شماره مقاله: 2827

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article2827



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

در اتوبوس

نابرابری نقش خود را خوب بازی می کند

فرخنده احتسابیان

سه شنبه26 شهریور 1387


ساعت نزدیک 8 شب است و در ایستگاه اتوبوس منتظر رسیدن اتوبوس هستم. هوای گرم اواسط شهریور ماه حتی در این ساعت طاقت فرساست. از آب میوه فروشی پشت ایستگاه اتوبوس یک بطری آب سرد میخرم و دوباره به صف اتوبوس بر میگردم.

زنی باقد بلند و کشیده، خسته از کار روزانه یا شاید خسته از خود روزگار توجهم را جلب می کند. آب را تعارفش می کنم و سر صحبت را باز. درباره کمپین و اهدافش با او سخن می گویم. زنی کاملا امروزی و تحصیلکرده ولی از لحاظ جسمی و روحی خسته به نظر می رسد. اتوبوس در ایستگاه می ایستد و چون خوشبختانه اول خط است جایی برای نشستن پیدا می کنیم و در انتهای اتوبوس کنار هم می نشینیم. زن کنجکاوانه در تاریکی شب و اتوبوس بیانیه را خوانده و امضاء می کند. بر خلاف آن که بی حوصله به نظر می رسد، اشتیاق بسیاری برای صحبت کردن دارد و گویی دنبال یک همدم می گردد. شاید ترجیحا غریبه. بنابراین کم کم سر صحبت را در مورد زندگی خودش باز می کند :

از همسر اولم که مرد نازنینی بود یک پسر دارم. وقتی همسرم فوت کرد، پسرم کوچک بود. بخاطر اینکه شغل خیلی خوبی در یک شرکت معتبر داشتم و درآمدم مکفی بود، ترجیح می دادم که پسرم را به تنهایی بزرگ کنم و هرگز به فکر ازدواج نبودم؛ ولی انگار که زندگی جور دیگری برای من رقم خورده بود. مردی که قبل از ازدواج اولم خواستگار من بود بدلیل ارتباط فامیلی دوباره سرو کله اش در زندگی من پیدا شد و من بعد از یکسال کلنجار رفتن با خودم، او و اطرافیانم بالاخره به این وصلت تن دادم. همانطور که گفتم من خودم صاحب همه چیز بودم. بالاخره همسر دوم وارد زندگی من شد. از او هم صاحب پسری شدم و آنقدر در این زندگی غرق بودم که از اینکه چگونه دارم از جان و مالم برای آن مایه می گذارم، غافل شده بودم و اصلا متوجه این موضوع نبودم که همسرم چگونه از حسن نیت من سوءاستفاده کرده و در این سالها تمام در آمد من خرج بزرگ کردن بچه ها و زندگی شده است در حالیکه ایشان با در آمد خود فقط برای خودش خانه خریده و اجاره داده است. اما این فقط یک بعد قضیه است و بدتر از همه اینکه دیگر رفتار و گفتارش برای من غیر قابل تحمل شده. از او می پرسم حالا چرا تا این موقع شب سر کار می مانی و اینهمه خودت راخسته می کنی؟ در جوابم می گوید خانه ای که با آنهمه شوق درستش کرده ام برایم جهنمی بیش نیست و همین چند ساعت هم در خانه برایم غیر قابل تحمل است.

هیچ چیز به جز این خانه که از قبل از ازدواج داشتم به نامم نیست. من که تمام سرمایه و عمرم را از دست رفته می بینم، چگونه می توانم اسم طلاق را بیاورم؟ چه حق و حقوقی به من تعلق می گیرد؟ حالا به خاطر زن بودن و مادر بودنم مجبور به تحمل خیلی از مسائل هستم تا مبادا پسرانم که از دو پدر متفاوتند آسیب روحی ببینند. اما آیا پدر نیز این تفکرات را دارد؟

اتوبوس به میدان ونک نزدیک می شود و او قبل از آخرین ایستگاه پیاده می شود. آدرس سایت تغییر برای برابری را به او می دهم و از او می خواهم حتما به سایت سر بزند. برایش آرزوی سلامتی می کنم و او از اتوبوس پیاده می شود.

با خود فکر میکنم اینهم زندگی یک زن با تحصیلات بالا و شغل خوب و پر درآمد. پس در این میان باز هم نابرابری نقش خود را در زندگی زنان ما خوب بازی می کند.