|
شعری برای جنبش زنان بکارت کلاموب لاگ کاروان چهار شنبه16 مرداد 1387 من، کلامم باکره بود گواه آن دستمال گلدوزي شدهي خونينيست به دستان سربازي وفادر و دنداني شکسته لاي شيارهاي پوتين کساني که جرم بيديني باتوم را به گردن ميکشند کلامم را به دور گردن آويختند و نقطهها را کوبيدند و من مصلوب تن عريان اين سياه و اين پليد چنان ميتاخت بر پيکر که اندامم به زير سمهاي اسبانش چنان لرزيد که آوارم فرو ميريخت به هر تکبير چه سنگين بود دستهايش آخ كه، خدايم نيز حيران بود و امروز دختر کلامم، مادر شد و "اسارت" به دنيا آمد و چه دردي داشت آزادي و چه دلم گرفته بود و چه پير بودم ديگر و چه خواه و چه ناخواه، وفادار بودم به همسر، "خفقان" دندانم را به يادگار به دخترم دهيد و بگوييد بکارت کلامش را حفظ کند در اين سرزمين، روسپيان حقيقت را، خدايي نيست |