شماره مقاله: 369

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article369



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

ما هم زن هستيم... / مهری حاضری

جمعه13 بهمن 1385


بعدازظهر يکي از روزهاي دي ماه، چند نفر از دوستان ام به خانة ما آمدند. خيلي خوشحال بودم، اگر هم غمي در سينه داشتم انگار نه انگار. چون، ديدن آنان و شنيدن صدايشان برايم مرحمي بود. بعد از صرف چاي و شيريني يکي از بچه ها گفت: «راستي کارگاهی رو که هفته پیش می خواستی بری رفتی؟» تازه يادم آمد که مي خواستم درباره آن با دوستانم صحبت کنم. گفتم: «آره، خوب شد يادم آوردي». وقتي به من پيشنهاد شد که به آن کارگاه بروم، اصلاً حوصله نداشتم، تنها به دليل رودربايستي رفتم. اما، در آنجا نه تنها با افراد جديدی آشنا شدم بلکه هرچه می گذشت بیشتر از کارگاه خوشم می آمد و نيروي خوبي درونم پدید می آمد. با خودم گفتم هر جور شده بايد با تمام بي حوصلگي ها و خستگي هايم اين تجربه را به دوستانم انتقال دهم: «يکي از اهداف اين کارگاه تغيير بعضي از قوانين موجود عليه زنان ...»

هنوز جمله ام تمام نشده بود که يکي از بچه ها گفت: «اينقدر دم از دفاع از حقوق زنان نزن که حالم بهم مي خوره. اين دخترای لوس و ننر اصلاً ارزش دفاع کردن ندارن.»

با تعجب، به او گفتم: «عزيزم، آخه ما هم ناسلامتي زن هستيم.»

گفت: «مثل ما ديگه پيدا نمي شه. ما يه نسل سوخته بوديم که ديگه داريم منقرض مي شيم».

گفتم: «دوست خوبم، همه را به يک چوب نزن.»

گفت: «اين دختراني که من شناختم، همه از يک قماشند. ازدواج براي آنها یه کاسبي، يه تجارت شده. آنها اصلاً معني زندگي مشترک، عشق، دوست داشتن و غيره را نمي دانند.»

گفتم: «آنان دست پرورده خودمان هستند. از ماست که بر ماست.»

يکي ديگر از دوستانم گفت:« چه چيز اين مملکت درست است که اين يکي درست شود. کدام قانون بر سر جاي خود هست که اين يکي باشد.»

گفتم: «شايد تو راست ميگی ولي بايد از يک جا شروع کرد. اين بچه ها از اينجا شروع کردن. چون حرکت خوبی هست و شعارهاي آنها همان شعارهايي است که ما در گذشته فرياد مي زديم، پس بايد از آنها دفاع کنيم.»

دفترچه را به آنان دادم و ورقه امضاء را هم روي ميز گذاشتم.

يکي از دوستانم گفت: «راستي ما بايد اين ها را امضاء کنيم؟»

گفتم: «بايدي در کار نيست، هدفم اين بود که کمي از اين حرکت خوب بچه ها صحبت شود.»

خوب، گفتي بنويس، نوشتم.

از يکي از نسل هاي سوخته، خسته و ناتوان نوشتم. نسلي که وقتي خودش کودک بود، پدر سالاری که در خانه بود نگذاشت که او لذت کودک بودن را بچشيد، وقتي جوان شد بايد مي جنگيد و نجات مي داد، اما هنوز نفهميده بود که چه چيز را ... و نفهمیده بود که چه چيز را بايد جايگزين کند.. هنوز در فکر بود. هنوز داشت حلاجي مي کرد. هنوز داشت مطالعه مي کرد. هنوز داشت با خودش مي جنگيد که آيا خدا هست يا نيست؟ هنوز نمي دانست کدامين نيروي چپ و يا راست، راست مي گويند و هنوز ... هنوزهاي زيادي داشت، که انقلاب شد. و او خواسته يا ناخواسته همراه انقلاب شد. و کمي بعد مادر فرزندان خود شد. و آنقدر در اين راه ايثار و ازخودگذشتگي کرد که خودش گم شد. خودي که باعث بوجود آمدن نسلي «چنين» شد.