|
گوش هایی ناشنوا / سونا رهبريكشنبه22 بهمن 1385 یک هفته ای می شد که امتحان هام تمام شده بود و اومده بودم تهران. اونقدر مشغول بودم که نتونستم دوست دوران دبیرستانم رو ببینم. برای همین بهش زنگ زدم. چون مهمون داشت، سرش شلوغ بود و نمی تونست راحت حرف بزنه گفت که خودش بهم زنگ می زنه. فرداش باهام تماس گرفت. بعد از کلی احوال پرسی و صحبت در باره ی امتحان ها گفت: " دیگه چی کارا می کنی؟" بهش گفتم: " در گیر کار تازه ای هستم" و شروع کردم براش از کمپین و بیانیه ی یک میلیون امضا توضیح دادم. حرفم رو با جمله ی "وای سونا حوصله ی این کار ها و حرف ها رو ندارم" قطع کرد. خواستم بهش توضیح بدم که تبعیض جنسیتی، واقعیتی هست که کل جامعه رو در گیر می کنه و باز دوباره همین جواب رو شنیدم. حتی حاضر نشد بخاطر سال ها دوستی لحظه ای به حرف هام گوش بده. برام جای تأسف داشت که اگه یک دختر حوصله ی فکر کردن به این مسئله رو نداره پس کی داشته باشه؟ جز سکوت هیچ کاری نتوانستم بکنم و در آخر دوستم با جمله ی "خوب دیگه چطوری؟" بحث رو عوض کرد. می خواستم بگم حالم خوب بود ولی... فهمیدم که امضا کافی نیست. این فکر آدم ها ست که باید عوض بشه. تأسف خوردم که بعضی ها با فرار از مشکلات، خودشون رو پشت یک آرامش دروغین پنهان کردند غافل از این که روزی ممکنه مسائلی در گیرشون بکنه که اون موقعی که لازم بود براش حوصله به خرج ندادند. برای لحظه ای غم سنگینی وجودم رو گرفت. چرا بعضی ها تصورشون از جامعه، فقط آدمهای دور و برشون هست؟ در صورتی که در جای جای این خاک عزیز و این سرزمین پر تمدن هزاران هزار دختر و زن می سوزند و پر پر می شن. تا چه حد آدم می تونه نسبت به بي عدالتی های اطرافش بی تفاوت باشه؟ اگه حتی لحظه ای فکر کنه که ممکنه در آینده خودش هم درگیر بشه چطور می تونه آرامش داشته باشه؟ |