شماره مقاله: 251

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article251



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

كمپين و كشف داروي ضد افسردگي / ناهيد ميرحاج

پنج شنبه14 دی 1385


افسرده و غمگين از خانه بيرون زدم، حالم خوش نبود و بي‎هدف در خيابان‎هاي شهر مي‎گشتم تا شايد آرام شوم..... ناگهان صداي فرياد خانم جواني كه مي‎گفت: آي دزد ـ آي دزد ، توجه‎ام را جلب كرد. هم‎زمان با من جمعيت زيادي به دور او حلقه زدند. با صداي بلند پرسيدم چي شده دخترم؟ در حالي‎كه دست مرد نسبتا جواني را محكم در هر دو دست‎ش گرفته بود با چهره‎اي رنگ پرنده و كاملا عصبي گفت: اين آقا را در حال شكستن شيشه‎ي ماشيني كه در كنار خيابان پارك بود ديدم به مجرد اين‎كه صداي فريادم را شنيد پا به فرار گذاشت من‎هم به دنبالش دويدم و .... در همين لحظه دو نفر مرد قوي‎هيكل از ميان جمعيت، با فحاشي و در حالي كه رگ‎هاي گردن‎شان متورم شده بود مرد را به باد كتك گرفتند. ولي خانم جوان بي‎وقفه فرياد مي‎زد كه: نزنيدش، شما را به خدا نزنيد فقط پليس را خبر كنيد...

لحظه به لحظه بر تعداد تماشاچي‎ها افزوده مي‎شد. سارق اكنون در اختيار آن دو مرد قرار داشت و آن‎ها خوشبختانه او را ديگر نمي‎زدند. از گوشه و كنار مي‎شنيدم: آفرين به اين شير زن، بازم زن‎ها، مرد ديگري رو كرد به من: چه جراتي داره. مرد به نسبت جواني با صداي بلند گفت كه: مگه زن‎ها يه كاري بكنند...

با گذشت نزديك به يك ربع، التهاب جمعيت فروكش كرده بود و همه منتظر آمدن پليس 110 بودند. در ميان جمعيت بحث‎هاي مختلفي در گرفته بود، به خصوص چند نفر از آقايان در مورد جربزه‎ي زن‎ها حرف مي‎زدند حتا يكي‎شان چند جمله‎اي در مورد كمپين يك ميليون امضا گفت كه ناگهان به ياد فرم‎هاي امضاي كمپين ــ كه هميشه در كيفم است ــ افتادم، خوشحال و هيجان‎زده، دستم به درون كيف لغزيد، با صداي بلند گفتم : فقط آفرين و شير زن گفتن، چه فايده داره، اگر واقعا راست مي‎گيد بياييد بيانيه‎هاي ما را امضا كنيد...

لحظاتي سكوت حاكم شد، تقريبا همه با بهت به طرفم برگشتند، در چهره‎ي تك تك‎شان آثار تعجب و پرسش كاملا آشكار بود، از فرصت استفاده كردم و خودم را به خانم جوان رساندم كه داشت با موبايل صحبت مي‎كرد، صحبت‎اش كه تمام شد با توضيح مختصري فرم امضا را به‎اش دادم. نگاهي صميمانه به چهره‎ام انداخت، سپس : ” ...حتما امضا مي‎كنم.“ و لبخند زد. قلم خواست، بلافاصله يكي از آقايان به‎اش داد.

پس از امضاي زن جوان، همهمه در جمع افتاد سوآل پشت سوآل ، هر كس چيزي مي‎پرسيد، من هم سعي مي‎كردم كسي را بي‎پاسخ نگذارم. پس از چند لحظه و در كمال ناباوري‎ام: امضا، امضا، و امضا...

متاسفانه فقط دو‎تا فرم همراهم بود كه پر شد، ديگر صبر نكردم كه سرنوشت غم‎انگيز آن دزد نگون‎بخت را ببينم . با حالي خوش و قدم‎هاي محكم به سوي خانه باز گشتم، روحيه‎ام صدوهشتاد درجه با دو ساعت پيش كه افسرده و بد اخلاق از خانه بيرون زده بودم فرق كرده بود، حالا ديگر به زمين و زمان بد و بيراه نمي‎گفتم كه هيچ بلكه شاداب و قبراق هم بودم، اصلا هم به دود و هياهوي ترافيك وقعي نمي‎گذاشتم، واقعا از احساس معنا و زندگي لبريز شده بودم. با خودم گفتم : جمع‎آوري يك ميليون امضا اگر هيچ دستاوردي هم نداشته باشد داروي ضد افسردگي كه هست !