شماره مقاله: 3345

مسیر:
صفحه اول > همراهان > نامه های شما

لینک مستقیم:
/spip.php?article3345



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

خودسوزی

ستاره

شیما جعفرزاده

يكشنبه8 دی 1387


باز هم همسایه ها به حیاط خانه هایشان ریخته بودند و گوش می کردند. صدای داد و فریاد شهاب و جیغ های جگرخراش ستاره به گوش می رسید که می توانست دل سنگ را هم آب کند. صدای گریه های باران که وسط حیاط ایستاده بود ، آواز گنجشک کوچکی را که روی شاخۀ درخت گوشۀ حیاط نشسته بود ، خاموش کرد. بعد از حدود نیم ساعت دیگر صدایی به گوش نمی رسید.

باران گوشۀ حیاط ، روی موزاییک ها نشسته بود و در حالیکه اشکها روی گونه های لطیفش خشک می شد ، با دستهای کوچکش ، بچه گربه ای را نوازش می کرد. ستاره گوشۀ اتاق خواب باران در خودش جمع شده بود و به نقطه ای خیره مانده بود. جای مشت و لگدهای شهاب روی تنش هر دقیقه رنگ بیشتری به خود می گرفت... صبح زود بود. شهاب از خواب بیدار شد. جای ستاره روی تخت خالی بود. درِ اتاق باران را باز کرد. باران در آغوش گرمِ ستاره ، گوشۀ اتاق ، روی قالی به خواب رفته بود. لحظه ای بعد باران با لباسی دیگر کنار در آمادۀ رفتن به مهد کودک بود. شهاب بعد از گذاشتن باران در مهد سراغ دفتر کارش رفت.

بعد از ظهر بود. شهاب و باران وارد کوچه شدند و در اولین نگاه ، شلوغی و آمبولانسی که در کوجه بود توجه آنها را جلب کرد. همسایه ها جلوی در خانۀ آنها جمع شده بودند. شهاب با عجله وارد حیاط شد. بدن ستاره ای که در آتش سوخته بود روی تختی روان حمل می شد...!