در اين مطلب سعي دارم با رويکرد جامعه شناختي به مفهومي درباره ي بازيگران کمپين يک ميليون امضاء دست يابم. مفهومي که مدت ها ذهنم را به خود مشغول داشته است. نام اين مفهوم اجتماعي را «فرد گرايي ميان نقشي» Interrole Individualismگذاشته ام.
دغدغه ام اين بوده است که کمپين چگونه موجب برقراري رابطه ميان فرد و جامعه مي شود. نقش اجتماعي در اين بين تا چه اندازه تاثير دارد؟ آيا کمپين مي تواند موجب تعريف يک نقش اجتماعي براي فرد شود؟ در اينصورت رابطه اش با فردگرايي بازيگران کمپين چيست؟
براي دست يافتن به پاسخ اين پرسش ها، مجموعه ي کمپين مي بايست تا جاي ممکن تجزيه شود، تا از فرآیند این تجزیه و تحلیل و بيرون کشيدن عناصر سازنده ي آن، مفهوم «فردگرايي ميان نقشي» جايگاه خود را بيابد و بتواند به تعريفي روشن، کاربدی و تحول یابنده از خود نائل آید. در ضمن اعتراف می کنم که «انسان» و نقش او به عنوان يکي از اجزای کلیدی و موثر در پديد آوردن حرکت های جمعي (نظير کمپين) در تحليل جامعه شناختي ام، جايگاه ويژه اي داشته است و هم در فرم و هم در محتوای تحلیل به آن اهميت خاصي داده ام.
مفهوم «انسان» در اينجا، به فردي اطلاق مي شود که در مقام يک «کنشگر» يا «کنش شونده»، در مواجهه با پديده اي به نام کمپين يک ميليون امضاء قرار مي گيرد.
«فرد گرايي ميان نقشي»، در صدد است تا به اين تعریف از مفهوم انسان - در هر دو مقام - تاکيد کند، و از این رهگذر تاثير گذاري اش را تعیین نماید. در عین حال مشخص سازد که فرد به طور خواسته يا ناخواسته چگونه می تواند از آن بهره ببرد.
اين مقاله در دو بخش مجزا، به تحليل «فرد گرايي ميان نقشي» خواهد پرداخت که بخش اول مربوط به انسان (انسان مخاطب کمپین) در مقام «کنش شونده» ي کمپين است و در بخش دوم مربوط به انسان (عضو کمپین) در مقام «کنشگر» کمپين. در قسمت پاياني نيز نقاط اشتراک و افتراق اين مفهوم در ميان «کنشگر» و «کنش شونده» بررسي مي شود و تیتروار به نکات مهم اشاراتي مي شود.
«فرد گرايي ميان نقشي» هدفش، تحليل وضعيت «کنشگر» و «کنش شونده» در کمپين يکي ميليون امضاء است.
براي رسيدن به اين منظور، از ايده هاي رالف دارندرف در حوزه ي «نقش و انسان اجتماعي» و نظريات دورکهايم و مرتن در بخش فردگرايي ، کمک شاياني گرفته ام. اميد که در ادامه، انديشه ورزان حوزه ي جامعه شناسي با نقد راهنمایی شان، نگارنده را در قوام مطالب بعدي ياري رسانند.
فرد گرايي ميان نقشي براي کنش شونده
کمپين يک ميليون امضاء از زماني که به عنوان يک درخواست مطرح مي شود، - درخواستي مبني بر اينکه به عنوان يک حمايت کننده يا معترض به قوانين تبعيض آميز، برگه ي بيانيه را امضاء کنيد - فرد را در يک موقعيت جديد اجتماعي قرار مي دهد.
به طور روشن اين موقعيت در بدو امر به عنوان «حمايت کننده ي کمپين» در مقام امضاء کننده يا «کنش شونده» مطرح است. در اينجا فرد هر چند ممکن است در طول روز در موقعيت هايي نظير، راننده، مسافر، مادر، دختر، معلم، مدير، مادر بزرگ، کارمند و ... قرار بگيرد، اما موقعيت جديد ديگري در برابرش گشوده می شود که از او مي خواهد تا پاسخ مناسبي به آن بدهد.
