|
برای راوی که دیگر نیست،روایت اما ...زینب پیغمبرزاده سه شنبه7 آبان 1387 تغییر برای برابری:نمی دانم چند سالم بود،اما این را خوب یادم است که راوی زن بود. دور کرسی می نشستیم و برایمان قصه می گفت. مادربزرگم را می گویم.زمان را گم می کردم .ذهنم پرواز می کرد میان جزیره های داستان های سندباد.صدایش هنوز در گوشم می پیچد که گاه و بیگاه می گفت : "خدا لعنت کند این تقی را." یازده سالم بود. بابا محمود از خانه مادرش که برمی گشت هقی می زد زیر گریه. مادربزرگ سراغ محمود یکی دردانه اش را از بابا می گرفت .می گفت: "پیدایش کن ببین دیگر چرا به من سر نمی زند ؟ دلم برایش تنگ شده ... "هنوز هم اما مادربزرگ انگار ورد زبانش شده باشد ،یک چیز را خوب به یاد می آورد .گاه و بیگاه زیر لب می گفت : "خدا لعنت کند این تقی را." دختر ارباب ده بالا بود و با قصه های شاهنامه و شور مشروطه خواهی بزرگش کرده بودند.دیپلمش را که گرفت ،شد عروس ارباب ده پایین .شوهرش حاج سید تقی ،معلم بود . قامتش اما برای حاجاقا تقی ،بلند بالا بود انگار. حاجاقا تقی می خواست هنوز پسر ارباب باشد و کسی در خانه اش ،روی حرفش حرف نزند .این بود که دختر دایی 14 ساله اش را عقد کرد و رفت. چند وقت یکبار پیدایش می شد به هوای بچه ها. ده سالم بود . بابا راه می رفت در خانه و غزل می خواند.می گفت مادرم از بر بود حافظ را،مولانا را .هرچهارتایشان را با شعر بزرگ کرده بود.او را، عموها را، برادر شوهرش را. آن هم دست تنها. پدر بزرگم ـ حاجاقا تقی ـ با یک پالتوی بلند خاکستری رژه می رفت جلوی مسجد.زجه ها ،گم می شد لا به لای صدای بلندگوهایی که روضه می خواندند برای مادربزرگ.12 سالم بود تمام روز را از دور زل زده بودم به پدر بزرگ با آن چشم های آبی و موهای سپید. 16 ساله بودم. روی ایوان نشسته بودم کنار حاج خانم ـزن حاجاقا تقی ـ سالاد درست می کردیم . می گفت : "فقط یک سال از عمویت بزرگتر بودم که شدم زن دوم حاجاقا. 14 سالم بود.حاجاقا پسر عمه ام بود.یکبار هم با حاجاقا رفتیم قم خانه "خانم " . مادربزرگت را این طوری صدا می کردند آن وقت ها. زن خوبی بود. بچه که بودم زیاد می دیدمش. خانه مان پشت خانه حاجاقا بود. 8-9 سالم بود که یک روز خانم سراسیمه در کوچه های ده می دوید. مهین دختر سه ساله اش گم شده بود. یک ساعت بعد جنازه مهین را از رودخانه گرفتند با آن موهای طلایی. خانم بابای تو را حامله بود آن روزها ." 18سالم بود .بلندگوی مسجد روضه می خواند این بار اما برای حاجاقا تقی .حالا زن دوم حاجاقا مانده بود ،بچه های هووها و باغ ها و زمین ها . و چه سخت بود نگه داشتن حرمت ها . پشت قران حاجاقا اسم عموها و عمه ها را نگاه می کردم . شش تا پسر و چهار تا دختر. دو تا اسم دختر خط خورده بودند اما : میهن و ناهید . مادربزرگ همیشه می گفت اگر دخترم زنده بود،اگر ... بیچاره اما حاج خانم عامی بود. زبان نداشت که مویه کند غم ناهید را.از همین ایوان افتاده بود و مرده بود طفلک شش ماهه اش. 15 سالم بود. بعد از ظهرهای بلند تابستان یواشکی آرشیوهای روزنامه ها و مجله های حاجاقا را وروق می زدم. درهای چوبی ایوان به هم می خورد و باز هم عمو داد می زد:" نمی توانی با مادر من این طوری صحبت کنی "و به پسرش می گفت "لباس هایت را جمع کن برگردیم خانه." حاجاقا تقی در سکوت نگاهش می کرد من من می کرد ودست آخر کوتاه می آمد. راوی خوابمان می کرد با افسون قصه ها. روایت دردش را اما فرومی خورد پشت نقاب جمله ای تکراری :"خدا لعنت کند این تقی را." حالا سال هاست که راوی نیست. روایت اما هر روز، مکررتکرار می شود از نو. |