شماره مقاله: 261

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article261



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

ممكنه يك روزي بشه چيزي رو تغيير داد ؟ / راحله عسگري زاده

يكشنبه10 دی 1385

زن جوان پرسيد : اگر اين برگه را امضا كنم ممكنه يك روزي بشه چيزي رو تغيير داد؟
مي گويد : مي خواهم من هم امضا جمع كنم. مطمئنم براي زندگي ام خوب است، چون درد اين اجتماع را كشيده ام. دلم براي بچه ام يك ذره شده... زن چادري هم برگه را مي گيرد و امضا مي كند و مي گويد: خدا به همه شما توفيق بدهد. كار بزرگي است. و نگاه دلسوزانه اي به زن جوان مي اندازد كه هنوز محو تماشاي دختر بچه است ....


خسته از كار روزانه توي اتوبوس ايستاده بودم كه صداي زني توجهم را جلب كرد. رو به دخترك كوچكي صحبت مي كرد و سعي مي كرد اورا راضي كند تا اجازه دهد او را ببوسد. مادر دخترك گفت: چقدر بچه دوست داريد... زن جوان آهي كشيد كه : خانم من يه بچه دارم كه هم سن و سال دختر شماست.2 ساله كه نديدم اش .
همه متعجبانه نگاهش كردند و او ادامه داد: خانم از شوهرم توافقي جداشدم اما بچه دو ساله ام رو برداشت و برد خارج تا دستم بهش نرسه ....

پرسيدم: شما نخواستيد كه حضانت بچه ...
گفت: چرا خواستم اما آشنا داشت و پارتي ...

يكي از دفترچه هاي حقوقي را از كيفم در آوردم و پرسيدم از كمپين يك ميليون امضا ... چيزي شنيده يا نه ... دفترچه را گرفت و ابراز بي اطلاعي كرد. زن ميانسال چادري از صندلي پشتي گفت: خانم يكي ديگه هم داريد كه من هم ببرم خونه بخونم ؟
با خوشحالي دفترچه ديگري هم به او دادم. سر صحبت زنها باز شد و همه كساني كه سكوت كرده بودند كم كم از دردهاي پنهان خانگي شان گفتند.

زن ميانسال گفت: فاميلي دارم كه بسيار ثروتمند است اما دست و دلش نمي رود براي زن و بچه اش يك پيراهن بخرد اما تازگي ها زني با دو بچه را صيغه كرده و خرج ها كه براي او نمي كند. زنش هم كه ديد هرچي سعي مي كند شوهرش دست بردار نيست، تحمل مي كند و دم نمي زند ...

زن جوان گفت : همين كارها رو مي كنن كه تر و خشك باهم مي سوزن. اگه بدوني نگاه مردم به يك زن بيوه چقدر وحشتناكه ... به خاطر فقر و فساد زندگي خيلي ها رو ديدم كه داره از هم مي پاشه.

زن ديگري گفت: يكي از فاميل هايم بعد از سالها دعوا با شوهرش به خاطر هرزه گي هايش، به تازگي طلاق گرفته اما چه طلاقي ... بعد از اين همه سال زندگي، دست خالي و بي پول مونده توي اين شهر بزرگ با 3 تا بچه...

زن جوان پرسيد : اگر اين برگه را امضا كنم ممكنه يك روزي بشه چيزي رو تغيير داد؟
مي گويد : مي خواهم من هم امضا جمع كنم. مطمئنم براي زندگي ام خوب است، چون درد اين اجتماع را كشيده ام. دلم براي بچه ام يك ذره شده... زن چادري هم برگه را مي گيرد و امضا مي كند و مي گويد: خدا به همه شما توفيق بدهد. كار بزرگي است. و نگاه دلسوزانه اي به زن جوان مي اندازد كه هنوز محو تماشاي دختر بچه است ....