|
کمپین خود زندگی است اگر همه بخواهیم روز می شود حتما....وب لاگ حوا دو شنبه17 تیر 1387 نشسته ایم کف زمین و وسط اتاق پر است از چیبس و ماست و شیرینی و بستنی و چای. و کاغذهای ما که هی سیاه می شوند. هی خط می خورند.هی پر می شوند. 9 نفر بیشتر نیستیم اما اندازه 20 نفر سر و صدا داریم و بیشتر از 20 نفر شور و ذوق.خوشم می آید از پررویی خودمان. از اینکه هنوز معنی "غیر ممکن" را یاد نگرفته ایم. که هنوز نمی دانیم "نمی شود" یعنی چه؟؟ نگاهشان می کنم. مثل آدمهایی که دارند می میرند. از دور، با فاصله. با عشق....حالا دیگر خوب خوب می دانم که این چیزها بدیهی نیست. خوب خوب می دانم که تک تک این لحظه ها باید ثبت شود.تک تک این لحظه هایی که دست و پا می زنیم تا نور امید نمیرد. تا زندگی باشد. همانطور که می خواهیم. همانطور که آرزویش را داریم. باید این روزها را بنویسیم. دقیق و با همه جزئیات. با همه اشکها و خنده هایمان. اگر ننویسم، کسی نمی فهمد که چرا ما مدام می گوییم "کمپین خود زندگی است." کسی نمی فهمد چطور این تلاش برای برابری با گوشت و پوستمان آمیخته شده و هیچ چیز نمی تواند ما را از این آرزو مان جدا کند. دیروز دوستی که آن طرف آب هاست می گفت شنیده ام خانواده بچه هایی که دستگیر شده اند دیگر نمی گذارند آنها کار کنند. هر چه فکر کردم چیزی یادم نیامد.همه آنهایی که سردی دیوارهای زندان را چشیده اند هستند، با کیف هایی پر از دفترچه های کاهی و برگه های امضا. راستی اینهمه شور وذوق، اینهمه امید از کجا می آید؟ چرا نمی شود که برویم دنبال زندگی خودمان و هی تنمان نلرزد از اینکه وقتی داریم با کسی درباره این قانون لعنتی حرف می زنیم دستبندهای آهنی به دستمان قفل نشود. که هی تنمان نلرزد از پیکی که احضاریه آورده، از تلفنی که شماره اش نیافتاده، از ایمیلی که خبر بازداشت یکی دیگر از بچه ها را می دهد. از حکم هایی که هر روز سنگین تر می شود، از شلاق هایی که قرار است متنبه مان کنند. از وثیقه هایی که سنگینی اش همه حساب و کتاب های زندگی مان را بهم می ریزد، از دیوارهای بلند و سلول های تاریکی که خیلی از ما دور نیستند.... نه که نترسیم.ترس هم هست.کابوس هایی که همزادمان شده اند هم هست.اما چرا این ترس متوقف مان نمی کند؟ یعنی آرزوهایمان اینقدر قدرت دارند؟ یعنی ساختن شهری که قانونش کمی عادلانه تر باشند اینقدر برای مان مهم است؟ نمی دانم. واقعا نمی دانم. فقط می دانم که نمی شود ازش دست کشید.فقط شوق رسیدن به آرزوهایمان نیست، اینکه آدم های دیگر هم آرزوی ما را امضا می کنند. اینکه همه با هم می خواهیم که عوض شود، اینکه یاس را دور می افکنیم و ایمان می آوریم که می شود، که تغییر ممکن است، که نباید بسوزیم و بسازیم.... همه اینها نور امید را در دل هایمان زنده می کند.نمی گذارد بترسیم. نمی گذارد ترس زمین گیرم مان کند. حالا دیگر ما تنها نیستیم. دیروز 3 نفر وقتی برگه امضا را بدستشان دادیم، گفتند کمپین را می شناسند، گفتند دلشان می خواسته یکی از یک میلیون امضا باشند. گفتند به امید روزی که این قانون ها عوض شوند.وقتی رفتند ما، من و دل آرام و الناز از ته دل خندیدیم.خنده ای از سر شادی و امید.خندیدیم و یادمان رفت که چقدر خسته ایم. که چقدر کار داریم. مهم این است که دیگر تنها نیستیم. که فقط ما نیستیم که شبها خواب آرزوهایمان را می بینیم.که اینهمه کوچه به کوچه رفتن همان جواب داده .که حالا خیلی ها هستند که می خواهند روز شود.... اگر همه بخواهیم که روز شود |