شماره مقاله: 3541

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article3541



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

جمع آوری امضا به صورت گروهی

آن روز در اين وادي...!

نازلی فرخی

پنج شنبه17 بهمن 1387


روي تخته سنگي كنار راه نشستم. يك پايم رو گذاشتم روي سنگ و دستهايم رو دورش حلقه كردم. چانه ام را تكيه دادم به زانويم. چشمايم رو آنقدر تنگ كردم كه بتوانم آن دور دورها را هم ببينم، آنقدر دور كه بتوانم حضور هر رنگ سبز تهديد كننده اي كه مي توانست آرامش آن پائين را به هم بزند، خبر دهم. گوشهايم را تيز كردم، آنقدر تيز كه بتوانم تاثير گفتگوي صميميانه ي آن پائين را از لابلاي حرفهاي مردمي كه آرام آرام از شيب كوه بالا مي آمدند، بشنوم.
خلوتي اين بالا در مقابل شلوغي اين پائين خيلي به چشم مي آمد. اما هر چند وقت يكباري صداي گفتگوي آدمها سكوت ملايمي كه در متني از خنده ها و زمزمه هاي دور تر نشسته بود را مي شكست:

- چرا امضا نكردي؟ همون موضوعي بود كه قبلا در باره اش حرف زده بوديم. والا من كه توجيهات تو رو نفهميدم... مگه ليلا رو يادت رفته....؟

- من از VOA شنيده بودم. فكر نمي كردم هنوزم كار كنن. خيلي وقته. بابا ايول!

- چي بود؟ - هيچي بابا اين فمينيستها بودن. طرفدارهاي حقوق زنا!

- باور كن راست مي گن. يادته يه بار مجبور شدم برم دادگاه؟ نمي دوني چه وضعي بود... زنها همينطور كرور كرور اومده بودن. اين قانون ها چه بلاهايي كه سرشون نياورده بود.

- بابا..........بابا.......... يه دقيقه وايسا...........من برم يه دونه از اون دفترچه ها واسه مامان بگيرم. خيلي خوشش مي ياد.

- هيچي! فكر كنم يه پرسشنامه درباره دادگستري بود...... ول كن. حوصله ندارم، بيا بريم. آه! چقدر اصرار مي كني. خوب خودت برو. من اينجا وايسادم. فقط زود بيا.

- من واقعا بهشون ايمان دارم. خيلي كار بزرگي دارن مي كنن.

- هه هه هه..... آخه بابا به اين زنها چه حق اضافي اي بديم؟ همين جوري دارن پوست مارو زنده زنده مي كنن.

- پريسا من شماره ام رو براي كارگاه به اون دختره دادم. گفت بهم زنگ مي زنن. تو هم دادي؟

- خوب تقصير خود خرت بود كه سيصد تا مهرش كردي. چرا تقاص بي عرضگي تو رو زنهاي ديگه بايد پس بدن؟

- جدن خسته نباشن. ببين روز جمعه اي اومدن كوه چه انرژي اي دارن. آدمها اين جوون ها رو مي يينه روحيه مي گيره. جووني خودمون يادته... آي آي يادش بخير...!

- نه جناب مهروز به نظر من اشتباه شما در همين جاست. مساله ي سهم خواهي از قدرت با اين مقوله متفاوته. اين يه جنبش اجتماعيه. من تو بحثي كه خونه ي آقاي يوسفي هم داشتيم خدمت شما عرض كردم. و تمامي المانهايي كه به نظر من اين حركت رو به جنبش نزديك مي كنه براي شما شمردم. مساله ي برخورد با خانم عبادي هم از اين قاعده مستثني نيست. شما رد نمي كنيد كه ما يه حكومت تماميت خواه داريم...؟

- مامان اوني كه اون دختره مي گفت دقيقا عين ماجراي مهرزاد خودمون بود ها. اون رضاي عوضي چه بلاهايي كه سرش نياورد و قانونا هم هيچ كاري نمي تونست بكنه. يادته؟

- نه نه اشتباه نكن... اعلي حضرت همون موقع هم خيلي به زنها لطف داشتن. همين مساله ي كشف حجاب...!

- من فكر مي كنم كار خوبيه. اما فكر نمي كنم بتونن به نتيجه برسن. اصلا اين ممكلت درست بشو نيست. بايد رفت. راستي كارهاي اقامتت چي شد؟

- ممممم... مي دوني مساله شرعيه! فكر كنم بايد برن از مراجع اعظام فتوا بگيرن وگرنه امضاهاي ما آدمهاي معمولي كه فايده نداره.

- با حرفت موافق نيستم. همين الان هم زنها طبقه ي متوسط هم كلي مشكل دارن. سهميه بندي جنسيتي رو ديدي. من چقدر حرص خوردم. يا لايحه ي حمايت از خانواده؟ اينا چيزهايي كه زنهاي طبقه متوسط هم درگيرشن...

- ترسو! چه ترسي داره آخه؟ با يك ميليون نفر مي خوان چي كار كنن؟ مگه امضا كردن جرمه؟

- نه اينها برگه هاشون ده تاييه، دختره مي گفت دوسال دارن امضا جمع مي كنن. تو دوسال حتما كلي امضا جمع شده.

- همه ي جاي دنيا داره اين اتفاق مي افته. اين يه جور مشاركت مردميه. مگه اخبار گوش نمي دي؟ مردم همه جاي دنيا هرروز دارن حرفشون رو به دولتهاشون مي گن.

- آقا اون پائين چه خبره؟ - امضا مي گيرن. شما هم برو بكن. به نفعته!

- واي چقدر راحت حرف مي زدن. انگار آدم رو صد ساله كه مي شناسن. من هم همين حس بهم دست دادن. انگار دارم با دوستم حرف مي زنم.

- آدرس سايتشون رو دادن. مي ريم خونه يه نگاهي مي ندازيم اما در كل فكر نكنم كار بدي باشه.

- اون پسره چه با هيجان حرف ميزد. آدم فكر مي كرد انگار خودش درگيره؟ - چه فرقي مي كنه؟ اين قانون مال همس.

- نه من امضا نمي كنم. آخه اگه همه بخوان امضا كنن كه زود تموم مي شه و اينها بيكار ميشن. – بي مزه!

- دختره نذاشت جاي فريبا و مامان امضا كنم. گفت هركس جاي خودش. اما گفت بيانيه شون ته اين دفترچه هست. نگاه بكن ببين هست.

- كاش زهره هم اينجا بود. خيلي دوست داشت اين كمپينگي ها رو ببينه.

- كلي دنبال يكي مي گشتم كه از اين برگه ها داشته باشه كه امضا كنم. حالا فكر كن اين بالا. چه بانمك!

- حاج آقا مي گفت دعواي اون روز اين همساده بغلي ها هم بابت همين قانون مانون ها بود. صداشون تا هفت تا خونه مي رفت. نمي دوني! مرده زنش رو مي زد عين چي! خير نبين الهي كه اينطور مردم رو اسير مي كنن.

- ههه! بابايي! توام امضا كردي؟ يه وقت زندانيت نكنن!

از پشت سرم صداهاي آشنايي شنيدم كه خندان، پر هيجان و بلند بلند حرف مي زند. از روي شانه ام نگاهي به عقب كردم. بچه ها بودن كه مي آمدند بالا. بلند شدم آرام آرام رفتم پائين. نرسيده بهشان با خنده پرسيدم كه چطور بود؟ شش نفر با هم داد زدند:" عالييييييييييييي....!"