|
چند زنی بیا پارک بزنمتپروین ضرابی دو شنبه11 شهریور 1387 ظاهرا فرهیخته است و طرفدار حقوق انسانها، از عدالت می گوید و از بیان درد انسانها بغض می کند. برای حق خواهی از سالها پیش فریاد می زند و تلاشی پیگیر دارد . از آه و ناله ستمدیدگان، فریاد از سینه بر می آورد و با دیدن درد و رنج مردم هیچ رغبتی به آسایش و شادی ندارد. سالها و شاید بیش از بیست سال است که از ازدواجش می گذرد و زندگی را با همسر و پنج فرزندش می گذراند. او روزها به کار و اوقات فراغتش را با بحث درباره احقاق حقوق مردم با دوستانش می گذراند. اما همسرش تنها در خانه به شستشو ، آشپزی ، دوخت و دوز و رتق و فتق امور بچه ها با عشق و عطوفت روزها را می گذراند. روزهای زیادی بوده که او با نان و ماستی سر کرده و یا گرسنه خوابیده است. رنجهایش را با عشق به بچه ها تحمل کرده و وقتی که مرد می آمده با هیئتی خشک و عصبی او را کتکی هم می زده در پاسخ به اینکه امروز غذا نداریم یا دخترم روپوش نارد یا اینکه پولی برای ثبت نام پسرمان برای کنکور نداریم و یا حتی پس اندازی برای بردن بچه هایمان به دندانپزشکی. بعد از سالها زندگی زن با مرد، مرد دل به زن دیگری می سپارد و با بهره مندی ازحقوق قانونی خود - که حتما سالها به دنبال این بخش از قانون بوده _ زن را صیغه می کند. شروع پرسه های عاشقانه و گردشهای لذت بخش با همسر صیغه ای آغازی جدی برای ناسازگاری بیشتر و بدخلقی اش با خانه اول و فرزندانش می شود. زهره همسر اول با پنج فرزند نوجوان و جوانش در خانه با بی عدالتی ها و بی احساسی های او مدارا می کنند . زن بیمار است و رنج می کشد. مرد هنوز هم با حرفهای دهن پرکن و تصنعی از حقوق مساوی می گوید و روزی که از دست زهره و حرفهایش به تنگ آمده بود و تمنایش فقط زن دومش بود به خانه می آید. از زهره می خواهد که به پارک بروند. همین پارک نزدیک خانه. زهره ناباورانه خوشحال از اینکه می تواند هوایی بخورد و کنار همسرش راه برود و شاید بتواند دردلی بکند و گلایه ای ، می رود تا خستگی سالیان را به درختان و ساقه های آن بسپارد. شاید فکر می کرد پس از سالها ناصر می خواهد با مهربانی از او دلجویی کند و یا لااقل به حرفهایش گوش بسپارد. راه می افتد تا به خشکی روح و جانش طراوتی تازه ببخشد. اما در پارک مرد باانزجاری وصف ناشدنی او را به گوشه ای خلوت می کشاند که تنها گلها و سبزه ها شاهدان جاندار آنها بودند او از جا کنده می شود و با مشت و لگد به سوی زهره حمله ور می شود. زهره ذرات جانش را می بیند که از تن بیرون می زند و زخمی عمیق را که در روحش جاگیر می شود. خود را رها می کند و به خانه برمی گردد.. پسرش او را می بیند و اشک می ریزد. مرد به آشیانه زن دوم می رود تا باز هم بیشتر بیاساید. زهره دیگر اشکی برای ریختن ندارد و مبهوت در انتظار طلاق نشسته است. وقتی برگه امضای کمپین را به او می دادم از نابکاری زمانه متحیر شده بودم. |