دارندورف مي گويد اگر فرد به اين درخواست پاسخ بدهد او را وارد يک «وضعيت اجتماعي» مي کند تا بتواند «نقش آفرين اجتماعي» باشد. با قبول اين ديدگاه دارندورف اما در کمپين يک ميليون امضاء، لزوما پاسخ مثبت فرد و امضاي برگه ي بيانيه، او را وارد وضعيت اجتماعي جديد نمي کند و در نتيجه نمي تواند پديد آورنده نقش اجتماعي براي فرد باشد. اما مي تواند «موقعيتي» را براي فرد تعريف کند که با موقعيت هاي پيشين او تفاوت داشته باشد. موقعيت يک معترض در جامعه، مانند موقعيت يک مدير در يک شرکت يا مادر در يک خانواده.
موقعيت مدير در شرکت، يا مادر در خانواده، به گفته ي دارندورف مي تواند پديد آورنده ي «وضعيت اجتماعي» باشد و يک «نقش» تعيين کننده ي اجتماعي به فرد بدهد. اما اين ويژگي و عبور از «موقعيت» به «وضعيت» و در نهايت به «نقش» در کمپين يک ميليون امضاء براي «کنش شونده» به وقوع نمي پيوندد بلکه صرفا ممکن است کنش شونده را در حد يک موقعيت اجتماعي را نگاه دارد.
حال اين سئوال مطرح مي شود، که چه چيزي «کنش شونده» را در حد يک موقعيت نگاه مي دارد؟ چه عامل تعيين کننده اي در اين بين مطرح است که ممکن است فرد را تبديل به يک «نقش آفرين اجتماعي» نکند؟
اين عامل تعيين کننده، به نظرم به «فرديت و فردگرايي» کنش شونده مربوط است.
کسي که مخاطب کمپين قرار مي گيرد، از طريق «وجدان جمعي» حاکم بر جامعه مي داند که در جهت گيري در مقابل يک هنجار که ممکن است سازگار يا ناسازگار باشد، خود حق انتخاب دارد. «مي تواند به برگه امضاء نه يا آري بگويد». «مي تواند امضاء کند يا نکند». هنجار سازگار يا ناسازگار که در اينجا به آن اشاره شد، بر مي گردد به باوري که فرد در مواجهه با کمپين در ذهنش تداعي مي شود.
کنش شونده در اينجا از يک برداشت ذهني از بيانيه ي کمپين، به يک قضاوت درباره ي سازگار بودن يا ناسازگار بودن آن با پيش فرض هاي ذهني خودش و جامعه، دست مي يابد. در واقع همین پيش فرض است که با بهره گيري از عنصر «فرديت يا فردگرايي»، کنش شونده را به سمت يک موقعيت اجتماعي سوق مي دهد تا به تصميم مشخصي دست يابد.
مساله اين است که خود اين پيش فرض هم که در ذهن فرد وجود دارد، قابليت انعطاف دارد. يعني اگر به درستي هدايت شود يا به درستي به چالش کشيده شود، مي تواند باعث شود که فرد وارد «موقعيت اجتماعي» شود که کمپين براي او تعريف خواهد کرد. اين تعريف در ساده ترين شکل همان «حمايت کننده يا امضاء کننده است»
اما توجه داشته باشيم که مسلط بودن مفهوم فردگرايي در گرفتن يک تصميم فردي، در انتخاب موقعيت اجتماعي براي کنش شونده ي کمپين، موجب مي گردد تا هرگز مفهوم «نقش اجتماعي» (Social rolle) آنچنان که داندورف به آن اشاره مي کند، شکل نگيرد. بلکه تبديل به يک «ميان نقش» مي شود. تفاوت دو مفهوم «نقش» و «ميان نقش» از پايداري در انتظار اجتماعي ناشي مي شود. انتظار اجتماعي را دارندورف به سه شکل تعريف مي کند. انتظار اجباري، ايجابي و اختياري.
