|
به یاد مادر محبوبه صدای مهربان مادر محبوبه برای همیشه خاموش شدروزنه چهار شنبه26 فروردین 1388 چهارشنبه شب بود که حسین نورانی نژاد زنگ زد و خبر دردناک درگذشت مادر محبوبه را داد . ناگهان خشکم زد ! دخترک تازه روز قبل رها شده بود از بازداشت غیرقانونی نوروزی اش و نمی دانستم چشمان نگران مادر، یگانه دخترش را دید و برای همیشه فرو بسته شد یا خیر محبوبه از همان بالای پله ها گفت : دیدی خاتنم محتشمی آخر بی مادر شدم و من دلم می خواست سینه داشته باشم به ستبری سینه مهربان مادرش برای در آغوش گرفتن آن جثه ظریف که حالا انگار با وزش نسمی می توند جابه جا شود از فرط بزرگی این مصیبت . گرامی برادرش مارا به داخل اتاق فراخواند و من بلافاصله جای خالی آن مهربان مادر را در گوشه گوشه خانه اش با تمام وجود احساس کردم و باز قلبم فشرده شد فشرده شدنی . حیاط خانه و همه اتاق ها پر بود از تاج گل هایی که در مراسم ختم از جانب دوستان تقدیم شده بود و خانه سرشار بود از عطر گل و سرشار بود از بازمانده های مهر مادری و سرشار بود از بهت و حیرت و اندوه و آه و اشک مهندس گفت : با آن ها صحبت کردم . گفتم استرس برای مادرمان سم مهلک است و درست از فردای بازداشت محبوبه مادر حالش وخیم تر شده و در بیمارستان است . اما آن ها گفتند . سابقه بازداشت دارد خواهرت . گفتم هربار بی جهت بوده بازداشت ها و غیرقانونی چرا پرونده سازی می کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و آن ها گفتند کار قانونی است !!!!!!!!!!!!!! محبوبه ناله می زند: مادرم از دستم رفت شاید اگر بازداشت من نبود بیشتر کنارمان می ماند شاید اگر … محبوبه می گوید : پدر زهرا بنی یعقوب آمد دیدنمان و گفت پیراهن سیاه ما نشانه عزا نیست نمایش اعتراض است . تا زمانی که قاتل را معرفی نکنند سیاهپوش می مانیم . برادز داغدار با چشمان نمناک می گوید : او جوان بود به طور طبیعی نباید اینقدر قسی القلب باشد یک جوان ؟! ولی او انگار اصلا نمی شنید التماس های مرا برای ترمیم زخم های دل مادر و می پرسد : راستی چگونه قلب ها اینگونه از سنگ می شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من قدرت تکلم را از دست داده ام اشک ها شور و گرم روی هم می غلتند و من حتی قادر به پاک کردن آن ها نیستم چه رسد به مانع شدن از بارش دل . به زور لب باز می کنم و می گویم : آن ها هرگز زندگی خوبی ندارند و نخواهند داشت و جای بانو مصائبی با همه رنج هایش که در کمال صبوری کشید در بهشت برین است بی تردید . یادم می رود برای محبوبه از آن رو تابستانی بگویم که برای تسلای دل پرتلاطم مادرش آمده بودیم همین جا و او در نقاهت بیماری از دخترش سخن می گفت . از همه خوبی های محبوبه . همه آن چه بخش کوچکی از آن را همان روزها در پست« صدای مهربان و مقاوم مادر محبوبه »نگاشته بودم . پدر محبوبه دچار فراموشی است . خطاب به آنان که برای تسلای دل داغدارشان به تعزیت آمده اند می گوید : حالا چرا ناراحتید ؟حرفی بزنید. نمی دانم شاید او بهتر از جایگاه واقعی یار و همسفر زندگیش باخبر است شاید چیزهایی می بیند که ما نمی بینیم و بدینسان چیزهایی می گوید که ما نمی فهمیم !!! یکی از حاضرین دیگران را به نثار فاتحه می خواند و طعم شیرین خرما با شوری اشک ها آغشته می شود: تلخ تلخ تلخ |