|
"هوس سفر" دارم / شيرين اردلانسه شنبه5 دی 1385 دو روز بعد فریده زنگ می زند و می گوید چند تا از معلم ها امضا کردند و چندتا دیگه برگه می خواهند که امضا جمع کنند. می دانی مجاب کردنشان اصلا سخت نبود تازه درد دل ها شروع شده و به مدیرمان هم رسیده، می دانی نباید بگذاریم که آینده بچه هامان خراب تر شود...صدایش شاد است و دلگرم کننده و می خواند: "هوس سفر " دارم. سالهاست او را می شناسم.برای امضای فرم کمپین به دیدنش رفتم. از خاطرات دوران تحصیل اش و مقایسه آن با دوره تحصیل دانش آموزان نسل جدید می پرسم، می گوید: اصلا قابل مقایسه نیست. یادم می آید مرا به خاطر شعری از شفیعی کدکنی (برایم می خواند: به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید...گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را) به امور تربیتی مدرسه خواستند که بگویم منظورم از کویر وحشت کجا بوده است. یا به خاطر کتاب ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی تا پای اخراج پیش رفتم. اما حالا در کیف دانش آموزان هر چیزی پیدا می کنی جز کتاب. مگر هنوز هم کیف بچه های مدرسه را می گردید؟ بله. داشتن لوازم آرایش، ژل موی سر، فیلم و عکس، ممنوع است. گاهی بچه ها خودشان همدیگر را لو می دهند. مثلا دختری که برای ژل مو به دفتر آمده بود هم کلاسی خودش را که فیلم ..... داشت لو داد. من و همکار دیگرم برای ۴۵٠ دانش آموز با کلاس های ۴۵ نفره واقعا وقت کم می آوریم. زیر مقنعه به آن بلندی و ضخامت، ژل به چکار می آید؟ در لحظه آخر که زنگ می خورد، موهایشان را بیرون می آورند، مثل دو تا شاخ ژل می زنند که با روپوش مدرسه بیشتر خنده دار به نظر می رسد. این سختگیری ها آنها را جری تر نمی کند؟ گشتن کیف بچه ها توهینی به شخصیت آنها نیست؟ چرا، من خودم هم با این مسئله مخالفم. خیلی وقت ها اگر کسی متوجه ام نباشد آنها را از صف رد می کنـم تا به کلاس بروند. بعد دوستــانه با آنها صحبت می کنم، مثال می آورم، خواهـش می کنم. اما جوان ها انگار مسخ شده اند. هیچ حرف و حدیثی در آنها اثر نمی کند. حتی گاهی زیر جلی به حرف هایم می خندند و من احساس می کنم آنها دلشان برای من می سوزد. این نسل خیلی با نسل ما متفاوت است، به راحتی از مدرسه می گریزند که به خانه دوستان پسرشان بروند. یکی از بچه ها را پدرش در انبار پاگرد طبقه دوم خانه حبس کرده بود، اما دختر توانسته بود دو طبقه را بپرد و خودش را به اتوبان پشت خانه برساند و سراغ دوستش برود! مگر دوران دبیرستان خودت یادت نیست؟ آن زمان ما هم از خانه گریز نمی زدیم؟ چرا، اما همه شجاعت ما این بود که با فلان پسر قدم بزنیم یا به پارک برویم و یا دست جمعی به سینمای محل بریم، آن هم همیشه پسران صندلی های اول و آخر را می گرفتند و به قول معروف پرانتزی برای ما باز می کردند که کسی مزاحم ما نشود. اما حالا دختران در اولین دوستی به خانه پسران می روند یا آنها را به خانه می آورند. بعضی وقت ها مادران نیز با دختران همراهی می کنند. مثلا موردی بود که بچه ها دختری را دیده بودند که نزدیک مدرسه سوار اتومبیل دو پسر شده بود. فردا که مادر دختر را به مدرسه خواستند و ماجرا را برایش گفتند، چادرش را نزدیک دهانش گرفت و به آهستگی گفت: «چه کار می توانم بکنم؟ اگر پدرش بفهمد او را می کشد. گاهی به او می گویم دوستت را به خانه بیاور، و بعد خودم را در آشپزخانه مشغول می کنم تا آنها تنها باشند. حتی گاهی سیگار می کشد و در مقابل اعتراض من می گوید :خیلی قدیمی فکر می کنی. دختران دیگر اکس می زنند و شیشه می کشند. آنوقت تو یک سیگار را به من کوفت می کنی». می پرسم:«اگر اینقدر نسبت به همه چیز ناامیدی، چرا بیانیه کمپین را امضا کردی؟» پاسخی نمی دهد. دو روز بعد فریده زنگ می زند و می گوید چند تا از معلم ها امضا کردند و چندتا دیگه برگه می خواهند که امضا جمع کنند. می دانی مجاب کردنشان اصلا سخت نبود تازه درد دل ها شروع شده و به مدیرمان هم رسیده، می دانی نباید بگذاریم که آینده بچه هامان خراب تر شود...صدایش شاد است و دلگرم کننده و می خواند: "هوس سفر " دارم. |