فرآيند کمپين یک میلیون امضاء، بر اساس «انتظارات اختياري» اجتماعي استوار است. از کنش شونده، انتظار اختياري مي رود نه انتظار ايجابي يا اجباري. انتظار اختياري که دارندورف به آن اشاره مي کند، به معني انتظاراتي است که در پس آن رضايت خاطر براي فرد به وجود می آید.
انتظار اجتماعي کمپين، به طور مقطعي براي کنش شونده عمل مي کند و چون پايدار نيست و با گفتن آري يا نه به اتمام مي رسد، او صرفا در يک وضعيت مياني قرار مي گيرد که نه مي توان گفت «نقش اجتماعي» کامل است و نه مي توان گفت که «نقش اجتماعي» نيست. در اينجا مفهوم «ميان نقشي» به خود مي گيرد. کنش شونده وارد اين موقعيت اجتماعي مي شود و بلافاصله عبور مي کند.
«فرد گرايي ميان نقشي» براي کنش شونده در اينجا تسهيل کننده ي رابطه ي فرد با کمپين يک ميليون امضاء است. اين مفهوم در آن مستتر است که «تو در تاييد يا عدم تاييد کمپين مي تواني تصميم بگيري، و تصميم خود را در امضاء يا امضاء نکردن نشان دهي».
«فرد گرايي ميان نقشي» زمينه ساز ایجاد رابطه و پیوند فرد با يک حرکت جمعي است که اين حرکت جمعي مي تواند در قالب بزرگتر یک جنبش اجتماعي قرار گيرد.
پس «فرد گرايي ميان نقشي» در کمپين يک ميليون امضاء کنش شوندگان را وارد جنبش زنان به عنوان يک حرکت جمعي و هدفمند اجتماعی مي کند. چرا که «فرد گرايي ميان نقشي» باعث پيوند کمپين و کنش شونده مي شود. آن بخش که مربوط به «ميان نقش بودن» است را کمپين مي دهد و فرد گرايي (به معني استقلال در تصميم گيري) را از کنش شونده مي خواهد.
به نظرم اين ويژگي جالب توجه و مثبت کمپين يک ميليون امضاء است که مي تواند توسعه دهنده ي مفهوم «فرد گرايي ميان نقشي» باشد و از پتانسيل هايي که در اطراف اين مفهوم براي کنش شونده از يک سو و جنبش زنان از سوي ديگر به وجود مي آورد، نهايت استفاده را ببرد و فرد را بر اساس آرمان هاي خود با جامعه پيوند دهد و موجب فراگيري گفتمان هاي برابر خواهانه ميان توده هاي مردم با جنبش زنان شود.
فرد گرايي ميان نقشي براي کنشگر
فردگرايي ميان نقشي براي «کنشگر» نسبت به «کنش شونده» با تفاوت هايي همراه است. ممکن است برخي در تحليل کنشگر، ديدگاه هاي متفاوتي داشته باشند و به عناصر مختلفي اهميت دهند. مثلا گفته شود که براي کنشگر تحليل «انگيزه» بايد مد نظر قرار گيرد. اما تاکيد مي شود که چون، در صدد هستم تا رابطه ي ميان فرد و جامعه در قالب کمپين يک ميليون امضاء مورد واکاوي صورت گيرد، اين پيش فرض که فرد، آرمان کمپين را پذيرفته و به حداقل هايي از انگيزه براي کنش دست يافته است، را پذيرفته ام.
فرد گرايي ميان نقشي در اينجا، تحليل کنشگر، پس از انگيزه براي يک عمل اجتماعي است. يعني انگيزه در فرد شکل گرفته تا او را تبديل به يک کنشگر کند. از اينجا به بعد مي خواهيم بررسي کنيم که چگونه يک کنشگر در مقام جمع آوري کننده ي امضاء تحت تاثير «فردگرايي ميان نقشي» خود است.
بحث را در اينجا از وضعيت اجتماعي براي کنشگر آغاز مي کنم.
کمپين يک ميليون امضاء براي کنشگر (کسي که مي خواهد امضاء جمع آوري کند)، رسيدن به يک «وضعيت اجتماعي» است. دارندورف وضعيت اجتماعي را يک مفهوم بسيار تعيين کننده مي داند. به اعتقاد او، وضعيت اجتماعي، موقعيت هايي است که فرد در آن قرار مي گيرد. مشخصه ي ويژه ي وضعيت اجتماعي، داشتن «ارتباط» با ديگراني است که ممکن است در داخل مجموعه کمپين يا در خارج از آن قرار داشته باشند.
