|
زنان و قوانین تبعیض آمیز با هم سفرنیک نوشت/نیکزاد شنبه20 مهر 1387 سر ظهره و صندلیهای اتوبوس، تکوتوک خالین. کنار پنجره میشینم و به هیاهوی بیرون خیره میشم. زن جوانی همراه یک دختر چار پنج سالهاش میشینه کنارم. دخترک سارافون صورتی و لیمویی قشنگی پوشیده و موهای روشن لختش با دقت بافته شده. چشمای میشی و درشتش رو به من دوخته. از بهت نگاهش به خنده م افتم.برخلاف میل غالبم که کششی به بچهها ندارم، براش شکلک در میارم. صورت شیرینش پر از خنده میشه. به مادرش میگم : چه دختر نازنینی! اسمش چیه؟
جا می خورم. کنجکاوانه چشم میدوزم به دهن زن.
ـ میساختی ؟ ـ میسوختم. ـ چند سالشه؟ پنج سال. دو سال دیگه؟ میتونی تلاش کنی. میتونی ثابت کنی که صلاحیت نداره و بچه رو نگه داری. میتونی امیدوار باشی. بیدرنگ دفترچهی کمپین رو در مییارم و شروع میکنم به توضیح. از شنیدن طرح شگف زده میشه.با لبخند کمرنگی میگه: ¬ـ یعنی تا دو سال دیگه به ثمر میشینه؟ ـ شاید بشه امیدوار بود. قوانین زودتر از اندیشهها متحول شن اما بن پیر و کهنهی این درختها بعضی رو تیغ اعتراضات ما به این زودی ریشه کن نمیکنه. امید ما به روزیه که نازنین و نازنینها این تنشها و اضطرابها رو تجربه نکنن. ـ میشه امیدوار بود، نه؟ ـ میشه میشه. ما به امید زندهایم. به نازنین خیره میشه و دستی به موهاش میکشه : ـ هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد... دستی به گونهی دخترک میکشم. ـ میداند که سخت باشد، قطع امیدواران اشک من و مادر همزمان سرازیر میشه و دخترک سرش رو به شونهاش میماله و چونهاش شروع میکنه به لرزیدن ! |