|
لایحه حمایت از خانواده چرا این قانون "حمایت" از خانواده، قانون من نیست؟وب لاگ پویا پنج شنبه24 مرداد 1387 صنم در وبلاگ خورشید خانم از چند نفر از دوستان اش که اسم من هم میان شان هست، خواسته تا مطلبی را درباره ی لایحه ی جدید به اصطلاح "حمایت از خانواده" بنویسیم. حتما بخاطر اینکه موضوع تازه بماند و یک گفتگویی روی آن در وبلاگ ها انجام بگیرد. روح حاکم بر این لایحه حکایت از دید آقایان در یک خانواده ی پدرسالار و مرد- محور دارد. مرد به عنوان سَرور و رئیس خانه. موجود برتر و قوی تر که از حقوق بیشتری هم برخوردار است. مرد است که قوانین خانه را تعیین می کند و حق تصمیم با اوست. زن موجودی پایین دست و کالایی مقبول است که می توان هر چند تا از آن را داشت. مرز آن را هم خود مردان تعیین می کنند. من اما مردی هستم که در جامعه ی امروز زندگی می کند و نگاه اش به انسان و زیستگاه او از اساس چیز دیگری ست. از نگاه من، جنسیت انسان فضیلتی برای او نمی آورد. این قوی تر بودن، این سَرور بودن را من درک نمی کنم. ما در دوره ی پهلوانی های اسطوره ای زندگی نمی کنیم که بر و بازوی قوی تر به من برتری بدهد. من در یک دنیای واقعی زندگی می کنم: در طول زندگی ضعف و قوت ام، هر دو را تجربه کرده ام. همین ضعف و قوت ها را در زنان هم دیده ام. من از ضعف ها و قوت های واقعی و نه اسطوره ای حرف می زنم. از ضعف و قوت رو به رو شدن با مسائل و مشکلات زندگی و پله پله بر آنها پیروز شدن و یا نه، سوختن و ساختن با آن مشکلات. زن، همسر من حداقل به اندازه ی من زندگی کرده، تجربه کرده، درس خوانده و پخته شده است. چه مزیتی در من هست که بتوانم برای مکان زندگی اش و شغل اش تصمیم بگیرم؟ من از مسئولیت روی گردان نیستم. اما می بینم که همسرم، زن، همانقدر می تواند درباره ی مصلحت های زندگی اشتباه کند که من، مرد. پس چرا "قدرت" تصمیم گیری، قدرت انتخاب مصلحت خانواده باید با من باشد؟ من نیازی به فرمانروایی بر انسانی دیگر ندارم، حتی اگر این فرمانروایی را با هزار واژه و مفهوم اخلاقی و دینی و فلسفی رنگ و روغن زده باشند. من آن موقعی خوشبخت ترم که بدانم همفکری هم پایه و برابر با خودم دارم و مصلحت های زندگی با رضایت برابر هر دوی ما انتخاب می شوند. من نمی خواهم تصمیم گیرنده برای زندگی دیگری باشم مگر اینکه راهی را با هم انتخاب کرده باشیم. فقط در این صورت است که می توانم مطمئن باشم که انسانی که با من زندگی می کند خوشبخت است. مهم نیست که اشتباه می کنیم. اما این هر دو هستیم که اشتباه می کنیم و درس می گیریم. من نمی خواهم کسی وابسته ی من باشد. من مثل هر انسان دیگری آن موقع خوشبخت ترم که همراهی در کنارم باشد و نه فرمان بری و یا فرمان روایی. من، پس از این همه سال، پایه ی زندگی با همسرم را عشق می دانم و راستی و صداقت. اگر این دو تا نباشد چه انگیزه ای برای زندگی مشترک باقی می ماند؟ من اما، نمی توانم عشق را میان همسرم و دیگری و دیگران تقسیم کنم. اگر من بتوانم، چرا همسرم نتواند؟ چرا یک زن نتواند؟ اما من نمی خواهم در چنین وضعیتی زندگی کنم. عشق برای من، دفع نیاز جنسی و داشتن اطاقی گرم و سفره ای پهن و آشپزخانه ای با غذاهای مورد علاقه ام نیست. عشق برای من آن احساس زیبا و تعریف نشدنی آرامش و اطمینان خاطری ست که در کنار زنی، برایم وجود دارد. همان احساسی که فقط دو طرفه بودن اش آن را واقعی و پایدار می کند. من چنین احساسی را نمی توانم با زن دیگری تقسیم کنم. اگر این تقسیم کردن شدنی ست پس برای زن هم شدنی ست. پس چرا قانون چنین حقی را فقط برای یک طرف به رسمیت می شناسد؟ و نه فقط همین. من، مرد، می توانم طبق این قانون و نگاه ِ مرد – محور زندگی با دیگری را از همسرم، زن، پنهان کنم. من می توانم قانونا دروغ بگویم. مگر نگفتن حقیقت دروغ نیست؟ این قانون، قانون زنان نیست. این قانون، قانون من هم به عنوان یک مرد معمولی این جامعه نیست. من نمی خواهم چنان موجودی باشم که این قانون از او به اصطلاح حمایت می کند. من خودم را خوشبخت تر در خانواده ای می بینم که برابر-حقوقی پایه ی آن باشد. این فقط حقوق برابر است که به دو طرف آرامش می دهد. عشق و مهر فقط واژه های زیبا گفتن و گل و هدیه دادن نیست. پایه ی عشق بر فضیلت های برابر و حقوق برابر است. من، نه آن مردی هستم که چنین قانونی برای اش تصویب می شود و نه آرزو دارم چنین موجودی باشم. من آن کلیشه ای نیستم که آقایان شب و روز از منبر و تریبون توصیف اش می کنند و برایش در قوانین به اصطلاح حق و حقوق می تراشند. من آدمی هستم که می خواهم در کنار همسرم، انسانی برابر با خودم، هر دو تلاش کنیم تا سهم خودمان را از این چیزی که زندگی می نامیم اش بگیریم. |