|
ارتباط، هنری که از کمپین آموختمخدیجه مقدم يكشنبه6 مرداد 1387 چمدان سفرم را می بندم، سفری یکماهه در پیش دارم. می خواهم هوایی عوض کنم و کمی در هوای آزاد نفس بکشم. دراین سفر پسرم همراهم هست. مردد هستم که چمدان بردارم یا با ساک دستی بروم، بلاتکلیفم. نکند نگذارند بروم، مگر خیلی از دوستان را مانع نشدند؟ جای تعجب ندارد، باید برای چنین موقعیتی هم تصمیم بگیرم و می گیرم. وسایلم را در کیسه ای می گذارم. روی وسایل پسرم جا می دهم. در این صورت، این طوری اگر ممنوع الخروج بودم، سوغاتی ها را او می برد و من وسایل شخصی ام را از چمدان به راحتی برخواهم داشت. پسته و باقلوا و پین های کمپین و مادران صلح و تقویم دیواری مدرسه فمینستی و چند کتاب را در آن جای می دهم و همینطور شال های کردی زیبایی را که برای من یادآور روناک و هانا هستند... وقتی برای پیگیری وضعیت آنها به سنندج رفته بودیم با برادر هانا از بازار سنندج خریده بودم. با دلهره مسیر طولانی فرودگاه را می رویم. برای چندمین بار به پسرم می گویم: "فکر کن داری تنهایی سفر می ری. اگر شد من هم همراهت می آم ولی خواهش می کنم اصلا سفرت رو خراب نکن" ظاهرم آرام است و به پسرم و همسرم مرتب لبخند می زنم ولی در دلم غوغایی است. هم عصبانی هستم و هم دلم برای خودمان می سوزد. منتظر کنترل پاسپورت هستیم، من اول وارد اتاقک شیشه ای می شوم، احساس خلافکاری با سابقه را دارم که نگران است که نکند بفهمند و نگذارند از کشور خارج شود. چرا چنین احساسی را در ما به وجود آورده اند؟ چرا سعی می کنند ما را وادارند که به خودمان هم شک کنیم؟ چرا این مرز خروج و ورود برای هر کس که قصد ورود و خروج دارد اینقدر وحشتناک است؟ به خود می گویم اگر اجازه خروج ندهند، فردا صبح می روم شکایت می کنم... نگرانی ها فروکش می کند و بلاخره هردو رد می شویم. بعد از عبور از خوان اول، از پشت شیشه به همسرم نگاه می کنم، مثل قاچاقچیانی که در فیلم های فارسی بعد از رد کردن محموله به هم چشمک می زنند، به همسرم چشمک می زنم حتما با آن فاصله نمی بیند. دستی به نشانه موفقیت برای هم تکان می دهیم، چه موفقیتی؟ آغازی با اعمال شاقه! وارد هواپیما می شویم، باز هم دلم می لرزد، نکند از هواپیما پیاده ام کنند و به قول جوان ها حال پسرم گرفته شود و سفرش زهر مار شود؟! هر دو با آرامشی ظاهری سکوت کرده ایم، هواپیما به پرواز در می آید و نفس راحتی می کشیم. اما هنوز ناراحتم. می گویم ببین چقدر توقع مان را پایین آورده اند... مسافر کم هزینه! به خانه خواهرم وارد می شویم، احساسات اوج می گیرد، مثل این که بعد از آزادی از زندان عزیزتر شده ام، خواهر میزبانم درباره خواهرهای دیگرمان که در آمریکا ساکن هستند می گوید: "بچه ها نمی خواستن زود بیان. می گفتن میایم اما الان مرخصی نداریم و بلیط هم رزرو نکردیم. بلیط غیر رزروی هم خیلی گرونه. می خواستن کمی دیرتر بیان. به اونا گفتم اگر بلایی مثل زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب سرش می اومد کلی هزینه می کردید و به سرعت می رفتین ایران، سر خاکش اما حالا می گین دیر می آین؟! اونها هم ناراحت شدن. الان تو راهند، فردا می رسند. سه روز با هم هستیم". از این همه تلخ زبانی میزبان مهربان مانمان دلم می گیرد و به او اعتراض می کنم که " نمی شد شیرین تر صحبت کنی؟ " و او بلافاصله طبق معمول با خنده می گوید" تلخ زبانی را از تو خواهر بزرگترم یاد گرفته ام." خواهرانم از راه می رسند، شرمنده ام که باعث زحمت شان شده ام . این همه راه و هزینه بفقط برای سه روز؟ طبق معمول چمدان سوغاتی ها بلافاصله بعد از ماچ و بوسه و اشک ریختن ها باز می شود. می خندند و به من می گویند: "برای تو سوغاتی فقط امضاء آوردیم چون هیچی بیشتر از امضا خوشحالت نمی کنه" و همه می خندیم.چقدر در کنار عزیزانم احساس شادی می کنم ، مدتها بود که اینقدربه قول پسرم حال نکرده بودیم. خوشگذرانی های من بعضی از دوستان جنبش زنانی، از آمدن من به اروپا مطلع شده اند و مرتب ایمیل می زنند شماره تلفن می خواهند و بعد از کمپین می پرسند، از جنبش زنان، از اختلافات ودوستی ها، از 22 خرداد و همبستگی و...همه می خواهند به قول خودشان خارج از مقاله های شسته و رفته واقعیت ها را بدانند. برای چند نشست دعوت می شوم. دلم نمی آید جمع خانوادگی را از دست بدهم، شرکت در اجلاس ها و نشست ها را به وقت دیگری موکول می کنم، البته نمی دانم بیشتر می خواهم با خانواده باشم یا حال و حوصله ندارم یا احتیاط می کنم ... بهر حال ترجیح می دهم نروم. تا آنجا که می توانم با ایرانی های ساکن در آنجا که آشنایی قبلی هم با کمپین ندارند حرف می زنم. این هنر را کمپین یادم داده است. گاهی خواهرم اعتراض می کند که :" تو این ها را می شناسی که اینقدر گرم می گیری؟" و من برایش تعریف می کنم که چگونه ما درایران، در کوچه و خیابان، در تاکسی و مترو و...هرجایی که فکرش را بکنی حتی در زندان با همه صحبت می کنیم و امضاء هم جمع می کنیم... در کافه نشستن و قهوه خوردن و درباره کمپین صحبت کردن نهایت خوشگذرانی است برای من. در همین دیدارهای اتفاقی با زنی جوان آشنا می شوم که کمپین را می شناسد، شماره تلفن رد و بدل می کنیم، چند روز بعد تلفن می زند و می پرسد: " اگر نشستی با دوستانم بگذارم شما می آیید درباره جنبش زنان و کمپین صحبت کنید ؟" و من صد البته که می پذیرم. خواهرم هم دعوت می شود ولی نمی پذیرد و به من می گوید من هیچکدام شان را نمی شناسم و رفت و آمدی با آنان ندارم به شوخی می گویم ولی من دارم. تاثیرات برون مرزی قوانین تبعیض آمیز: تابعیت و اجازه شوهر برای خروج از کشور 12 زن جوان ایرانی که در رشته های مختلف تخصص دارند این جمع را تشکیل می دهند. اغلب شان ابتدا برای تحصیل به آلمان آمده اند، بعد، ازدواج کرده و صاحب بچه و ماندگار شده اند. بچه هایشان به کلاس فارسی می روند و همه با هم دوست هستند ولی مادرهایشان کمتر با یکدیگر آشنا هستند. معلم کلاس فارسی هم هست. ماشاالله دو برابر مادرها بچه های شیطان شان خانه را روی سرشان گذاشته اند و شادی و فریاد کودکانه را به این جمع افزوده اند. صاحبخانه، پانته آ زن جوانی است بلند قامت با موهای پرپشت قهوه ای و چهره ای زیبا و خندان، او بچه ها را به طبقه ی بالا هدایت می کند و از من می خواهد که از جنبش زنان در ایران بگویم، از کمپین بگویم و اینکه آیا امیدی به تغییر قوانین تبعیض آمیز است؟ و اینکه چه کمکی می توانند برای پیشبرد اهداف کمپین بکنند. دو نفر از جمع، مرا از طریق سایت کمپین می شناسند و باورشان نمی شود که الان در جمع شان هستم، هیجان زده اند و برای بقیه از خبرهای کمپین می گویند " چند وقت پیش، یکی از این خانم ها که بیچاره شوهرش هم دکتره، مجلسی برای فوت مادر شوهرش داشته که نگذاشتن برگزار بشه دستگیرش هم کردن" می خندم که "اون بیچاره ای که میگی من هستم ولی اون موقع دستگیرم نکردند، احضارم کردند" و شلیک خنده این زنان جوان است که در فضای خانه می پیچد... وقتی از قوانین تبعیض آمیز که در دفترچه کمپین آمده صحبت می کنم سر درد دلشان باز می شود. بن بست های قوانین داخلی ایران در آن سوی مرز هم زنان ما را گرفتار کرده است. بیش از همه مادران را بلاتکلیف کرده است. دراین جا بیشتر با مشکلات قوانین مربوط به تابعیت و اجازه شوهر برای خروج از کشور آشنا می شوم. یکی می گوید: "بابای بچه رفته اصلا نمی دونم کجاست. من دارم بچه مو از هر نظر اداره می کنم ولی باید آقا رو پیدا کنم تا اجازه بده من بچه ها رو ایران ببرم. همه جا من با بچه هام سفر می کنم الا ایران! آخه این درسته؟ من دوست دارم بچه هام ایران را بشناسن، مادر بزرگ، پدر بزرگ شون رو فراموش نکنند اونوقت باید صبر کنم تا بچه ها 18 سالشون بشه ، اونوقت چه فایده ای داره ؟" دیگری می گوید:"شوهر من آلمانیه. ما دو تا دختر داریم. شوهرم با حق سرپرستی و این جور مسائل که کاری نداره ولی سفارت ایران می گه باید برای بچه ها ویزا بگیری تا بتونن به ایران برند. یک بار هم این کارو کردم ولی نمی فهمم چرا باید بچه های من برای اومدن به ایران باید ویزا بگیرن ؟ مگه بچه های من نیستند؟ مگه من ایرانی نیستم؟ حتی یکبار تلویزیون ایران را از طریق ماهواره تماشا می کردم آقایی حقوقدان نشسته بود با یک نفر دیگه و به سوالات مردم تلفنی جواب می داد، تلفن زدم و مشکلم را گفتم، کمی بحث کردیم آخر هم به جایی نرسیدیم و آقا با خنده گفت به شوهرتون بگید ایرانی بشن تا شما راحت بشین." یکی از زنان که فعالیت اجتماعی هم دارد و با معتادان کار می کند می گوید: " من پاسپورتم را باید تجدید می کردم، می گفتن باید همسرت بیاد بهت اجازه سفر بده والا پاسپورتت تجدید نمی شه، من از همسرم جدا شده ام. او 5 سال است با زن دیگری زندگی می کند، برای من تحقیر آمیزه که برم ازش خواهش کنم بیاد به من اجازه سفر بده . خلاصه گفتند باید ورقه طلاق اسلامی داشته باشی، هر چی گشتیم در دورتموند کسی را پیدا نکردیم که صیغه طلاق را جاری کند آدرس دادند رفتیم شهر کلن آقایی بود پولی گرفت و صیغه را جاری کرد و ورقه ای به ما داد که وقتی دادم به مسئولان سفارت ایران دیدم مورد تاییدشان هست یعنی آقا را می شناختند. می دونید چقدر من برای گرفتن این ورقه تلاش کردم. بابا دیگه تو این دوره و زمونه خیلی زشته که زنها برای سفر از شوهرشون اجازه بگیرن ." دیگران از خبر دزدیدن بچه ها توسط پدر و بازگرداندن آنها به ایران بدون اطلاع مادر می گویند. اتفاقی رایج که دست زن را از هر حقی کوتاه می کند. دوستان که حرف می زنند، می بینم که هرگز فکر نمی کردم زنان ایرانی در خارج از کشور این همه مشکلات قانونی داشته باشند. برای مشکلاتشان جوابی ندارم جز اینکه بگویم با حقوقدان های کمپین تماس بگیرند و راهنمایی بخواهند و مهم تر اینکه کمک کنند تا قوانین تغییر کند. سی دی آموزشی کمپین را به دوستان می دهم که تکثیر کنند و ببینند. یک نفر لب تاب اش را باز می کند من سایت کمپین را نشان می دهم، همه آدرس سایت را یادداشت می کنند و سایت کمپین آلمان را نشان می دهم. یکی ازمیهمانان می گوید باید دسته جمعی فیلم ها را ببینیم و به این ترتیب جمع کمپینی های دورتموند تشکیل می شود. از امضای ما تا امضای دیگران! در شهر کلن نزدیک کلیسای بزرگ هستیم. میزی روی زمین گذاشته شده و روی آن دفتری قطور با حدود 3000 صفحه قرار دارد. دور تا دور آن عکس هایی از کودکان زخمی فلسطینی و لبنانی و اسرائیلی است. این کار ابتکار گروهی صلح طلب و ضد جنگ است. یاد خودمان ( مادران صلح ) می افتم که در مقابل سازمان ملل همین اعتراض را داشتیم و چطور پلیس مانع شد، تازه اینها طومار هم جمع می کنند و فقط یک نفر ایستاده و از دور مواظب دفتر است، عابرین گاهی می ایستند، عکس ها را نگاه می کنند، نوشته ها را می خوانند و دفتر را امضا می کنند. پسرم می گوید " کاش می تونستیم برای کمپین این جوری امضا جمع کنیم". هر دو با هم آه می کشیم. یاد سختی امضا گرفتن و امضاهای با ارزشم می افتم و می گویم نکند سوغاتی هایم را موقع ورود به ایران بگیرند؟... |