متن حاضر نقدی است بر مقاله «استبداد ساختار نداشتن» جو فریمن که در پنج سطح ارائه می شود. در این تفکیک ها سعی دارم هرچه جلوتر می روم، روند حرکتی به سمت عمق بیشتر سطح استدلال باشد. طبعا مقصود از طیف بندی مبتنی بر سطحی الی عمیق ارزش محور نیست؛ یعنی به دید من عمق بیشتر لزوما نشان دهنده مهم تر بودن نقد نیست و تفکیک مقاله به پنج سطح فقط و فقط برای اجتناب از خلط مبحث ناشی از جهش های محسوس و نامحسوس بین سطوح مختلف استدلالی است.
سطح اول
اول از خود واژهای که فریمن بر پایه آن نقد خود را آغاز کرده شروع کنیم: «استبداد ساختار نداشتن». در این ترکیب کلمه به زعم من چالش برانگیز واژه «ساختار» است. فریمن در نوشته خود مشخص نکردهاست چه منظوری از این کلمه دارد یا آن دستهای که آن را نفی میکنند، با این دال چه مدلولی را هدف قرار دادهاند.
ساختار با لحاظ سابقه کاربردی میتواند مشتمل بر گستره عظیمی از معانی باشد از برداشتی مشابه برداشت پارسونز مبنی بر کلیتی فرای افراد تشکیل دهنده که اعضا تنها با جای گرفتن در نقشها و جایگاههای پیشاپیش تعریف شده توسط ساختار انسان(به تعبیر اجتماعی آن) محسوب شده و ساختار اجتماعی فرای افراد و فرای زمان و مکان به حیات انتزاعی خود ادامه میدهد تا برداشت رادکلیف براونی آن مبتنی بر شبکه روابط اجتماعی کنشگران که در خلال آن با هم و با نهادهای برآمده از اجماع آنها تعامل میکنند. این شکاف تعریف در نظریات رادکلیف براون با تفکیک دو مفهوم ساخت و صورت ساختی به وضوح خود را نشان میدهد. تازه این هردو ساختارگرا محسوب میشوند و اعتقاد به اینکه ساخت وجود دارد فرد را ساختارگرا نمیکند؛ بلکه وقتی اصالت را به ساخت میدهیم و اعتقاد داریم ساخت به روابط و مناسبات انسانی شکل میدهد ساختارگرا میشویم. پس وقتی با ادعای «ساختار نداشتن» روبرو هستیم بسیار کلیدی است که تعریفمان از کلمه مشترک باشد که آیا ساخت به تعبیر ساختارگرایانه آن یعنی اصالت جایگاه مد نظرمان است یا نه به اصالت فرد معتقدیم و تنها به ساختارهایی که از مجرای آنها افراد به تعامل میپردازند قائلیم؛ یا فرضا اگر تعبیرمان ساختارگرایانهاست، کدام گرایش از ساختارگرایی؟ تجربی یا فرانسوی؟ فرضا اگر منظورمان از ساختار آنچه که به عنوان ساخت مد نظر براون است باشد، چنین مفهومی را میشود پیش زمینه بدیهی هر نوع تعاملی دانست.
حال چه در کلیت جامعه چه در گروهی در مقیاسی کوچکترمثل یک جنبش اجتماعی. به هر روی کنش گران بر اساس سازوکاری به تعامل با هم و رتق و فتق امور میپردازند که انکارشدنی نیست و طبعا منظور منکران ساختار در جنبشی اجتماعی، ساختار به تعبیر ساختارگرایانه رادیکالتر آن است؛ آن نوع ساختاری که به عنوان کلیتی فرای افراد وجود دارد؛ شامل جایگاههای مشخص با عنوان نقش که افراد به عنوان مهره باید آنها را پر کنند.
جالب اینجاست که خود فریمن هم به این مساله اشاره کرده است:
«برعکس آنچه دوست داریم بپذیریم، چیزی به نام گروه «فاقد ساختار» وجود ندارد. یک گروه، صرفنظر از ویژگیهای اعضا، مدت زمانی که آنها دور هم جمع شوند و هدف آن گروه، بی بر و برگرد، ساختار خاصی به خود میگیرد.... . تنها در صورتی میتوانیم به این ایده «ساختار نداشتن» برسیم که از هر گونه ارتباط و تعاملی با دیگران دست بکشیم و این هم در تضاد با طبیعت هر گروه انسانی است.»
