|
مجله توقیف شده زنان زنان نسل ماروزآنلاین / آسیه امینی چهار شنبه16 بهمن 1387 يک سال از توقيف مجله زنان گذشت. براي مني که از روز نخست توقيف آن، اميدي به نويد ها و اميدهاي گوشه و کنار نداشتم و مي دانستم که آب رفته به جو برنخواهد گشت، اين سيصد و شصت و اندي روز، چون برق گذشت. چنانکه وقتي دوستان پيغام فرستادند که به يادبود مجله جمع شويم با تعجب به گذشته اي - که چه تند ورق خورد- نگاه کردم. اما براي شهلا شرکت، اين سيصد و اندي... ثانيه ثانيه، بسان عمري از سر گذشت. در تمام اين يک سال، هر بار که او را ديديم و سراغش را گرفتيم، قصه تازه اي داشت از پي گيري هاي هفته اي که پشت سر گذاشته بود. يا به ديوان عدالت اداري رفته بود و يا سراغ يکي از اعضاي هيات نظارت بر مطبوعات يا هر آشنايي که ممکن بود بتواند قولي و قراري را در مورد "زنان" اش به سرانجام برساند. گاهي بشوخي برگزار مي کرديم اين همه پي گيري و مهمتر از ان، اين همه اميد را. گاهي ناراحت شده است از دستمان از اينکه چون خودش جدي و پي گير نيستيم. گاهي ما نيز چون او اميد داشته ايم (فريب خورده ايم؟!) و گاهي در دل گفته ايم که " ما نيستيم!". اما او همچنان با ما و بي ما سراغ مجله اش را از هر کسي که بوي نويد و اميدي از حرفهاش به مشام برسد، گرفته است. چند روز پيش، وقتي در جمع بچه هاي "زنان" از او شنيدم که همچنان اميدوارانه در انتظار چهارشنبه اي است که هيات نظارت بر مطبوعات وعده داده است، بيشتر از هرچيز دلم گرفت. شايد اين تفاوت بين دو آدم است. تفاوت بين من و او. به همين سادگي. ولي حالا به اين مي انديشم که ريشه هاي اين تفاوت در چيست؟ آيا اين تفاوت بين دو نسل است؟ چرا شهلا هنوز اميدوار است و هنوز باور مي کند و همچنان مي دود؟ اما من، چنين بي باور و بي اميد، به آينده نگاه مي کنم. چرا از ديروز دل نمي کند و من و امثال من امروزمان را ده بار مي کشيم و دوباره در آن مي دميم؟ تفاوت ما در چيست؟ شکاف نسلي اين روزها که از هر طرف، موافق، يا مخالف، سخن از سي امين سالگرد انقلاب، به گوش مي رسد، نمي شود خودت را در ميزان اين سي سال نسنجي؛ من بزرگ شده در اين سي سالم. زاده روزگاري که انقلاب را در خود پرورد و به بار آورد. زاده روزگاري که نه در آن نقشي داشته ام ونه خاطرات چنداني از آن روزگار. آنچه در خاطر من بجا مانده است، گذشت سريع روزهاي پر نويد و پر اميد و رسيدن به سالهاي سخت جنگ و فشار اقتصادي و به هم ريختن ساختارهاي اجتماعي و اقتصادي بود و پس از آن افزايش فشارهايي که از هر سو به من "نه" شنيدن مي آموخت. شهلا شرکت اما از نسل زناني است که باورهاي ايدئولوژيکشان، از آنها يک انقلابي تمام عيار ساخت. انقلاب ايران را بسياري، يک انقلاب ايدئولوژيک – ترکيبي از ايدئولوژي هاي مختلف و گاه متفاوت- مي دانند. شايد همين باور و اعتماد آنها به تغيير را بايد ويژگي مشترک زنان و مردان انقلابي دانست. باور و اعتمادي که با وقوع انقلاب و پس از آن، پايان نيافت. بلکه تا مدتها حتا در چالش با ايدئولوژي هاي ديگر رخ نمود و ادامه يافت. نسل من ولي، نظاره گر و ميراثخوار اين تنشها بود. تنشهايي از سر باور و ايدئولوژي. تنشهاي ناشي از درست و نادرست. خوب و بد، سياه و سفيد. و واقعيت اين است که ما بين اين سياه و سفيدها به هيچ يک از اين دو تعلق خاطري نداشته ايم. باور ما از نوع ديگري است. ما اصراري بر نشاندن حرفمان بر کرسي، تنها و تنها به يک شکل خاص، نداريم! زيرا هميشه آموختيم که "نه" را دور بزنيم. يادگرفتيم دربرابر ديواري که سد شده است، به جاي فرو ريختن آن، چاله بزنيم، دور بزنيم يا بپريم. درحالي که انقلاب، جز فروريختن ديوار نمي شناخت. اين تفاوت من و شهلاست. او مجله اش را مي خواهد. "مجله خودش" را. از روز اول حاضر نبود بپذيرد که همه ي احتياط ها و منش هاي مدني و منطقي و مسالمت آميزش، تحمل نشده است. در حالي که من و بسياري از همکاران جوانترمان، از روز نخست بعد از تعطيلي "زنان"، ده ها پيشنهاد در چنته داشتيم. از رفتن به سراغ سايت گرفته تا تشکيل گروه هاي تحقيقي و گرفتن مجوز ان.