|
جمع آوری امضا به صورت گروهی جشن آزادی عشاامیر رشیدی - جمشید آیین دار - سیاوش خدایی - مریم زندی دو شنبه4 آذر 1387 امیر رشیدی روز جمعه به همراه هفت نفر از دوستان عزیز کمپینی به مقصد یکی از کوه های اطراف تهران راهی شدیم تا هم ورزش کنیم و هم جشنی از جنس جشنهای کمپینی برای آزادی عشا عزیز برگزار کنیم. جشنی کمپینی که کیک اون بیانیه های کمپین بود شمع های فروزان اون هم امضاهای مردم. کیکی بس شیرین، شیرینی از جنس برابری که کام مردم را هم شیرین می کرد و هر کسی از راه می رسید شمعی بر روی این کیک روشن می کرد. من به همراه مریم عزیز به سمت دو دختر جوان و مردی میان سال رفتیم. به نظر می رسید که مرد پدر اون دختر ها باشه. برای اونها از کمپین گفتیم و با اونها چند قدمی جلو رفتیم. دختر بزرگتر خیلی علاقه مند بود، قصد امضا هم داشت ولی مرد میان سال در حالی که ترس رو تو چشماش می دیدم مانع از امضا اونها شد. به اونها دفترچه رو دادیم و سایت کمپین رو معرفی کردیم. شک ندارم که اون دختر حتما سری به سایت ما میزنه و امیدوارم به ما بپیونده. من و مریم عزیز به راهمون در حالی ادامه دادیم که بچه های دیگه هم داشتند با مردم صحبت می کردند و مشغول امضا گرفتن بودند. چند قدم که جلوتر رفتیم به میزی رسیدیم که دو خانم پا به سن گذاشته به همراه مردی هم سن و سال خودشون نشسته بودند. جلو رفتیم و خودمون رو معرفی کردیم. تا گفتم اعضای کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز هستیم فوری گفت:
من که از گفته اونها متعجب شدم، گفتم اونها خبرنگار هستند و مثل بقیه خبرها و اتفاقات، خبر فعالیتهای ما رو هم اعلام می کنند اما ما هیچ وابستگی به اونها نداریم. من بعد از این جمله کمی سکوت کردم و مریم عزیز مشغول توضیح دادن برای اونها شد. تو اون سکوت چند لحظه ای به این موضوع فکر می کردم که چرا ما به وسیله ماهواره بایدشناخته شده باشیم؟ چه میشه کرد وقتی رسانه ای عمومی در کار نباشه این اتفاق هم رخ میده. مریم از کمیته های مختلف می گفت و مرتب پز ما جونها رو می داد و از فعالیت ها مون براشون می گفت. من هم قوانین رو شرح دادم، اونها هم سه شمع به کیک جشن ما اضافه کردند. تو راه برگشت حدس بزنید چه اتفاقی افتاد؟ تو یه لحظه مریم جون صدا کرد: "پرستو". آره ما اونجا پرستو الله یاری رو دیدم که به همراه دوستانش برای تفریح آمده بودند. همگی از اینکه بعد از اون اتفاق تلخ پرستو رو شاد و سرحال دیدیم خوش حال شدیم. سیاوش خدایی
اینم به نوعشه! همین که تا همین حد فکرش مشغول شد کافیه. مشغول شدن فکر، نیاز امروز ما است. چیزی که همیشه از ما دریغ کردند! جمشید آیین دار مردی جوان :
یک خانم جا افتاده و دنیا دیده :
دو تا آقای مسن:
گروه بعدی(سه دختر با یه پسر) :
مریم جان : ببینید خانمها ما با هم، با این پسرها برای تغییر قوانین تبعیض آمیز ضد حقوق زنان داریم امضا جمع می کنیم ...
مریم جان به صحبتهاش ادامه میده ... و من دور شدم و می بینم بالاخره امضا رو می گیره، وجیهه و نگار تلاش می کنن با دادن دفترچه و توضیحات کاملتر از چند کوه نورد امضا بگیرن. زینب و سیاوش از اون نماینده مجلس میگن که باهاش گفتگو کردن... یه خانمی می گفت که توی بانک محل کارش می خواسته یه چیزی به نام شورای زنان با همکاری کارمندان زن تشکیل بده که به مشکل می خوره و خلاصه این که بعد از گفتگو با مریم جان پرسید که خدیجه مقدم و آسیه امینی هم با شما هستن؟ و من به این فکر می کنم که بعد از دو سال خیلی پتانسیل های مفیدی تو جامعه داریم که نتونستیم جذب کنیم . من و نگار با دو تا خانم وارد گفتگو می شیم...
مریم زندی غروب سردی بود، ولی دل هامان گرم. همدیگر را که دیدیم با شعف و شوقی به راه افتادیم، گفتگو با مردم سرمای دل هایمان را گرمای بیشتری بخشید. با آن ها قدم برمی داشتیم حرف می زدیم پابه پاشان بودیم و گفتگو می کردیم و امضا می گرفتیم . گفتگوی جمعی ما، خنده ونشاط دختران و پسران جوان، حتی دیگران را هم به وجد می آورد. وقتی می ایستادیم، هر کس بخشی از قوانین تبعیض آمیز را می گفت، شنونده کنجکاو می شد که چه می خواهند این مردان و زنان جوان، چه می گویند که این همه شتاب دارند و به وجد آمده اند . امیر از حق طلاق زن می گفت. سیاوش از حق سرپرستی زنان. جمشید از قانون ارث می گفت. وجیهه دفترچه توزیع می کرد و زینب و نگار برگه های امضا را رو می کردند . باید می بودید و می دید چه نشاطی بود. مگر می شد گوش شنوایی داشته باشی و توضیحات این جوانان را بشنوی و نیاوری به تغییر قوانین! مگر می شود با آنان همراهی نکرد. اگر چه هوا سوزی سرد به همراه داشت ولی عطش مخاطبین ما به دانستن، آشنا شدن و مسرور از ملاقات با عده ای کمپینی ما را هم به وجد آورده بود. جملگی، مرد و زن با آهی و حسرتی امید و آررزوی موفقیت برایمان داشتند. بی این که سرمای شامگاهی پاییز را حس کنیم راهی خانه ها شدیم. |