شماره مقاله: 395

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article395



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

قسمت اول : دستگيري / وبلاگ تهوع

سه شنبه24 بهمن 1385


با متروي ساعت 11 برمي گشتيم تهران . تصميم گرفته بوديم از فرصت استفاده كنيم و براي كمپين امضا جمع كنيم . اما اين آخرين جمع آوري امضا در مترو براي من و نسيم شد چون به فاصله ي نيم ساعت به جرم اقدام عليه امنيت ملي دستگيرمان كردند .

حوالي ايستگاه ايران خودرو بوديم گمانم . نسيم مي گويد وردآورد . مطمئن نيستم . نسيم طبقه ي بالاي واگن بود و من پايين .

بيست دقيقه اي بود كه داشتم راجع به قوانين تبعيض آميز و كمپين صحبت مي كردم و بيست سي تايي امضا جمع شده بود . با خانمي كه مي خواست داوطلب فعاليت در كمپين شود صحبت مي كردم . حس كردم كسي پشت سرم ايستاده .

- خانم ؟

مامور مترو بود . بي سيم به دست .

- چيكار مي كني ؟

- هيچي‏‏ٌ‏‎ْ‎ ، دارم صحبت مي كنم ، كار خاصي نمي كنم .

- باشه ! معلوم ميشه !

قلبم تند تند ميزد . همه مرا نگاه مي كردند . ورقه ها را جمع كردم و نشستم سر جايم . ذهنم كار نمي كرد و نمي دانستم بالا چه خبر است . نگاه دخترهايي كه كنار درايستاده بودند و به هر دو طبقه اشراف داشتند ميان من و جايي در طبقه ي بالا در نوسان بود . شماره ي نسيم را گرفتم .

- الو ! مشكلي پيش اومده ؟

تيك قطع شدن تلفن . گرفته بودنش . شايد هم يك گير ساده بود . نمي دانستم چكار كنم و زمان به سرعت مي گذشت . بالاخره تصميمم را گرفتم و راه افتادم طرف در . طبقه ي بالا همه ايستاده بودند . دختري كه موقع سوار شدن روبرويمان نشسته بود يواشكي به من اشاره مي كرد . رفتم بالا .

- دوستتو گرفتن . الانم اونجاس !

به در ديگر واگن اشاره مي كرد . اما ازآنجا هيچ چيز معلوم نبود .

- ما كاغذا و دفترچه هاشو زير روكش صندلي قايم كرديم . اينجا . برشون دار و برو .

با قدرداني نگاهش كردم و او به رويم لبخند زد . اطرافم را پاييدم . هيچ كس حواسش به من نبود . فرم ها و دفتر چه ها را چپاندم توي كيفم و راه افتادم به سمت در . نمي دانستم چقدر زمان گذشته و كجاييم . پايم را كه از واگن مي گذاشتم بيرون ، متعجبانه ايستگاه صادقيه بودم .

بالاخره مغزم به كار افتاده بود . در حالي كه علائم خروج را دنبال مي كردم اولين شماره اي را كه به ذهنم رسيد گرفتم . عباس .

- الو ! سلام .من الان مترو صادقيه ام . نسيمو گرفتن !

جواب عباس را شنيده و نشنيده ، شارژ گوشي ام تمام شد و ديگر روشن نشد .

يك مرتبه از گوشه ي چشم متوجه ماموران بي سيم به دست شدم كه داشتند توي جمعيت دنبال كسي مي گشتند . خوش شانسي بود يا بد شانسي ؟ مترو درون شهري همان موقع رسيد و درهايش را باز كرد . خودم را به جمعيتي كه كنار در تجمع كرده بودند فشردم . محل نگذاشتن فايده اي نداشت . داشت يا بيسيم مي زد روي شانه ام .

- ببخشيد خانم ؟

برگشتم

- شما دوست اون خانميد ؟

- كدوم خانم ؟

- همون كه داشت تو مترو اعلاميه پخش مي كرد !

- نه ، من تنهام . كسي همرام نيست .

- صبر كن . سرباز ، وايسا اينجا نذار جايي بره

رفت ميان جمعيتي كه كنار در بغلي مترو تجمع كرده بودند . از كسي چيزي پرسيد و برگشت .

- خودشه ! بيارش ...

وبلاگ تهوع