|
به مناسبت گرفتن جایزه سیمون دوبوار برای کفش های کتانی امنیکزاد زنگنه دو شنبه23 دی 1387 تو با من بودی...تمام این روزها را. روزی که برای اولین بار به آن خانه ی کوچک و دلپذیرِ خیابان عضدی رفتیم. کارگاه چند ساعتی طول کشید و من در حالی با تو از آنجا بیرون زدم که توانِ پیمودنِ طولانی ترین مسیرها و صعب العبور ترین راه ها در من شکفته بود. روزی که برای اولین بار با هم در ازدحامِ خیابانِ انقلاب امضا جمع کردیم، همراهم بودی. من راه رفتم و با غریبه ترین غریبه ها از آشناترین آشنایی ها حرف زدم و آن روز بود که آموختم لبخند، هر رهگذرِ در حالِ عبوری را میخکوب می کند در این فضای عبوسِ سرما زده. روزی که ناکام از شرکت در جشن آزادیِ مریم و جلوه، با هم تا خانه پیاده آمدیم و من دستانِ سردِ بی دستکش را سپرِ صورت مغموم و اشک آلودم کردم و تمام مسیرِ بازگشت را از بی رحمیِ سرما گریستم. اولین جلسه ی کمیته ی پیگیری را هم با رفتیم. وقتی که آن جمع ناآشنا، صمیمانه مرا پذیرفتند. همان روز بود که دلم را در لا به لای بحث ها و تصمیم گیری ها جایی در گوشه کنارِ خانه ی پرستو جا گذاشتم و هرگز دوباره پیدایش نکردم. شاید برادران در آن تفتیشِ صبحِ یکشنبه ی پاییزی پیدایش کرده اند و الآن با پرچسب "محرمانه" دارد جایی خاک می خورد. روزی که درمانده و فروریخته از خانه ی محبوبه بیرون زدم تا جشن دوسالگی کمپین را در جایی دیگر برگزار کنیم، باز با من بودی. آن شب تو را در بی برقی و ازدحام کفش ها گم کردم و تنها شبی بود که از خستگی و بی حوصلگی تا سایه روشن صبح با تو بی هوش و بی جان، روی تخت خوابیدم. کمپین عزیز من امروز برنده ی جایزه ای بین المللی شده و من توان آن را در خود می بینم که همراه با تو تا فرانسه برای شرکت در مراسم پیاده، شاد و غزل خوان بروم و آن جا بدون هیچ تریبون و میکروفون و مترجمی، همراهی و همدلی دوستانم را پررنگ را ترسیم کنم و مقاومت و ایستادگی مان را بلند فریاد بزنم. و تو با من بودی...تمام این روزها را. |