یعنی فریمن دیگران را مجنون میانگارد که این مفهوم بدیهی را نفی میکنند؟ او بجای اینکه همین جا بحث را به این سمت معطوف کند که نقد اصلی جنبشهای افقی فمینیستی پایبندی به ساختی سیال و افقی و غیرساختارگرایانه به عنوان مجرای تعامل کنش گران است نه نفی هر نوع تعبیری از واژههای «ساخت» یا «ساختار»؛ رویکرد مبهمش مبتنی بر پایفشاری روی تقابل ساختار داشتن یا نداشتن (که بیشتر به بازی با کلمات میماند) را پی میگیرد.
* * *
سطح دوم
اغلب مقالات دارای رویکردهای ارزشی است که شاید خود این مساله به اندازه پنهان کردنش غیر اصولی نباشد. آنچه که در نوشته فریمن به عنوان پیش انگارهای بدیهی در نظر گرفته شده بدون آنکه رک و پوست کنده خواننده را در جریان آن بگذارد عمل گرایی است. هرچند در انتهای متن به لزوم ایجاد تعادل اشاره کرده است؛ اما در کل این رویکرد هم چندان از به توپ بستن پراگماتیستیای که بوسیله آن در تمامی متن سعی بر در هم کوبیدن ساختار افقی دارد، کم نمیکند.
در جواب اینگونه استدلالات ابتداییترین چیزی که دم به دم هنگام خواندن مقاله به ذهن میرسید آن بود که فریمن میخواهد به کجا برسد؟ اصلا فرض کنیم در نهایت این نتیجه برسیم که رفتن به سمت ساختی ساختارمند و واضح سرعت پیش رویمان را در جهت رسیدن به مطالیات بیافزاید؛ آیا این به تنهایی برای توجیه قانع کننده است؟ مگر ما بر سر پراگماتیست بودن به توافقی جمعی رسیده باشیم که تا جایی که من میدانم اصل پراگماتیسم به عنوان متودولوژی مبارزاتی فمینیستی به هیچ وجه اصلی مورد پذیرش عموم نیست (در سطحی دیگر بیشتر به واکاوی این مساله خواهیم پرداخت) و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم واکنش منفی ریشه داری نسبت به پراگماتیسم در نگرشهای فمینیستی وجود دارد.
سوال اساسیای که باید از فریمن پرسید این است که «آیا پایبندی به اخلاق فمینیستی (که به اعتقاد بسیاری شامل احتراز از ساختاری فرای فردیت افراد است) به کم شدن سرعت حرکت و کارآیی یک جنبش نمیارزد؟»
صرفا ردیف کردن تعدادی کار کرد منفی و عوارض جانبی یک انتخاب حتی اگر در نهایت به کم شدن سرعت رشد منجر شود، حداقل همه را قانع نخواهد کرد.
* * *
سطح سوم
و اما بر فرض اینکه ما بخواهیم اصولا پیش فرض فریمن را بپذیریم. در این مقاله او یک طرفه به قاضی میرود و تنها به اشاره به کارکردهای منفی این انتخاب جنبشهای فمینیستی بدون در نظر گرفتن آن در قیاس با کارکردهای مثبتش اکتفا میکند. بسیاری از استدلالهای او به نفع کارکرد مثبت ساختار رسمی پذیرفتنی است؛ مثلا به تجربه متکثر شدن سازمانهای قدرت امکان تنفس ایجاد میکند. اما آیا حقیقتا به تعبیری ساختار نداشتن و به تعبیر دیگری برگزیدن ساختاری افقی هیچ کارکرد مثبتی نداشت؟ بر فرض مثال جاه طلبی ذهنی را محدود نمی کند؟ سکتارسیم (پدیدهای که به طور عام یکی از مهلکترین آفات جنبشهای اجتماعی است) را تا حد محسوسی محدود نمیکند؟ آیا موجب کاسته شدن خطری که بر اساس استدلال «زدن سر» یک جریان مبارزاتی، از جانب سرکوبگران گرد سر موتورهای محرکه جنبشهای اجتماعی میگردد، نمیشود؟ (مثل خود فریمن بدبینانه هم نگاه کنیم و قائل به سرهای غیررسمی باشیم، حداقل تشخیص موقعیت «سر» را که مشکل میکند).
