|
هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند* / پریسا کاکائیيكشنبه17 دی 1385 آهسته، قدم زنان به طرف ابتدای سالن حرکت کردم تا از فامیلهای نزدیک شروع کنم. در فکر این بودم چگونه آغاز کنم و توضیح دهم تا نظرات مثبت بیشتری را جلب کنم که یک دفعه صدای مادرم را شنیدم که می گفت: ... ما زنها خودمان هم باید کاری کنیم، ....، صبر کن، فکر کنم دفترچه اش اینجاست، ...، برگه امضا را نمی دانم، ...، پریسا! بیا اینجا می خواهند برگه اعتراض را امضا کنند، ..." وقتی بحث ابتدایی کمپین جمع آوری یک میلیون امضا مطرح شد، با خودم فکر کردم چگونه می شود با مردم از این طرح صحبت کرد و واکنشهای مختلف از طرف آدمهای متفاوت را با آرامش روبرو شد. اوایل وقتی در جمعی قرار گرفته و شروع به طرح مسئله می کردم، برخوردهای افراد، به خصوص سازش های زنانه با تبعیضی که در قانون جاری ست عصبانی ام می کرد و کم کم دلسرد می شدم. عکس العملهای پدرسالارانه از طرف مردهای جوان تحصیلکرده و عملکرد توام با ترس زنان که گاه حتی ترجیح می دادند به خاطر توبیخ های بعدی، در حضور خانواده، خود را مخالف طرح نشان دهند، تمام پیش بینی هایم را به هم ریخته بود. از طرفی هم می دیدم که دوستان کمپینی، همه و همه چه در تهران و چه در شهرستان در حال فعایت هستند و روز به روز بر تعداشان افزوده می شود. این دو نیروی متعارض، کشمکشی را برای ادامه راه در وجودم پیش آورده بود، رفتن و همراه شدن یا ماندن و شکست خوردن. به خود می گفتم: می توان یاری کرد و یاوری، می توان پشت کرد و دشمنی.* تا اینکه روزی خبر دادند همسر دایی ام در زیر چرخهای اتوبوس شرکت واحد جان داده است. زنی که خودش هم، طعم تلخ بی عدالتی قانونی را چشیده بود اما صبورانه از زندگی می گفت و از بودن. مدت طولانی بود که فامیل را ندیده بودم. یک هفته ای در گیر و دار مراسم اولیه بودیم تا اینکه نوبت مراسم روز هفتم رسید. از صبح زمزمه های درونی ام شروع شده بود. به خودم گفتم دفترچه ها و برگه های امضا را با خودت ببر، شاید شرایطی فراهم شود. از طرفی هم احساس عذاب وجدان می کردم که اگر دایی و دختردایی ام متوجه شوند پیش خودشان چه فکری می کنند؟ نمی گویند فرصت طلب است و مراعات نمی کند؟ به هر حال همچنان که این زمزمه های درونی ادامه داشت با چند دفترچه، راهی مسجد شدم. پس از آن، همه برای صرف شام در رستوران جمع شدند. چشمها گریه آلود و پف کرده بود. هر چه می گذشت نمی توانستم خودم را راضی کنم. نمی دانستم به این جماعت مشکی پوش عزا دار چه بگویم. به هوای آوردن آب برای خانمی مسن، نگاهی اجمالی به سالن انداختم. از آن طرف صدای گریه دختر و عروسهای دایی ام می آمد. مادرم و چند نفر از نزدیکان برای آرام کردن آنها به سراغشان رفتند. به خودم وعده دادم که اگر خوردن غذا را شروع کنند کم کم فضا آرام تر می شود و آن وقت می توانم کارم را شروع کنم. شام را پخش کردند. همانطور که فکر می کردم همه چیز به حالت عادی برگشت. آهسته، قدم زنان به طرف ابتدای سالن حرکت کردم تا از فامیلهای نزدیک شروع کنم. در فکر این بودم چگونه آغاز کنم و توضیح دهم تا نظرات مثبت بیشتری را جلب کنم که یک دفعه صدای مادرم را شنیدم که می گفت: ... ما زنها خودمان هم باید کاری کنیم، ....، صبر کن، فکر کنم دفترچه اش اینجاست، ...، برگه امضا را نمی دانم، ...، پریسا! بیا اینجا می خواهند برگه اعتراض را امضا کنند، ..." در حالیکه از این اقدام مادرم متعجب بودم و خنده ام گرفته بود که به چه راحتی شروع به صحبت کرده، به طرف میز رفتم و از همانجا پرسشها و صحبتها شروع شد. دفترچه ها و برگه ها دست به دست شدند. مجبور بودم تند تند از این میز به میز دیگر بروم و توضیح بدهم. گاهی بحث می کردیم، گاهی بدون بحث، توافق های ناگفته داشتیم. عروس های جدید فامیل ذوق بیشتری داشتند و جوان ترها در پی همکاری بودند. بعضی ها بسیار استقبال کردند و برخی هم در حالیکه ناامید از چنین اقداماتی بودند باز هم امضا کردند. تعدادی هم فرصتی برای فکر کردن خواستند. اما هر چه بود امیدی بود که بازگشت، آنقدر که مراسم چهلم هم در اتوبوس باز امضا جمع کردم و تا خود بهشت زهرا قوانین را توضیح دادم. دخترهای 16-17 ساله فامیل می پرسیدند نمی شود ما هم امضا کنیم؟ 17 ساله ها می گفتند اگر طرحتان تا سال آینده طول کشید ما هم که 18 ساله می شویم امضا می کنیم. نوه 15 ساله دایی ام هم که اصرار داشت در جمع آوری امضا کمک کند برگه را از دستم قاپید و به سمت پدربزرگش رفت و قوانین را برایش توضیح داد و از او هم که صاحب عزا بود امضا گرفت. آن روز احساس کردم دیگر زمان جهل گذشته است و نسلی دانا و تیز فهم در پیش روست که آگاه است. بی عدالتی و تبعیض را تنها با تلاش باید ریشه کن کرد. نسلی که خوب می داند "می تواند ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کند."* پانزده ساله هایی که قوانین ناعادلانه را یک به یک توضیح می دهند و پاسخ می خواهند. آن روز بار دیگر احساس کردم اگرچه نسل گذشته و یا هم نسلانم هنوز دل خوش به آرامش کاذب فرمانبرداری از تبعیض هستند اما نوجوانان و جوانان آرامشی واقعی را طالبند که در سایه آن انسان شمرده شوند و در چهارچوب قوانین پدرسالارانه محصور نگردند. * استاد نادر ابراهیمی |