|
در جلسه کاری وقتی کمپین تو را رها نمی کندسمیه فرید پنج شنبه3 اردیبهشت 1388 برای صحبت در مورد کاری باید به دیدن یک دوست و همکار قدیمی می رفتم که چند سال پیش مدیر محلی بود که من کار می کردم ولی به دلیل مسائلی که برایم پیش آمده بود از آن ها جدا شده بودم. مردی حدودا 40 ساله که همیشه با آرایش صورت و نوع لباس پوشیدنش در مکان های دولتی مرا متعجب می کرد. شیوه ای که اگر جرم نبود، تخلفی آشکار از قوانینی نانوشته بود که همه داوطلبانه آن را اجرا می کردند. در این چند سال حتی تماس تلفنی هم نداشتیم. در راه با خود فکر می کردم لزومی ندارد از کمپین و فعالیت هایم چیزی بگویم چون به لطف هزینه های نه چندان اندکی که آقایان به ما وارد می کنند احتمالا پس از شنیدن اینکه من فعال اجتماعی هستم عطای دوستی، تجربه و تخصصم را به لقایش خواهد بخشید و به روش دوستانه ای به قول معروف مرا دست به سر خواهد کرد! در همین فکر ها بودم که خودم را روبروی در ورودی دیدم. در این مدت حتی لباس پوشیدنم هم تغییر کرده بود و من حتی مطمئن نبودم مرا بشناسد. وارد اتاق شدم. سه میز و چند صندلی که دو خانم نسبتا جوان پشت آنها مشغول به کار بودند، چند پوستر بدون قاب از فعالیت هایشان که روی دیوار نصب شده بود و چند نامه اداری روی میز تمام چیزی بود که به چشم می خورد. مدیر به گرمی از من استقبال کرد و یادآوری کرد که اصلا تغییر نکرده ام و بیخودی توهم داشته ام! بعد از احوالپرسی کوتاه و پرسیدن حال سر و همسر! همکارانش را به من معرفی کرد. نوبت صحبت در مورد کار بود که با گذشت مدتی کوتاه و داغ شدن بحث ها دو همکارش هم وارد بحث شدند که: «دختر تو چقدر سمجی. این کاری که می گی زنانه نیست که آخه!» مدیر با خنده رو به آنها گفت: «این از اون موقعی که من می شناسمش هم همین طوری سمج و یک دنده بود. حالا هم که فکر کار زنانه به سرش زده! » حالتی بین تمسخر و افتخار از این که با من دوست است در صورتش بود که من نمی دانستم کدام واقعی است! از لحظه ورودم به اتاق متوجه شده بودم که یکی از خانم ها به طرز مشکوکی به من خیره مانده. راستش صورتش برای من هم آشنا بود اما از وقتی در خیابان ها امضا جمع می کنم تقریبا همه آدم ها برایم آشنا به نظر می رسند پس خیلی توجهی نکردم. تلفنم زنگ زد. معذرت خواستم و چند دقیقه ای اتاق را ترک کردم. وقتی برگشتم با همان حرارت قبلی گفتم: «خوب حالا چی می گید؟ بالاخره کمک می کنید یا نه؟» مدیر می خندید. خنده اش حالت کسی را داشت که انگار راز مهمی را کشف کرده. «من فهمیدم شما چی کار می کنید.» کمی هیجان داشتم و کمی قلب درد گرفته بودم! "الانه که بگه ای دروغگو!"حالا نمی دانم چرا از اینکه ریز فعالیت هایم را شرح نداده بودم احساس عذاب وجدان می کردم! صدایش مرا به خودم آورد. «شما دارید برای این حرف هایی که در مورد زنان می زنید امضا هم جمع می کنید. خانم ... شما را می شناسد و می گوید که از او در تاکسی امضا گرفته اید.» نگاهی عمیق به صورت زیبای زن کردم و به خوبی چشم های درشتش را به یاد آوردم که امضا کرده بود و آرزوی موفقیت. بدون اینکه آسمان و ریسمان ببافد که نمی شود کاری کرد، که ما هنوز هم ضعیفه ایم و ... باید اعتراف کنم که کمی هل شده بودم اما خودم را از تک و تا نیانداختم. لبخند بزرگی زدم و گفتم: «خوب آره!! می خواستم بهتون بگم. البته به این حرف ها ربطی نداره بلکه در مورد نقص های قانون و تبعیضی است که از این ناحیه متوجه زنان می شود. به هر حال منتظر فرصت مناسب بودم تا با شما هم صحبت کنم! حالا این هم بیانیه. شما هم بخونید و اگه دوست داشتید امضا کنید.» فقط یک جمله اش که گفت: "اگه این قوانین عوض شه سنگ روی سنگ بند نمی شه ..." کافی بود تا من مثل رادیو از نابرابری ها و تبعیض ها، از اینکه این قوانین به ضرر مردان هم هست و جامعه ای که زنانش خوشبخت نباشند مردانش هم خوشبخت نخواهند بود و... سخنرانی کنم. فکر می کنم نگاهش شبیه نگاه عاقل اندر سفیه بود اما من ادامه دادم و تمام اعتقاد و ایمانم را در طبق اخلاص گذاشتم! دیگر حرفهام ته کشیده بود و او هنوز همانطور به من خیره مانده بود. یکدفعه گفت: «امان از تو که همیشه سرت واسه این چیزا درد می کنه.» از فرصت استفاده کردم و گفتم: «مطمئنم که شما اینقدر روشنفکر هستید که فکر نکنید به زور قانون باید زندگی ها رو به هم چسبوند! » قند توی دلش آب می شد و این از نگاهش پیدا بود. حرف هایم را با سر تایید کرد. برگه را گرفت و در جیبش دنبال خودکار گشت. به همکارانش نگاهی انداختم. هر دو خیره به من لبخند می زدند. من هم خندیدم. جلسه بحث کمپین به پایان رسید و ما قرار بعدی را این بار جدی جدی برای کار گذاشتیم! |