شماره مقاله: 3753

مسیر:
صفحه اول > همراهان > نامه های شما

لینک مستقیم:
/spip.php?article3753



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

مصائب زن ایرانی خارج از ایران؛

قوانین مردسالارانه اینجا هم دست بردار نیستند

آذر تبرستانی

شنبه1 فروردین 1388


تغیر برای برابری -باز هم در فروشگاه دیدمش. مثل اینکه قرار بر این بود که همیشه در فروشگاه همدیگر را ببینیم. همانطور پر سر وصدا و پر هیاهو. جوری بلند بلند حرف می زد که همه با تعجب به ما نگاه می کردند. آخرین باری که دیده بودمش، همان سر پا درد دلش گل کرده بود. با هرکلمه حرفش قهقهه ای سر میداد. پرسید "امسال ایران می روید؟" گفتم "نه. باید پایان نامه را بنویسیم و تمامش کنیم. شما چطور؟" گفت "تا وقتی وضع این جور است نه؟" پیش خودم گفتم لابد پناهنده ی سیاسی است و هیچ وقت نمی تواند برگردد. گفتم "امیدوارم مشکل سیاسی ات حل بشود." گفت "نه، من مشکلی با سیاست ندارم. تا وقتی نظام مرد سالاری بر جامعه حاکم است نمی توانم." تعجب کردم. پرسیدم "چطور؟ مرد سالاری چه ربطی به دیدار تو از ایران دارد؟ تو که جدا شده ای و اختیارت دست خودت است." گفت "نه عزیز من. من طبق قوانین اینجا مطلقه ام. ولی طبق قوانین آن طرف خیر سرمان هنوز زن و شوهریم."

برایم کمی پیچیده بود. قیافه ی مبهوت و پر از سووال مرا که دید گفت "چند بار به سفارت مراجعه کردم طلاق نمی دهند می گویند شوهرت راضی نیست طلاقت دهد. شوهر سابقم به دروغ به آنها می گوید دوستم دارد و راضی به طلاق نیست. جان خودش مرا دوست دارد که ولم کرده و با دوست دخترش زندگی می کند که البته در هر صورت برای من کوچکترین اهمیتی ندارد. به سفارت گفته ام دولت اینجا حکم طلاق را صادر کرده من و او دیگر زن و شوهر نیستیم. گفتند قوانین اینجا برای ما ذره ای ارزش ندارد. ما طبق قوانین کشور خودمان رفتار می کنیم. بله برای همین من نمی توانم گذرنامه ی ایرانی بگیرم و در نتیجه به ایران نمی توانم بروم و تازه مهم تر اینکه دخترم هم اصلاً شناسنامه ایرانی ندارد. چند بار به سفارت رفته ام می گویند تا پدرش نباشد شناسنامه صادر نمی کنند. گفتم پدرش همکاری نمی کند. گفتند به ما مربوط نیست باید پدرش باشد. دخترم الآن 9 سالش است. نمی داند ایران چه طوری است. هر چه برایش توضیح می دهم مثل دیدن آنجا که نیست. شنیدن کی بود مانند دیدن. اینجا تبلیغات ضد ایرانی زیاد است. می خواهم دخترم را ببرم ایران. همه جا را نشانش بدهم. بهش بفهمانم ایران کجاست و چه چیزهای ارزشمندی دارد. دیگر دارد بزرگ می شود، دوست ندارم تبلیغات منفی اینجا رویش اثر بگذارد. آخر او یک ایرانی است."

گفتم "نا امید نباش. همه چیز در حال تغییر است، باید امیدوار بود، جنگید و ایستادگی کرد." بعد برایش از کمپین گفتم. خوشحال شد و پر سر وصدا و با لحن شوخ همیشگی اش و در حالی که برگه ها را می گرفت گفت "من و مامان و خواهرانم و هر ایرانی که می شناسم حتماً امضا خواهیم کرد." با انرژی مضاعف به سرعت از من جدا شد و در حالی که به سمت خانه می دوید گفت "بروم زودتر خانه تا دخترم خانه را روی سر خودش خراب نکرده!".

آذر تبرستانی 13 اسفند 1387.