|
در خانواده زندگی زیر سایه وحشت از هووزینب پیغمبرزاده سه شنبه1 مرداد 1387
این فکری بود که ذهن زن عمونرگس مرا هم مانند بسیاری از زنان دیگر قمی ، به خود مشغول کرده بود.
همیشه همین طور بود من وخواهرم ـفاطمه ـ را جز فامیل شوهرش حساب نمی کرد و برایمان درد دل می کرد.فقط شش سال از من بزرگتر بود و حالا یک پسر هفت ساله داشت .می دانستم که مصطفی را نمی خواست. بیست ویک سالش بود که مادر شده بود چون عموی سی ساله ام بچه می خواست . می گفت : "نمی خواستم به این زودی بچه دار بشم ،اما حالا تا ظهر که از مدرسه برگرده،دلم براش تنگ می شود. " مصطفی یکساله بود که نرگس تصادف کرد و کمرش آسیب دید .حالا دیگر بارداری برایش خطرناک بود. اوایل یک جورهایی خوشحال هم بود. با شیطنت می گفت : "مجید آقا دلش دختر می خواست ،اما من همین یه بچه هم از سرم زیاده ." حالا مدتی بود به فکر افتاده بود که اگر شوهرش آنقدر دلش دختر بخواهد که زن دوم بگیرد ،چه کار باید بکند ؟
من و فاطمه دلداری اش می دهیم:
امضا می کند و می رود به غذا سر بزند.کمی بعد یک برگه سفید می گیرد برای امضا از مادر و خواهرش . مصطفی از سرو کول پدرش بالا می رود .عمو، سرش را از روی برگه بیانیه بلند می کند و بحث های دینی را پیش می کشد .هرچه باشد معلم عربی است . کمی درباره احکام ثانویه بحث می کنیم و بعد بحث را می کشانم به موضوع مورد علاقه همسرش .
در سکوت به هم نگاه می کنیم . من ،عمو،زن عمو،پدرم ،فاطمه. یاد دعواهایی می افتم که عمو با پدر بزرگ می کرد سر اینکه احترام مادرشان را نگه نمی داشت . عمو امضا می کند با تاکید بر اینکه فایده ای ندارد. زن عمو هم انگار خیالش راحت شده باشد صدایم می کند که سفره را بیندازم .در آشپزخانه من و فاطمه و نرگس ،سه تایی می زنیم زیر خنده و موفقیت مان را جشن می گیریم. |