شماره مقاله: 375

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article375



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

هیچ کس جای دیگری امضا نمی کند / سمیه فرید

دو شنبه16 بهمن 1385


با همسرم به تهران مي رفتيم، تصميم گرفتم براي اولين بار در مترو با مردان در مورد کمپين صحبت کنم. بلند شدم و به راهرو مترو رفتم. يک زوج جوان توجه ام را جلب کرد، برگه اي به آنها و برگه اي هم به يک مرد جوان که به فاصله چند قدم از آنها ايستاده بود دادم. اول نظر زوج جوان را پرسيدم. خانم خيلي خوشش آمده بود اما منتظر بود ببيند نظرهمسرش چيست! نکته جالب اينکه مرد به همسرش مي گفت: «تو امضا کن» اما وقتي پرسیدم: «شما چرا امضا نمي کني؟» گفت: «چون بر ضد حقوق ماست، امضا نمي کنم.» در مورد مهريه، بچه و امور مربوط به بيماري او و... صحبت کردم اما راضي نشد و به همسرش گفت: «تو امضا کن من امضا نمي کنم و البته خانمش هم امضا کرد!»

بعد به سوی مردی رفتم که تنها ايستاده بود. تقريبا 10 دقيقه با هم بحث کرديم، با کليت طرح موافق بود اما معتقد بود خيلي از قوانيني که وجود دارد هم اجرا نمي شود و بحث مهريه بالا را هم از روي چشم و هم چشمي مي دانست. به او گفتم که اول بياييد با یاری هم، قوانين را برابر کنيم بعد تلاش مي کنيم براي اجراي قوانين. خيلي بحث کرديم. بعد از اين که امضا کرد از اين که وقت من را گرفته بود معذرت خواست و گفت: «وقت امضا گرفتن شما رو گرفتم.» من هم گفتم: «اينطور نيست . بحث هايي که بين ما شکل مي گيرد مهم تر از امضا گرفتن است.»

همراه همسرم از مترو کرج خارج و وارد مترو درون شهري شديم. مترو بسيار خلوت بود و مرد جواني روبروي ما تنها نشسته بود. همسرم به من اشاره کرد که بيانيه را بده بخواند من اول دست دست مي کردم. گفتم پس خودت باهاش حرف بزن. برگه را به طرفش گرفتم و گفتم: «اگر فرصت دارید بخوانید.» با ترديد برگه را گرفت و و پرسید: «حالا چي هست؟» من که اول از همسرم خواسته بودم صحبت کند فکر کردم اگر خودم حرف نزنم کارم زير سوال مي رود. اگر به خودم و حرف هایم ايمان دارم بايد از آنها دفاع کنم. بلند شدم، رفتم کنارش نشستم و شروع کردم به توضيح دادن. در کمال آرامش به حرف هایم گوش مي داد، بعد ازچند دقيقه پرسيد: «فکر مي کني که نتيجه اي هم دارد؟» من هم گفتم: «ممکن است در تغيير قوانين اثري نداشته باشه اما در آگاهي جامعه و حساس شدن مردم به قوانين تاثير دارد و ضمن اينکه بالاخره اينها مطالبات يک ميليون نفر است.» برگه را امضا کرد و به دستم داد. ازش تشکر کردم، يک دفترچه بهش دادم و خواستم آنرا براي مطالعه به اطرافيانش بدهد. وقتي بلند شدم و خواستم دوباره کنار همسرم بنشينم ديدم که يک نفر نشسته. چون من و همسرم با مسئله جاگرفتن به شدت مخالفيم، همسرم شانه هايش را بالا انداخت. من هم خنديدم و از فرصت استفاده کرده و به طرف زنی که با فاصله از ما ایستاده بود رفتم و بعد از صحبت با او، او هم امضا کرد و دفترچه اي هم گرفت و شروع کرد به خواندن... من هم برگه ها را توي کيفم گذاشتم و از قطار پياده شدم.

در راه برگشت از تهران به واگن خانم ها رفتم. صحبت هاي زيادي پيش آمد. يکي اززنان در حالي که داشت بيانيه را امضا مي کرد گفت: «هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. همسر من دو ماه است گم شده. وقتي جهت پيگيري به کلانتري مراجعه کردم جواب دادند: که حتما از دستت خسته شده! هر چه تلاش کردم که به آنها بفهمانم که هيچ مشکلي با او نداشته ام موفق نشدم و هيچ پيگيري اي در مورد او انجام نداده و دست آخر به من گفتند: 130 تا جنازه ناشناس تو سردخانه است، برو ببين اگر بين آنها باشه که خوب، اگر نه ديگر به ما مربوط نيست!»
يکي از زنانی که برگه امضا را دادم بخواند، شروع کرد به دفاع کردن از قوانين و اسلامي بودن آنها. زنی مسن هم با دخترش کنار او نشسته بودند، در پاسخ به او به مشکلات حقوقی خودش اشاره کرد....

مي دانيد گاهي اوقات آدم ها حرف هايي مي زنند که شايد وقتي براي کسي تعريف کني خيلي عادي باشه اما چنان تاثيري بر انسان مي گذارد که که اثر آن تا مدتها باقي مي ماند. چيزي که مي خواهم بنويسم هم دقيقا همين تاثير را بر من گذاشت و جمله شايد خيلي عادي اي که گفت، هر روز بارها در ذهن من تکرار مي شود و گاهي اشک را در چشمانم حلقه مي زند.

وقتي بحث ادامه پيدا کرد دختر ِخانم مسن داشت برگه را امضا مي کرد. مادرش در حاليکه به جاي مشخصي نگاه نمي کرد گفت: «اين خانم (يعني من) راست مي گه! آدم با همه سختي و نداري شوهرش مي سازه ولي وقتي شوهرش به يه جايي مي رسه مي ره زن دوم مي گيره» برگه را از دخترش گرفتم و گفتم: «شما امضا نمي کنيد؟» نگاهي کرد، خنديد و گفت: «سواد ندارم.» گفتم: «عيبي ندارد دخترتان اسمتان را مي نويسد.» دخترش اسم و مشخصات او را نوشت و به جاي او امضا کرد!! پرسیدم: «چرا امضا کردي؟» گفت: «چه فرقي مي کنه؟» گفتم: «فرق مي کنه، هيچ کس جاي کس ديگه را نمي گيرد» و روي امضا را خط کشيدم و برگه را به طرف خانم گرفتم. نمي تونم توضيح بدم که لبخندش چه معني عميقي داشت. خودکار را گرفت و در محل اولويت قانوني امضا کرد .امضايي که يکي از ارزشمند ترين امضاهايي بود که تا بحال گرفته بودم!