|
کمپین در پاساژها / سمیه فریديكشنبه8 بهمن 1385 فاطمه که هنوز در کارگاه های آموزشی شرکت نکرده علاقه بسیار زیادی برای همراهی و جمع آوری امضا نشان می داد . مرتب تماس می گرفت و می خواست اطلاعات بیشتری داشته باشد. این همه ذوق او من رو یاد ذوق خودم برای شرکت در کارگاه می انداخت که به خاطر عجله ای که داشتم از کرج تا خیابان فرشته رفتم تا زودتر شروع کنم. برای همین خوب درکش می کردم. بهش قول دادم سه شنبه همراه هم در کرج امضا جمع کنیم. سه شنبه در پاساژی در کرج قرار گذاشتیم. من وسعیده زودتر رسیدیم و شروع کردیم . همیشه برای اولین نفر و اولین برگه ترس غریبی دارم.
باورم نمی شد. استقبال عالی بود . همه امضا می کردند . مردان جوان بین 20 تا 25 ساله با برابری موافق بودند و می گفتند که هیچ کس از دیدن نا برابری ها لذت نمی برد.
دفترچه و آدرس سایت را بهش دادم و از مغازه ای به مغازه ای دیگر ...در مغازه بعدی خانمی که دانشجوی حقوق بود، لوازم آرایش می فروخت. ظاهر بسیار ساده و محجوبی داشت. صورتش اصلا آرایش نداشت و مانتو بلندی به تن ومقنعه ای به سر داشت. وقتی داشت بیانیه را می خواند هر مشتری که وارد می شد می گفت: صبر کند تا خواندنش تمام شود! در همان حین چند نفر وارد مغازه شدند. به یکی از آنها برگه را دادم و خواستم امضا کند. چادری بود و آرایش خفیفی هم داشت .
فاطمه گفت ببین حتی نمی خواهند با حقوق خود آشنا شوند. فروشنده گفت این مسئله از نا آگاهی ناشی می شود. نمی دانند و حتی نمی دانند چیز هایی هست که نمی دانند . خانم دیگری وارد مغازه شد با اجازه فروشنده شروع کردم به توضیح دادن . به من نگاه کرد و گفت: برای چی خودت رو خسته می کنی ؟ من امضا نمی کنم چون تاثیری نداره.
درمغازه بعدی دو دختر جوان حضور داشتند. بعد از توضیحات کوتاه یکی از آنها امضا کرد اما دیگری گفت که امضا نمی کند . هر چه دلیلش را پرسیدم توضیحی نداد و در مقابل اصرار من گفت: حوصله دردسر ندارد . مغازه ها را پشت سر می گذاشتیم و امضا ها بدون هیچ توضیحی اضافه می شدند. وارد مغازه کوچکی شدیم که دو خانم در آن حضور داشتند بعد از ما دختر جوانی که حوصله دردسر نداشت وارد مغازه شد . توضیح دادیم و دختر جوان قبل از همه امضا کرد ما که متعجب شده بودیم دلیل این تناقض را پرسیدیم. توضیح داد که با یکی از فروشنده ها که کارشناس علوم سیاسی است صحبت کرده و متوجه شده که مشکلی برایش بوجود نمی آید . خانمی در مغازه بود که حرف هاش تناقض داشت! می گفت که به برابری معتقد است بعد می گفت نه بالاخره مرد و زن فرق دارند. هر چه توضیح می دادم با حرف های متناقض راه را برای نتیجه گیری می بست .
گریه ام گرفته بود . فاطمه گفت سمیه بیا بریم این امضا نمی کنه. من گفتم "این دیگه حیثیتیه من باید امضا شو بگیرم." ادامه دادم داشتم از نفس می افتادم . احساس می کردم مغزم داره مچاله می شه اما نمی خواستم کوتاه بیام بالاخره کوتاه اومد و گفت آخه این کارها نتیجه نداره. من هم نفسی کشیدم و گفتم: نتیجه داره و همان توضیحات قبلی را تکرار کردم گفت: اگه امضای من تاثیر داره خوب امضا می کنم و بیانیه را امضا کرد ... در یکی از فروشگاه ها آقایی گفت: خانم با سیب زمینی کیلویی 600 تومن کی به حقوق فکر می کنه نمی شه زندگی کرد. گفتم : من هم با شما موافقم اما فکر می کنم هر کس باید یه گوشه کار را بگیرد با خنده گفتم شما هم برای گرانی کمپین تشکیل بدهید ما هم امضا می کنیم... در مغازه بعدی داشتیم برای خانمی توضیح می دادیم که آقایی وارد شد و پرسید که موضوع چیه؟ بیانیه را دستش دادم و توضیحاتی کوتاه ... بیانیه را خواند و گفت: من بعضی ها رو قبول ندارم گفتم کدوم رو قبول نداری گفت: مثلا شهادت.
دختر داشت برگه دیگری را امضا می کرد جای اولویت قانونی را خالی گذاشته بود و به حرف های ما گوش می کرد تا نتیجه بگیرد. من حواسم بهش بود. با خودش آروم گفت:چی بنویسم؟ دست مرد را نگاه می کرد تا ببیند چه می نویسد. نمی توانست تصمیم بگیرد. مرد نوشت همه موارد بجز شهادت. چند لحظه ای فکر کرد . از فکر اینکه بنویسد "بجز شهادت" یه طوری می شدم. خودکار را روی کاغذ گذاشت. چشم هام در امتداد حرکت خودکار روی کاغذ حرکت کرد و در پایان کلمه" همه موارد" از حرکت ایستاد. نفس راحتی کشیدم واحساس کردم جواب دندان شکنی به همکارش داد! خوشحال از اینکه درباره اش اشتباه کرده بودم برگه ها را گرفتم و از مغازه خارج شدیم. در حدود سه ساعتی که در پاساژ بودیم وارد بیشتر از 30 تا 40 تا مغازه شدیم و تعداد کسانی که امضا نکردند شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید و من به این نتیجه رسیدم اگر نمی تونم در مترو امضا جمع کنم، اصلا مهم نیست، چون فروشگاه ها محیط های بسیار دوست داشتنی تری هستند که مردها و زنها به دلیل کار در کنار هم درک بسیار خوبی از برابری دارند. |