شماره مقاله: 3334

مسیر:
صفحه اول > سایت نوشته ها

لینک مستقیم:
/spip.php?article3334



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

حق طلاق با مرد است

آروزی مرگ شوهر به جای انتظار پشت درهای دادگاه

کانون زنان ایرانی / سارا کریمی

سه شنبه3 دی 1387


«در قوانین ما حق طلاق با مرد است.» شاید این چند هزارمین بار باشد که این مطلب را می شنوی اما برایت مهم نیست. مهم نیست که برایت عادی شده است و اینکه حتما در جواب این حرف می گویی: "خب چه کار کنم؟" یا اینکه می گویی "اگر درست زندگی کنی لازم نیست به این حرفها فکر کنی" یا اعتراض می کنی که "این حرفها چیه می زنی اول زندگی؟!" نه مهم نیست. آنچه مهم است این است که نمی دانی عواقب این موضوع تکراری چه چیزهایی می تواند باشد و حاضر نیستی برای تغییر این وضعیت کوچکترین حرکت مخاطره آمیزی انجام دهی. حتی حاضر نیستی درباره اش حرف بزنی.

صغرا 16 ساله بود که عروس شد و از گرگان به تهران آمد. هنوز خیلی جوان بود اما مادرش به حساب آنکه او را به دست خاله اش می سپرد از این ازدواج راضی به نظر می رسید. 17 ساله بود که دخترش ریحانه به دنیا آمد. هنوز در خانه مادرشوهرش یعنی همان خاله خانم زندگی می کردند و به اصطلاح زیر چتر حمایتی آنها بودند و درحالیکه شوهرش کار پیدا نمی کرد روزگار را زیر بار منت دیگران و با سختی می گذراندند. یکسال دیگر هم گذشت اما انگار مجید خیال کار کردن نداشت. هرکجا کاری پیدا می شد به خاطر بی کفایتی اش سرماه عذرش را می خواستند. تا اینکه غیرت زنانه صغرا به بی غیرتی مردش چربید و برای خودش کار پیدا کرد.

در خانه های مردم به کارهای نظافتی مشغول شد و دیری نگذشت که به خاطر چشم پاکش و آنکه با جان و دل کار می کرد مشتریهایش آنقدر زیاد شدند که دیگر وقتی برای متقاضیان جدید نداشت. دو سال بعد یک خانه کوچک خرید و ریحانه را به مهدکودک فرستاد. هنوز مجید بیکار بود؛ جز بعضی وقتها که چرخ دستی اش را برمی داشت و در خیابانها به دنبال مواد بازیافتی زباله هارا جستجو می کرد.

چند روز پیش از صغرا شنیدم که مجید کراکی شده و زندگی او و ریحانه را سیاه کرده است. می گفت: «از ترس اینکه پلیس نیاورم صبحها در را قفل می کند و نمی گذارد به سر کارم بروم. همه چیزهایی که با زحمت خریدم فروخته است. "

ریحانه گریه می کند و می گوید:" خدایا بابا را بکش که مامان را اذیت نکند...»

گفتم چرا طلاق نمی گیری؟ گفت: « اقدام کردم. رفتیم دادگاه اما قاضی حکم نداد. گفت برو زندگی کن اگر مشکلاتت حل نشد دوباره بیا. به مجید هم گفت دو ماه بهت وقت می دهم ترک کنی.»

گفتم مگر قاضی ندید که او کراکی است. با ناامیدی پاسخ داد: «چرا ولی گفت به بچه ات فکر کن. پدر معتاد بهتر از بی پدری است. بعد هم گفت در این مملکت همه معتادند ما اگر بخواهیم به خاطر اعتیاد طلاق بدهیم باید 90 درصد این زن و شوهرها را طلاق بدهیم.»

البته قاضی پربیراه هم نمی گوید اما قاضی نمی داند که الان صغرا چندین سال است که طلاق عاطفی گرفته اما به خاطر روابط فامیلی و فشارهای اجتماعی این زندگی را تحمل کرده است. قاضی جوانی صغرا را نمی بیند که در خانه های مردم با پودرهای رختشویی به سرعت شسته می شود و از بین می رود. قاضی گریه های ریحانه را وقتی مادرش زیر مشت و لگد آه می کشد نمی شنود.

به صغرا هشدار می دهم که سند خانه را در جای امنی بگذارد و او هم به من اطمینان می دهد که آن را به دست فرد امینی سپرده است. صغرا بعد از خواندن کتابچه کمپین یک میلیون امضا به من گفت: «کاش این مطالب را زودتر می خواندم، اگر حق طلاق داشتم یک لحظه هم در این زندگی صبر نمی کردم. وکیلم گفته است روند طلاق حداقل دو سال طول می کشد. از همه شنیده ام که کراکی ها حداکثر شش ماه زندگی می کنند و الان فکر می کنم بهتر است این مدت را هم تحمل کنم تا بمیرد و انگ مطلقه بودن را هم نخورم.» با خود فکر می کنم صغرا چه تضمینی دارد که تا شش ماه دیگر مرگ زندگی بیمارش را علاج کند.

این یک داستان نیست. حکایت زندگی یک زن است. یک زن ایرانی زحمتکش، با غیرت و پاکدامن. این زن می تواند خواهرت، مادرت، دوستت یا حتی خودت باشد. مطمئنم که جملات بالا را نمی توانی در مورد او تکرار کنی. شاید بهتر است به خاطر او بیشتر به این مسئله فکر کنی.

کانون زنان ایرانی