدهاي زنداني شوند، امنيتي كه سطح توقعات ما را از آزاديهاي به حقمان، از حكومتها پايين ميآورد، امنيت ما را قانع ميكند، امنيت ما را و همه را از هم جدا ميكند، جدايمان ميكند چون خطرناكيم، مردم را به سياسي و غير سياسي تقسيم ميكند، فعالين اجتماعي را به دستههاي مختلف تقسيم ميكند، طوري كه اگر هر كدام با ديگري پيوندي داشته باشد، خطرناكتر ميشود و جالب اينكه اينها را به ما مي قبولاند. و يادمان ميرود كه در بين كارگران زن هست، در بين زنان كارگر و دانشجو هست، در بين دانشجويان كارگر هست و همينطور ميشود كه رفته رفته باور ميكنيم كه جدا هستيم، جدا ميشويم. با دو نفر از داوطلبان جديد قرار داريم، من يك ربعي دير ميرسم و غرق در فكر هم هستم، راستش در طول مسير هم مرتب فكر ميكردم امروز خيلي روز خوبي نبود براي اين قرار، به بچهها كه ميرسم اينقدر سرحال و با انرژياند كه از خودم خجالت ميكشم، توي پاركي همان حوالي كه قرار گذاشته بوديم مي نشينيم و در مورد كمپين حرف ميزنيم، همانطور كه دهها نفر ديگر هم دور هم نشستهاند و حرف ميزنند، بچهها چيزهايي ميپرسند و من هم! آشناتر كه ميشويم، بلند ميشويم براي جمعآوي امضا، همان پارك كوچك، ميتواند يكي از برگههاي ما را به راحتي پر كند، بچهها برگه را از من ميگيرند كه به همكلاسيهايشان حاصل كار امروز را نشان دهند، انگار سنگيني كوهي از روي قلبم برداشته شده، از من ميپرسند كه چرا تو را گرفته بودند؟ چرا الآن چند نفر ديگر را گرفتهاند؟ وقتي توضيح ميدهم باور نميكنند كه به همين سادگي كسي برود بازداشتگاه، با خنده ميگويند پس همه آدمهاي اين پارك را هم ميشود برد زندان! اين شوخي است ولي من با خودم فكر ميكنم چرا كه نه؟ چرا كه نشود؟ بهشان توصيههاي ايمني ميكنم و از هم جدا ميشويم، دوباره مردم را نگاه ميكنم كه در رفت و آمدند، حرف زدن با مردم حق ماست، بهانه امنيت نميتواند از هم جدامان كند، اين آخرين حرفياست كه به بچهها ميزنم. |