در واقع «کنشگر»، بر خلاف «کنش شونده» در مرحله اي بالاتر از موقعيت اجتماعي کنش شونده قرار مي گيرد و براي خود يک «وضعيت اجتماعي» را به وجود مي آورد. ادامه ي وضعيت اجتماعي براي کنشگر، به وجود آمدن «قطاع هاي اجتماعي» است که داندورف هم به آن تاکيد دارد. «قطاع هاي اجتماعي» در اينجا به روابط بین فردي اطلاق مي شود که يک فرد در مقام «کنشگر» کمپين ممکن است با تعداد زيادي از افراد جامعه براي گرفتن امضاء ارتباط برقرار کند.
قطاع هاي اجتماعي، براي کنشگر، معمولا متنوع و متفاوت است. اما برقراري آن با آگاهي قبلي صورت مي گيرد. يعني از قبل براي اينکه چه کسي را در مقام «کنش شونده» وارد کمپين کند، مي تواند تصميم گيري کند. اين قطاع اجتماعي کنشگر کمپين با قطاع هاي اجتماعي که ممکن است يک راننده ي تاکسي يا يک معلم داشته باشد متفاوت است. در اين موارد، فرد به عنوان يک «نقش آفرين» اجتماعي، به سختي مي تواند درباره ي جامعه ي مخاطب خود تصميم گيري کند. اما در کمپين اين تصميم گيري وجود دارد و از قضا در موفقيت يک «کنشگر» سهم به سزايي دارد.
در اينجا از اين توانايي کنشگر در رسيدن به تصميم براي به وجود آوردن قطاع هاي اجتماعي، مساله ي فرد گرايي را مورد توجه قرار مي دهم. چرا که براي کنشگر بسيار مهم است که بتواند آنگونه که فرديت او، مي خواهد در جامعه عمل کند.
درست است که «کنشگر» مي خواهد به جمع آوري يک ميليون امضاء کمک کند، اما براي اينکه چگونه ياري رسان اين حرکت جمعي باشد، درباره ي انتخاب «کنش شوندگان» خود را داراي اختيار مي داند و مايل است بر اساس رفتارها و تصميم گيري ها فردي به پيش رود.
شايد به همين دليل هم هست که عمل «کنشگران» کمپين نمي تواند در ساختار مشخص يا تشکيلاتي نظير تشکيلات حزبي و سازماني بگنجد. مانند جيوه، دائما به اشکال متفاوت و جديدي در مي آيد. چرا که فرد گرايي کنشگران اين کمپين تحت تاثير نقش مشخص و از پيش تعيين شده با خروجي هاي معين نيست، بلکه فردگرايي آنها تابعي از اختيار، آزادي و وضعيت اجتماعي است که در آن قرار مي گيرند.
پس مي توان اين نتيجه را گرفت که منشاء «فردگرايي» براي کنشگر، همانند «کنش شونده»، استقلال در تصميم گيري است. اما با اين تفاوت که کنش شونده، از فردگرايي خود صرفا در موقعيت اجتماعي استفاده مي کند اما کنشگر، از فردگرايي براي تثبيت وضعيت اجتماعي و به وجود آوردن قطاع هاي ارتباطي.
کنش شونده، از فردگرايي استفاده مي کند که برگه ي بيانيه را امضاء کند يا نکند اما کنشگر از فردگرايي استفاده مي کند تا «کنش شوندگان» را بشناسد و آن ها را وارد حرکت جمعي کمپين کند.
کنشگران کمپين معمولا افرادي هستند که مايلند، بيش تر و بيش تر به انتظارات اختياري جامعه پاسخ دهند - البته در اينجا مساله ي انگيزه فرد هم تا حدودي تعيين کننده است - و رضايت در اين انتظار را بسيار مطلوب تر از انتظارات اجباري يا ايجابي مي دانند که جامعه هر روز و هرروز از آنها مطالبه مي کند.