البته شاید بشود برای نادیده انگاشتن بعضی از موارد فوق (مثلا همین آخرین مورد) فریمن را تبرئه کرد چراکه شرایط بیرونی آنها با آنچه که ما با آن طرفیم متفاوت است. اما به نظر نمیتوان برای همه اینگونه موارد او را مبرا دانست. همین که او رویکرد یک طرفه به قاضی رفتن را پیش گرفته و اصولا به کارکردهای مثبت نپرداختهاست، به تعبیر من اعتبار مقاله او را تا حد غیرقابل جبرانی زیر سوال میبرد.
در نهایت بد نیست همین جا ذهن دوستان همجنبشیای را که این مقاله را واگویی درد امروز ما بدون کم و کاست میدانند، به این مساله جلب کنم: تفاوت شرایط بیرونی ما و آنچه که فریمن بر اساس آن مقاله خود را تنظیم کردهاست.
* * *
سطح چهارم
در سطح دوم به عملگرایی نهفته در متن فریمن پرداخته شد. اما نقد تنها از این دیدگاه بود که لزوما همه عملگرا نیستند. به علاوه فریمن این مساله را به عنوان پیش فرضی نامحسوس که انگار همه بر سر آن توافق دارند در متن گنجاندهاست. رویکردی که فرای درستی یا نادرستی خود تفکر (در این مورد عملگرایی) غیراصولی و حتی شاید بشود گفت غیراخلاقی است. اما در سطح حاضر میخواهم به چالش عملگرایی و فمینیسم به طور مطلق بپردازم.
تفکیکی کلیدی در عملگرایی وجود دارد: تفکیک آشنای هدف-وسیله. یکی از دوگانه های غیر هم ارزشی که مجموعه ی آنها را یاکوبسن به عنوان پایه ای ترین ساختارهای زبان تعبیر کرده است. جایی که بر اساس وارد شدن مفهوم ارزش به زبان و با کمک نظرات روشنگرانه رولان بارت، اسطوره ی بی طرفی زبان می شکند. طبعا ارزش در دوگانه غیر هم ارزش هدف-وسیله حول محور شقّ هدف تعریف میشود. یعنی برای دستیابی به هدفی ارزشمند لزومی ندارد فرد وسیله را بر اساس سنجه عقایدش و مبتنی بر همان ارزشگذاری انتخاب کند. از طرف دیگر یکی از نقدهای اساسی فمینیسم درباره یکی دیگر از این دوگانههای غیر هم ارزش یعنی زن-مرد است. به دلیل رابطه علی-بازتولیدی دیالکتیکی ای که بین مظاهر مختلف این ساختارمندی مبتنی بر دوگانههای غیرهمارزش وجود دارد، اینکه بدون نقد و نفی کلیت در مقابل تنها یکی از اجزا موضع گرفته شود، در همه ابعاد مردود است. حتی از همان نظرگاه عملگرایانه هم مساله را بررسی کنیم، به خاطر بازتولید مفهومیای که از چنین ساختارمندیای میکنیم، همه دستاوردهای ما از جنبههای دیگر خنثی میشود و کار ما مصداق کار باطل خواهد بود. به نظر هم در عمل چنین رویکردی بی معنی است هم ایدئولوژی فمینیستی دست و پایمان را برای پذیرش (در واقع فراتر از آن: بازتولید) رویکردی مبتنی بر دوگانه هدف-وسیله (عملگرایی) به عنوان متودولوژی مبارزاتی میبندد.
استدلالی مشابه دست و پایمان را در تفکیک بین ایدئولوژی و متودولوژی مبارزاتی بسته است؛ ما اصولا مجاز به چنین تفکیکی نیستیم و نمیتوانیم با متدی غیر فمینیستی (بر اساس استدلالات فوق عملگرایی) هدفی فمینیستی را حداقل به عنوان کسی که مدعی فمینیست بودن است، دنبال کنیم.
این سطح از متن شاید از نظر تعریف کتابی واژه «فمینیسم» متزلزل باشد؛ اما سطح عمیقی است. یعنی در صورت پذیرش این سطح اگر همه استدلالهای فریمن هم درست باشد، به دلایلی فراتر و قوی تر از آنها و حتی شاید به قیمت نابودی کل جنبش راهی جز ایستادن و پایفشاری روی آنچه بدان معتقدیم نداریم؛ شاید گاهی باید ایستاده مُرد... یا حداقل از چنین اتفاقی نترسید.
