شماره مقاله: 252

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article252



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

تئاتري براي كمپين/ سارا لقمانی

پنج شنبه7 دی 1385

اکنون می دانم که کمپین اعضای زیادی دارد که هر کدام فکر می کنند تعداد دوستانشان چهاریا پنج نفراست یعنی دوستانشان شصت ودو نفرند و فقط کافی است آنهایی که دوستان هنرمند دارند ازآنها بخواهند تا شبی از هنر نمایی شان را به کمپین یک میلیون امضا هدیه کنند و آنهایی که دوستانی دارند که هنر را دوست و کمپین را، از آنها بخواهند که به دیدن هنر نمایی دوستان هنرمندشان بیایند و بدین گونه بقای مالی کمپین در حوزه هنری دوام می یابد.


ایمیل منصوره شجاعي را خواندم. پیام روشن بود. یکی از دوستان کارگردانش تصمیم گرفته بود عواید فروش بلیط یک شب از تئاترش را به کمپین" تغییربرای برابری" هدیه کند. هر کدام از ما که بتوانیم در فروش بلیط شرکت کنیم، کمکی خواهد بود برای بقای مالی کمپین.

خواندم و خوشحال شدم. گفتم خوب حتما می توانم به چهار نفر از دوستانم خبر بدهم. از منصوره پرسیدم که اگر تعدادی بلیط بخواهم چه کنم؟ از شما بگیرم یا بروم گیشه؟ اما با جوابی که گرفتم موتورم روشن شد. هر چند همان لحظه که خواندم، گفتم: نه، نمی شود. نوشته بود: سارا جان ما پنجاه تا بلیط داریم که باید تا سه روز دیگر همه را بفروشیم. همه کارش را هم من و تو باید انجام دهیم.

دعوت از چهار نفر دوست تبدیل شد به پنجاه نفر آشنا و غریبه. آن هم برای نمایشی که خودم هم ندیده بودم. هر چند موضوعش برایم جالب بود.

زنگ ها را به صدا در آوردیم و SMS ها فعال شد: برای تئاتر، بلیط، کمپین به دوستانتان خبر دهید و send to all و ...

دو مکان برای پیش فروش بلیط ها انتخاب کردیم و منصوره و معصومه، خواهر من، هر کدام مسئولیت یک مکان را به عهده گرفتند. خیلی ها آمدنشان را تلفنی قطعی کردند و قرار گذاشتند همان شب اجرا بلیط را تهیه کنند. برف می آمد و رفتن برای تهیه بلیط برایشان سخت بود.

تمام کسانی که خبردار می شدند که عواید فروش بلیط به نفع کمپین خواهد بود دیگر راجع به موضوع تئاتر سئوالی نمی کردند. فقط اگر می توانستند بیایند، بليط مي خريدند. چند نفر همان تلفنی اعلام انصراف کردند که فورا افراد دیگری را که در رزرو بودند جانشین کردم. رضوانه را ندیده بودم، دوست منصوره بود. زنگ زد که دو تا بلیط می خواهد اما پول بیست تا را می دهد. زهرا زنگ زد که هیچ کدام ازچهار نفرشان هم نمی توانند بیایند اما پول بلیط را کنار گذاشتند برای کمپین. بعضی ها را که نمی شناختم زنگ زدند و بلیط خواستند. خبر را با SMS از دیگران گرفته بودند. عجب جانوری است این موبایل!

نمی دانستم50 بلیط را دو روزه می توانیم بفروشیم یا نه؟ امادر نهایت 62 تا بلیط فروختیم تا جایی که مجبور شدیم خودمان روی زمین بنشینیم که اتفاقا زمین نشستن و تئاتر تماشا کردن لذت بیشتری دارد. واین لذت، دلهره شب قبل از نمایش را از خاطرم برد. البته که آن دلهره را نیز دوست داشتم.

تصور کنید بیشتر از چهل نفر، نه بلیط دستشان بود ونه پولی پرداخته بودند. فقط تلفنی گفته بودند که می آیند. آیا واقعاً می آمدند؟... آخر با خودم گفتم: اگر نیامدند هم مهم نیست تجربه کسب کرده ام پول همه را خودم می دهم و سپس آسوده خوابیدم....

اما همه آنها آمدند ودر کنار هم نمایش زیبایی را تماشا کردیم و همه باهم به کمپین یاری رساندیم. در پایان آن جنب و جوش سه روزه 260 هزار تومان(با کسر هزینه ها) به طور خالص جمع شد.

اکنون می دانم که کمپین اعضای زیادی دارد که هر کدام فکر می کنند تعداد دوستانشان چهاریا پنج نفراست یعنی دوستانشان شصت ودو نفرند و فقط کافی است آنهایی که دوستان هنرمند دارند ازآنها بخواهند تا شبی از هنر نمایی شان را به کمپین یک میلیون امضا هدیه کنند و آنهایی که دوستانی دارند که هنر را دوست و کمپین را، از آنها بخواهند که به دیدن هنر نمایی دوستان هنرمندشان بیایند و بدین گونه بقای مالی کمپین در حوزه هنری دوام می یابد.