«کنشگر» نسبت به «کنش شونده» از موقعيت اجتماعي عبور مي کند و وارد «وضعيت اجتماعي» مي شود، اما دقت داشته باشيم که باز هم نمي تواند پديد آورنده ي يک «نقش اجتماعي» باشد.
ممکن است اين سئوال پيش آيد که چطور اين موضوع نقض مي شود؟
پاسخ در اين است که «کنشگر» کمپين همواره تحت تاثير فردگرايي خود است و اين فرد گرايي حتي با حضور انگيزه ي بالا در کنشگري، ممکن است لزوما منجر به پايداري وضعيت اجتماعي نشود. ممکن است در يک مقطعي يک «کنشگر» - به هر دليلي- از وضعيت اجتماعي خود بهره نبرد و دنبال قطاع هاي اجتماعي و برقراري رابطه با افراد ديگر جامعه نشود.
نتيجه ي آن گسست در فعاليت مداوم يک کنشگر است. اين توانايي در گسست، مفهوم «ميان نقشي» بودن کمپين براي کنشگر را روشن مي سازد. در صورتي که اگر کنشگري براي فرد، در قالب يک «نقش اجتماعي» تعريف مي شد امکان اين گسست به حداقل مي رسيد. چرا که آن وقت با انتظارت ايجابي يا اجباري جامعه مواجه بود و کنار زدن آنها متحمل هزينه و مجازات هايي براي او مي شد.
گسست ممکن است در کار يک کنشگر کمپين به وجود آيد، چرا که تحت تاثير انتظار اختياري جامعه است.
کنشگر، فردگرايي را از توانايي و استقلال در تصميم خود مي گيرد و ميان نقشي بودن را از وضعيت اجتماعي که کمپين براي او به وجود مي آورد. از تلفيق اين دو بخش، «فردگرايي ميان نقشي» براي کنشگر بروز پيدا مي کند و باعث مي شود تا کنشگر با جامعه ارتباط برقرار کند و به دنبال تحقق آرمان هاي کمپين يک ميليون امضاء باشد.
نقاط اشتراک فرد گرايي ميان نقشي براي «کنش شونده» و «کنش گر» در کمپين:
1. فرد گرايي ميان نقشي کنش شونده و کنشگر در کمپين يک ميليون امضاء، از انتظار اختياري جامعه ناشي مي شود.
2. کنش شونده و کنشگر، تحت تاثير فردگرايي (استقلال در تصميم گيري براي يک کنش جمعي) هستند
3. فردگرايي ميان نقشي موجب پيوند کنشگر و کنش شونده به جنبش زنان و جامعه ي بزرگتر مي شود.
4. هم کنشگر و هم کنش شونده، داراي نقش کامل اجتماعي نيستند و تحت تاثير ميان نقش اند.
5. عنصر فرد گرايي در هر دو، تحت تاثير شرايط زمان و مکان است.
6. ويژگي «ميان نقشي» بودن، هم براي کنشگر و هم براي کنش شونده، ناپايدار است.
7. فردگرايي ميان نقشي، موجب مي شود تا هم کنش گر و هم کنش شونده، به وجدان جمعي حاکم در جامعه احترام بگذارند.
نقاط افتراق فرد گرايي ميان نقشي براي «کنش شونده» و «کنشگر» در کمپين:
1. کنش شونده در موقعيت اجتماعي مي ماند اما کنشگر از موقعيت اجتماعي عبور کرده و وارد وضعيت اجتماعي مي شود
2. کنش شونده از قطاع هاي اجتماعي محروم است اما کنشگر مي تواند از وضعيت اجتماعي براي به وجود آوردن قطاع هاي اجتماعي بهره گيرد.
3. کنشگر از فردگرايي استفاده مي کند تا کنش شوندگان را بشناسد اما کنش شونده، از فردگرايي فقط براي تصميم در امضاء استفاده مي کند.
4. عنصر فردگرايي براي کنشگر، پيچيده تر، کاناليزه شده تر و ابزاري تر است اما عنصر فرد گرايي براي کنش شونده ساده و گذرا است.
