شماره مقاله: 238

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article238



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

امضاهایمان، ما را به هم نزدیک می کنند/ ستاره سجادي

سه شنبه12 دی 1385

کاغذ را از من گرفت و شروع به خواندن بیانیه کرد.در حالی که چای می خوردم زیر چشمی نگاهش می کردم تا شاید بفهمم نظرش چیست.حس اضطراب.حسی که به نوعی به من می فهموند همه آن خاطره های خوب چندین ساله ام با "م" به این امضا بستگی دارد. انگار اگر امضا نمی کرد آن قدر از خود دور می دیدمش که ارتباط با او برایم سخت می شد.
فکر کنم بعد از خواندن فقط چند سطر بود که گفت :پس چرا خودکار نمی دی؟


دوستم رو به رویم نشسته بود و پشت سر هم حرف می زد.به حرفهایش گوش می دادم ولی اضطراب زیادی داشتم.دوست چندین ساله من بود و بعد از چند ماه آمده بود خانه مان تا همدیگر را ببینیم.

من و "م" دبستان و راهنمایی و دبیرستان هم مدرسه ای و دوست بودیم ولی بعد از ورود به دانشگاه زندگی هایمان هر روز بیشتر از قبل از هم فاصله گرفته اند و رفت و آمدمان کم شده است ولی بازهم، هر وقت همدیگر را می بینیم کلی حرف برای گفتن داریم.
این دفعه کمی فرق می کرد زیرا می خواستم در مورد کمپین با او صحبت کنم و از او امضا بگیرم.

کلا از روزی که کمپین شروع شده است من متوجه یک ضعف اصلی ام شده ام و آن این است که خیلی برایم سخت است با بقیه، مخصوصا آدم های غریبه راجع به چیزی که اعتقاد دارم و می دانم ممکن است طرفم مخالف آن باشد بحث کنم و انتظار قانع شدن داشته باشم و در ضمن چیزی(امضایی)طلب کنم. نمی دانم حسی عجیب که خودم را هم عصبانی می کند . یک نوع کمبود اعتماد به نفس . و غیر از یکی دو ماه اول که بین دوستان و فامیلم به خوبی امضا جمع کردم و باردیگر که با دو نفر دیگر از بچه های کمپین در خیابان امضا جمع کردیم دیگر ترجیح دادم در بدنه کمپین بیشتر کار کنم و در واقع امضا جمع کردن را کنار گذاشتم. جالب آن است که اکثر تجربه هایم چه در بین دوستان و چه در خیابان مثبت بوده ولی باز هر دفعه همان حس عجیب به سراغم می آید و حرف زدن را برایم سخت می کند .انگار قرار است چیزی ازشان طلب کنم.

ولی من آنروز تصمیم داشتم با "م" راجع به کمپین صحبت کنم و با آنکه ظاهرش مرا به شک انداخته بود که امضا کند و همچنین زندگیش که همه اش کارهای روزمره و آرایش و خرید شده بود...
خلاصه با دلهره درونم پوشه ام را از کیفم که برگه امضا درونش بود و یک دفترچه از روی میزم برداشتم و رفتم سمتش و به شوخی گفتم : امروز گول خوردی آمدی اینجا و من می خواهم پرزنتت کنم!
اول جا خورد(و من می دانستم چقدر از نتوورک مارکتینگ و پرزنت شدن بدش می آید)
و گفت:برو بابا!
خندیدم و کمی توضیح راجع به کمپین دادم و گفتم دفترچه را بخواند و اگر حوصله ندارد فقط بیانیه را بخواند و دفترچه را برای خودش و مادرش ببرد.

کاغذ را از من گرفت و شروع به خواندن بیانیه کرد.در حالی که چای می خوردم زیر چشمی نگاهش می کردم تا شاید بفهمم نظرش چیست؟ حس اضطراب، حسی که به نوعی به من می فهموند همه آن خاطره های خوب چندین ساله ام با "م" به این امضا بستگی دارد. انگار اگر امضا نمی کرد آن قدر از خود دور می دیدمش که ارتباط با او برایم سخت می شد.
فکر کنم بعد از خواندن فقط چند سطر بود که گفت :پس چرا خودکار نمی دی؟
یک لحظه آن قدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار کنم و سریع خودکاری از کیفم در آوردم و به او دادم.
و او نه تنها امضا کرد بلکه چند دفترچه برای مادر و خواهر و دوستانش برد.

آخر می دانید؟ او هم مثل من یک زن است.
او هم مثل من در این جامعه زندگی می کند.