شماره مقاله: 3474

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article3474



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

به مناسبت گرفتن جایزه سیمون دوبوار

برای کفش های کتانی ام

نیکزاد زنگنه

دو شنبه23 دی 1387


تو با من بودی...تمام این روزها را.

روزی که برای اولین بار به آن خانه ی کوچک و دلپذیرِ خیابان عضدی رفتیم. کارگاه چند ساعتی طول کشید و من در حالی با تو از آنجا بیرون زدم که توانِ پیمودنِ طولانی ترین مسیرها و صعب العبور ترین راه ها در من شکفته بود.

روزی که برای اولین بار با هم در ازدحامِ خیابانِ انقلاب امضا جمع کردیم، همراهم بودی. من راه رفتم و با غریبه ترین غریبه ها از آشناترین آشنایی ها حرف زدم و آن روز بود که آموختم لبخند، هر رهگذرِ در حالِ عبوری را میخکوب می کند در این فضای عبوسِ سرما زده.

روزی که ناکام از شرکت در جشن آزادیِ مریم و جلوه، با هم تا خانه پیاده آمدیم و من دستانِ سردِ بی دستکش را سپرِ صورت مغموم و اشک آلودم کردم و تمام مسیرِ بازگشت را از بی رحمیِ سرما گریستم.

اولین جلسه ی کمیته ی پیگیری را هم با رفتیم. وقتی که آن جمع ناآشنا، صمیمانه مرا پذیرفتند. همان روز بود که دلم را در لا به لای بحث ها و تصمیم گیری ها جایی در گوشه کنارِ خانه ی پرستو جا گذاشتم و هرگز دوباره پیدایش نکردم. شاید برادران در آن تفتیشِ صبحِ یکشنبه ی پاییزی پیدایش کرده اند و الآن با پرچسب "محرمانه" دارد جایی خاک می خورد.

روزی که درمانده و فروریخته از خانه ی محبوبه بیرون زدم تا جشن دوسالگی کمپین را در جایی دیگر برگزار کنیم، باز با من بودی. آن شب تو را در بی برقی و ازدحام کفش ها گم کردم و تنها شبی بود که از خستگی و بی حوصلگی تا سایه روشن صبح با تو بی هوش و بی جان، روی تخت خوابیدم.

کمپین عزیز من امروز برنده ی جایزه ای بین المللی شده و من توان آن را در خود می بینم که همراه با تو تا فرانسه برای شرکت در مراسم پیاده، شاد و غزل خوان بروم و آن جا بدون هیچ تریبون و میکروفون و مترجمی، همراهی و همدلی دوستانم را پررنگ را ترسیم کنم و مقاومت و ایستادگی مان را بلند فریاد بزنم.

و تو با من بودی...تمام این روزها را.