نکات قابل ملاحظه درباره ي فردگرايي ميان نقشي در کمپين يک ميليون امضاء:
1- در بسياري از موارد ديده شده است، زناني که يک بار پايشان به دادگاه ها کشيده شده است و با مسايلي نظير طلاق، ديه و نفقه و شهادت و ... مواجه بوده اند، بسيار راحت تر به کمپين مي پيوندند و آن را امضاء مي کنند. اين به دليل آن است که در گذشته در موقعيت زني قرار گرفته اند که به خاطر گرفتن طلاق راه هاي سختي را پيموده اند، يا براي اثبات يک موضوع در دادگاه با دردسرهاي شهادت زنان مواجه بوده اند.
پس خيلي مهم است که افرادي که در نقش جمع آوري کننده ي امضاء فعاليت مي کنند، بدانند گروه مخاطب آنها در چه موقعيت ها و وضعيت هاي اجتماعي پيشين قرار داشته اند. اين افراد به دليل داشتن تجربه در گذشته، از اعتماد به نفس بالا و فرديت معترضانه ي زيادي برخوردارند.
2- در اين کمپين قرار است يک ميليون امضايي جمع شود که اين عده تا کنون در فضاي اجتماعي خود بيگانه شمرده مي شدند. حتي پس از امضاء هم ممکن است بسياري از کنشگران و کنش شوندگان با يکديگر بيگانه بمانند اما مسئله اين است که عنصر فردگرايي آنها در مواجهه با ميان نقش اجتماعي اي که کمپين براي آنها تعريف کرده است، به يکديگر پيوند خورده و از همبستگي امضاء ها، يک نماد اعتراض مدني تجلي يابد.
اين فرد گرايي نهفته در کمپين يک خروجي بسيار موثر دارد و آن چيزي نيست جز افزايش سطح آگاهي. ممکن است اين سئوال پيش آيد که فرد گرايي در اينجا چه ربطي به افزايش سطح آگاهي دارد.؟
در اينجا از استدلال مرتن استفاده مي کنم. به اين شکل که فرد در جامعه، مجبور است به دليل داشتن موقعيت هاي مختلف اجتماعي، براي پذيرفتن يک نقش اجتماعي جديد (يا بهتر بگويم يک ميان نقش اجتماعي)، تصميم گيري کند. براي تصميم گيري نيز نياز به تحليل و ارزيابي موضوع دارد. يعني بايد بداند چرا مي خواهد در نقش يک «حمايت کننده ي کمپين» ظاهر شود يا در سطحي ديگر «جمع آوري کننده امضاء براي کمپين» يا حتي در نقش «منتقد به کمپين» باشد. هر تصميمي که بگيرد تا ميان نقش اجتماعي جديدي که به او پيشنهاد شده است را تنظيم نمايد، نيازمند آن است که اطلاعاتش را افزايش دهد. بنابراين بايدکتابچه ي کمپين را بخواند، بيانيه ي کمپين را با دقت مطالعه کند و اگر سئوالي دارد، بپرسد.
3- بارها شنیده ایم: اگر کسانی کمپين را امضاء نکردند، اصلا نگران نباشيد. قرار نيست همه چشم بسته کمپين را امضاء کنند.
بله، واقعيت هم همين است که کمپين نمي خواهد صرفا گيرنده ي يک اثر قلم بر روي کاغذ باشد، بلکه کمپين مي خواهد، با استفاده از ميان نقش اجتماعي و فرديت، مخاطب را در برابر يک موقعيت جديد قرار دهد که در اين موقعيت عنصر آگاهي نقش تعيين کننده اي دارد. اگر آگاهي کنش شونده به اندازه ي کافي، ارتقاء داده نشود، او نمي تواند مسير رفتار اجتماعي خود را به درستي تعريف کند.
در اينجا مفهوم «فردگرايي ميان نقشي» دقيقا به همين رابطه ميان فرد و جامعه توجه دارد. در اين مفهوم، آنچه که حايز اهميت است، آگاهي فردي براي ساختن يک تصميم اجتماعي بر اساس ضرورت هاي ميان نقش اجتماعي و فردگرايي شخص است.