شماره مقاله: 2318

مسیر:
صفحه اول > كوچه به كوچه

لینک مستقیم:
/spip.php?article2318



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

همه کمپین را می شناسند!

آروز آزادی

چهار شنبه12 تیر 1387


تقریباً یک سال و نیم پیش بود که من اولین برگه امضا را به دستم گرفتم، تا داوطلبانه برای کمپین فعالیت کنم. با مردم درباره برابری حقوق صحبت کنم و تایید آنها را به عنوان امضا ثبت کنم. یک سال ونیم از اولین امضایی که گرفتم می گذرد و من همچنان آهسته ولی پیوسته در جاده کمپین حرکت می کنم، با مردم صحبت می کنم، به آنها در مورد کمپین و حقوق زنان آگاهی می دهم و در نهایت امضا جمع می کنم. من کمپین را مثل یک راه می بینم و تمامی کسانی که برای کمپین امضا جمع می کنند یا کسانی که برگه ها را امضا می کنند را همراهانی تصور می کنم که پا در این راه می گذارند و با کمپین همراه می شوند. همگی به سوی یک هدف ... همگی به سوی یک مقصد ...

به تدریج با افراد بیشتری همراه می شویم، به هم می پیوندیم تا در این مسیر با هم همراه و همسفر شویم. همراه با هم برای حقوق برابر.

شاید در بین راه خسته هم بشویم ولی چیزهایی هم وجود دارد تا ما را به پیمودن ادامه راه امیدوار کرده و خستگی را از تنمان بیرون کند. به طور مثال وقتی یک برگه پر از امضا را می بینیم، انرژی می گیریم، وقتی خانم مسنی را می بینیم که با آگاهی کامل و با نگاهی پر امید برگه ما را امضا می کنند ما هم امیدوار می شویم یا مثلاً هنگامی که خبرهای خوشی مثل برابری دیه را می شنویم، خوشحال و امیدوار می شویم و واقعاً انرژی زیادی می گیریم و این قبیل چیزها باعث می شوند تا با سرعت و قدرت بیشتری در این راه به جلو برویم. اما در تمام این مدتی که با کمپین همراه هستم هیچ عاملی به اندازه موردی که اکنون می خواهم بگویم، مرا امیدوار نکرده است.

هیچ چیز نمی تواند مرا به این اندازه خوشحال کند که برگه ای را به دست فردی بدهم و او بگوید که من این برگه را قبلاً امضا کرده ام. او برگه مرا امضا نمی کند ولی من از شادی سرشار می شوم زیرا او پیش از این با کمپین همراه شده است و برگه یکی از دوستان مرا امضا کرده است. نمی دانید چقدر خوشحال شدم آن روزی که در اتوبوس این جمله را از زبان دختر خانمی شنیدم. صبح جمعه بود و من برای انجام کاری سوار اتوبوس شده بودم. اتوبوس خلوت بود و من و دختر خانمی که گفتم نزدیک هم نشسته بودیم و در طول مسیر با هم صحبت می کردیم. او در مورد دوستش که به تازگی ازدواج کرده بود و با محدودیت های بسیار زیادی از جانب شوهرش مواجه بود برای من تعریف می کرد و اینکه چقدر زندگی برای دوستش ناراحت کننده و سخت شده است. من که موضوع بحثمان را مناسب برای مطرح کردن «کمپین یک میلیون امضا» دیدم، برگه و دفترچه را از کیفم بیرون آوردم و به او دادم. با اولین نگاهی که به برگه انداخت، گفت : «اشکالی ندارد اگر دوباره امضا کنم چون من این را قبلاً امضا کرده ام.» و توضیح داد که مدتی قبل، خانمی در مترو در مورد کمپین و موضوع فعالیتش توضیحاتی داده و از امضا گرفته است. به حدی خوشحال شدم و این قدر انرژی گرفتم که اکنون هم یادآوری آن لحظه برایم واقعاً دلچسب و خوشایند است. در حالی که برگه را از او می گرفتم، با خوشحالی گفتم که نیازی نیست دوباره امضا کند.

پیش از این هم برایم اتفاق افتاده بود که کسی قبلاً برگه را امضا کرده باشد ولی آنها از دوستانم بودند و از آنجا که با عقاید و طرز فکرشان آشنا بودم احتمال می دادم که قبلاً امضا کرده باشند. ولی در مورد شخصی که برای اولین بار بود او را می دیدم و هیچ آشنایی قبلی ای با او نداشتم، موضوع کاملاً فرق می کرد. خیلی خوشحال شدم که فعالیت کمپین این قدر گسترش پیدا کرده و روز به روز نیز گسترده تر خواهد شد. حتماً علت خوشحالی من را می توانید درک کنید هرچند که نتوانم به روشنی در موردش توضیح بدهم.

تقریباً یک ماه بعد از این ماجرا در جلسه ای حضور داشتم که در آنجا با فردی به نام پیمان آشنا شدم. یکی از دوستانم او را که دوست نزدیکش بود به من معرفی کرد. بعد از پایان جلسه، طبق عادت همیشگی ام در مورد کمپین با همه افراد جدیدی که در جلسه حضور داشتند، صحبت کردم و از آنها امضا گرفتم. وقتی نوبت به پیمان رسید، نگاه آشنایی به برگه انداخت و بلافاصله گفت: «من قبلاً امضا کرده ام و چند تا امضا هم خودم جمع کرده ام، میشه من رو راهنمایی کنید که اونها رو کجا باید تحویل بدم.» در این حین برگه ای رو که چند تا امضا در اون بود از کیفش درآورد و به من نشان داد. می توانید تصورش را بکنید که این بار چه احساسی به من دست داد؟!

از آن روز به بعد موردهای مشابه زیادی برای من اتفاق افتاد که باعث شد هر چه بیشتر به کاری که انجام می دهم ایمان داشته باشم و باور کنم که فعالیت ما روز به روز در حال گسترش پیدا کردن است. دارم سعی می کنم که به شناخته شده بودن کمپین عادت کنم هر چند که هنوز هم چنین برخوردهایی مرا هیجان زده می کند.

ا