|
نامه ای به محبوبه کرمی چه کسی می تواند عشق را به بند بکشد؟خدیجه مقدم دو شنبه17 تیر 1387 محبوب مادر فرسنگ ها از تو دورم و تو با منی – تصویرت در مقابل چشمان نمناکم رژه می رود – می بینمت در اتوبوس نشسته ای و درافکار خودت غوطه وری . با خودت جنگیده ای که در مراسم 22 خرداد روز همبستگی زنان شرکت نکنی مبادا اتفاقی بیافتد و مادر دچار استرس شود . پزشکان گفته اند استرس برایش سم است . نمی دانم در اتوبوس با کسی درباره کمپین گفتگو می کنی یا حوصله حرف زدن نداری و فقط و فقط به مادر نازنینت فکر می کنی . خیابان ولی عصر راه بندان است و تو دلت شور می افتد که مبادا دیر به خانه برسی- همان طور که همیشه نگران دیر رسیدن به خانه هستی و تاکسی برای ساعت 7 عصر رزرو می کنی و من اشتیاق ماندن را در چشمانت می بینم و دلم می خواهد بیشتر بمانی ولی از این همه توجه به پدر و مادرت هم لذت می برم . مجسم می کنم که چطور شوکه شده ای وقتی اتوبوس را نگه می دارند و به مردم حمله می کنند – صدایت را می شنوم که بلند می گویی " خدایا بخیر بگذران " این جمله را بارها از زبانت شنیده ام و در می یابی که بیگناه به تله افتاده ای . مصاحبه مادرت را می خوانم – از خودم خجالت می کشم – بلند می شوم – دوری از دوستان چقدر ناتوانم کرده چقدر در ایران قدرتمندم . چه کسی می تواند عشق را به بند بکشد؟ چه کسی می تواند به خورشید بگوید طلوع نکن . |