جي او و...، پيشنهادهايي که هنوز پس از گذشت يک سال، عملي نشده اند. نه اينکه ما زنش نباشيم، نه. ما خواسته ايم که "تحريريه زنان " از هم نپاشد و در مرکز اين تحريريه شهلايي نشسته است که همچنان دل در گرو مجله اش دارد. او زن باور و اعتماد است و ما زن روبرتافتن و رفتن به دنبال ديگري. به هر حال، يک سال گذشت. مجله زنان برنگشت و مجله معهودي هم که قرار بود جاي آن بنشيند، نيامد. ما همچنان چشم براه چهارشنبه اي هستيم که هيات نظارت بر مطبوعات شايد دست از عناد با زنان بردارد. در اين يک سال، اتفاق هاي زيادي در جنبش زنان ايران رخ داد که جاي خالي زنان را بيشتر از پيش به چشم آورد. از رخدادهاي مثبتي چون تغيير برخي قوانين گرفته، تا اتفاق هايي قريب چون لايحه حمايت از خانواده و اتفاق هاي تلخ چون ادامه بازداشتها و زندان براي زنان. بسياري از رخدادها نيز سوژه هاي ناب گزارشگران "زنان" بود که مجله از آن جا ماند و آنها سوژه هايشان را در سايتها و در مقياس بسيار کمتر در روزنامه ها دنبال کردند. اتفاق هايي مثل زياد شدن شکاف جنسيتي در عرصه هاي عمومي، تفکيک جنسيتي در دانشگاه ها و محيط هاي آموزشي، افزايش حضور زنان سياستمدار در دنيا و... اما در نهايت يک سوال بر ذهن من بجا مانده است. نبودن " زنان" به نفع که بود؟ آيا بسته شدن مجله زنان، از گسترش فمينيسم در ايران جلوگيري کرده است؟ آيا بستن زنان موجب تحکيم نظام جمهوري اسلامي شده است؟ آيا کاهش نگاه انتقادي به مسائل زنان و به چالش کشيدن مسائل جنسيتي روز و مسدود کردن اطلاع رساني در يک مجله کتبي با تيراژ مشخص، نگاه مردم ايران را از مسائل زنان منحرف کر ده است؟ آيا جلوي توسعه گروه هاي مرتبط با جنبش زنان و سايتها و اخبار آنها گرفته شد يا حتا بر آنها تاثير منفي گذاشت؟ واقعيت، مثل روز روشن پيش روي ماست. اين اتفاقها نيفتاد و هيچ گاه مثل امروز، رسانه هاي عمومي در ايران و جهان ناگزير از پرداختن به مساله اي به نام جنيست و حقوق زن در ايران نبوده اند. دود نبودن مجله زنان در اين ميان، بيش از هر کسي به چشم چه کساني رفت وقتي همه نويسندگان اين مجله خود را ملزم مي دانستند که در چارچوب قانون مطبوعات ايران و حتا در چارچوب ساختارهاي فرهنگي واجتماعي بسته ايران قلم بزنند. اما با بسته شدن زنان، همه آنها بر اين باورند که ديوار آداب و سنن دست وپاگير را بايد دور زذ يا از روي آن پريد؟ واقعيت همين است که در برخورد با مجله زنان، تفاوت نسلهاي زنان، تميز داده نشد. شهلا شرکت و همه کساني که هنوز در باورهايشان جايي براي تسامح باقي است، کجا تهديدي بوده اند که با بستن مجله و گرفتن تريبونشان، وضعيت سفيد برقرار شود؟! تغييري که نسل امروز زنان مي خواهد و مي طلبد، زبان خودش را دارد که بسي صريح تر و بي رودربايستي تر از زبان زنان است. اين خواسته، اگر با ديوار نجنگد آن را دور مي زند و به هزار روش و منش، خودش را به شرايط تحميل مي کند. امروز در لباس حق ارث، فردا در پوشش هزار حق ديگر. شما اين نسل را نمي شناسيد! |