* * *
سطح پنجم
الف:
این نکته هم در نوشته فریمن حائز توجهاست که او فاکتوری انسانی را ملاک قضاوتهای خود قرار داده و فراتر از آن، این فاکتور را بطور ضمنی به عنوان فرضی بدیهی پذیرفتهاست: قدرت طلبی افراد. فرض میکنیم تا آنجای استدلال او مبتنی بر شکلگیری ساختارهای محفلی را بپذیریم؛ علاوه بر این بپذیریم این افراد دارای جایگاه در چنین محفلهایی فرصت و امکان اعمال قدرت و نفوذ فرای بقیه را داشته باشند؛ اما هنوز حلقه حیاتیای برای تکمیل استدلال کم داریم: آیا لزوما چنین کاری (اعمال قدرت) صورت خواهد پذیرفت؟ طبعا جواب فریمن به این سوال کلیدی حتی اگر صراحتا نگفته باشد، آری است. و جواب آری دادن به این سوال دانسته یا نادانسته بر اساس پذیرش مفهوم پایهای گرگ-انسان هابزی است که حضور قدرتمند انسجام بخش برتری را به عنوان شری لازم توجیه میکند. پدرسالاری سیستماتیکی که گرگ-انسانهای خودخواه را به زور سرنیزه زیر چتر اتحادی اجتماعی جمع میکند: لویاتان.
حال همان نقد ریشهای و بیجواب بر دولت به عنوان سمبل ساختار رسمی، بر نوشته فریمن طرفدار ساختار رسمی هم وارد است: چه کسی بر خود لویاتان نظارت میکند؟ علاوه بر این پیش فرض گرگ-انسان هم همواره مورد شک و تردید بسیاری (مثلا از طرف کروپوتکین) بودهاست. پیش فرض بوداری که بوی سرکوب اقناعی قدرت (همان سپر ایدئولوژیک از منظر گرامشی) را به ذهن متبادر میکند. در واقع رویکرد کلی فریمن هم مشابه رویکرد تاریخی نظامهای سرکوبگر است: حال که انسانها قدرت طلباند، باید از بالا ساختار نظارت کنندهای وجود داشته باشد که با اعمال قدرت سیستماتیک جلوی اینکه آنها همدیگر را بخورند را بگیرد. توجیهی که به طول تاریخ بشر سابقه سرکوبگری دارد.
ب:
در نهایت توجه شما را به توصیفی که چند خط قبل از قدرت شد جلب میکنم: قدرت سیستماتیک. خود فریمن میپذیرد در هر صورت با ساختار رسمی یا بدون آن گریزی از ساختارهای غیررسمی و محفلی نیست و بیشتر استدلالهای فریمن بر اساس ایجاد کانترهژمونی (counter hegemony) با هدف به چالش کشیدن هژمونی استوار است تا در شکاف حاصل دموکراسی تنفس کند. گذشته از اینکه در خود رویکرد مبتنی بر ایجاد کانترهژمونی در همه ابعاد (حتی از بعد پراگماتیستی) شک بسیاری است، توجه به تفاوتی که سیستماتیک بودن یا نبودن یک پدیده در قضیه ایجاد میکند، بسیار کلیدی است.
مثال بارز این فرق مفهومی در اعدام خود را نشان میدهد. یکی از استدلالهای رایج برای توجیه تعبیه مجازات اعدام در قانون این است که «خانواده مقتول ممکن است دست به اقدامات انتقامجویانه و سرخود بزنند. پس چه بهتر که برای عادلانه کردن پروسه قدرت فراتر مداخله کرده و در کنار فرونشاندن حس انتقام جویی اطرافیان مقتول حداقل عادلانه و مسئولانه قاتل را قصاص کنند». اما چه فرق عظیمی است بین خشونتی اتفاقی که جمع آنرا تقبیح میکند و خشونت سیستماتیکی که بطور نمادین مشروعیت خود را به استحضار عموم میرساند. در واقع اعدام به خاطر همین سیستماتیک بودنش آخرین و کلیدیترین حلقه زنجیر چرخه خشونت میشود.
ماجرای ما و ساختار را هم میتوان اینگونه دید. یعنی در صورت دیدن موارد تخطی (در مثال اعدام، قتل و در مثال ما قدرت طلبی)، به هیچ وجه بطور توامان اخلاقی و فایدهمند نیست که تخطی را سیستماتیک کنیم (در مثال اعدام با اعدام و در مثال ما با مشروعیت دادن با ساختاری رسمی). رویکردی که ساختار قدرت سرکوب گر قرنها است حضور خود را بطور نمادین بهواسطه آن توجیه میکند.