|
به یاد 22 خرداد ، جشن بزرگ هماوایی زنان ایران قانون عادلانه ، آگاهی زنانه ، راه رهایی ماستنیلوفر انسان چهار شنبه22 خرداد 1387 همیشه به خودم می گویم اگر در تاریخ زندگی هر انسانی حد اقل یکی دو خاطره باشد که تنها متعلق به خود او نبوده ، و به اجتماعی مثل او تعلق داشته باشد ، آن انسان ، انسان خوش بختی است . چرا که وقتی در روزهای کسالت باری مثل این روزهایی که ما در آنها قرار داریم ، می خواست که شخمی به مزرعه خاطر اتش بزند ، می داند آن روز تنها متعلق به او نبوده و احساس می کند که به جمعی تعلق دارد و تنها نیست و همین انگیزه ای می شود تا حالی از دوستانش بپرسد و به یاد آن آدمها و آن روز کاری برای امروز بکند تا خاطره تنها در صندوقچه دل محبوس نماند برای 50 سال دیگر . 22 خرداد 84 هم از آن روزهاست . روزی که در 50 تومانی دانشگاه تهران شکل دیگری به خود گرفت . روزی که قبح حضور ما در خیابانها شکست . روزی که هنوز در گوش مان طنین دارد . ما زنیم ، انسانیم ، شهروند این دیاریم ، اما حقی نداریم . نه! سه سال خیلی زود است برای فراموش کردنش . قطعه فیلمی که از آن روزها هست را می بینم . اشکی می ریزم و انگیزه ای می گیرم . روز 22 خرداد مجبورم که سر کار باشم پس چه بهتر که امروز که یکشنبه 19 خرداد است و من بیکار ، دفترچه به دست بروم به سوی در خاطره ها . به سوی در بزرگ دانشگاه خاطره ها از سالیان دور تا به امروز . در دانشگاه تهران . تصمیم دارم دفترچه بدهم به آدمهای آنجا و امضاء بگیرم . به عنوان خبر نگار جلو می روم و این بار حرفهایم یک آغاز دارد و آن این است که اصلا از 22 خرداد چیزی می دانید ؟! اولین کسی که با او حرف می زنم دختر جوانی است که 21 سال دارد . 22 خرداد را اول به یاد نمی آورد اما با اشاره گذری من می فهمد چه روزی را می گویم . می گوید : " متاسفانه آن روز آنجا نبودم . اما بعدها از روز همبستگی زنان ایرانی که 22 خرداد است شنیدم . و بعد هم که کمپین آغاز شد بیشتر از آن روز به دانسته هایم اضافه شد . " معتقد است که آن روز ، روز بزرگی بود . روزی که شاید طول بکشد همانندش دوباره تکرار شود . بیانیه کمپین را امضاء کرده اما تا به حال فقط حرف دفترچه را شنیده و خودش را ندیده . یک دفترچه به او می دهم و از هم جدا می شویم . هنوز جلوی در بزرگ قدم می زنم . این بار سراغ زنی می روم که حدوداً 40 ساله به نظر می رسد . نمی داند روز 22 خرداد چه خبر بوده . دفترچه را به او نشان می دهم . عجیب است . او هم بیانیه را امضاء کرده اما دفترچه را ندیده . برایش از 22 خرداد می گویم . از آن روز که می گفتیم تساوی حقوقی ، خواسته ی جنبش ماست / قوانین ضد زن ، مانع پیشرفت ماست . گوش می کند . بعد سر درد و دلش باز می شود . از اینکه طلاق گرفته و از بچه اش دور است می گوید . اشک در چشمانش حلقه می زند . در چشمان من هم . این همه قساوت مردانه از کجای تاریخ نشات می گیرد ؟ برگه ای می گیرد . می گوید می خواهد شروع به جمع کردن امضاء بکند . تا به حال هم تنبلی کرده . برگه و دفترچه را به او می دهم و از او هم جدا می شوم . نفر بعدی دختری است که می گوید 26 ساله است و ریز جثه . 22 خرداد را خوب می شناسد . آنجا بوده و خوب به خاطرش هست . می گوید : " شاید باور تان نشود که می خواستم حتما آن روز اینجا باشم . از یک درس در دانشگاه حذف شدم اما آمدم به اینجا . " انگار این مرور خاطره ها حال او را هم خوب کرده . میله های وسط خیابان انقلاب را نشان می دهد و می گوید : " کفشهایم را در آوردم چون می دانستم برای رسیدن به جلوی در بی هیچ دلیلی با ممانعت ماموران روبرو می شوم و در نتیجه باید بتوانم راحت بدوم چون اصرار داشتم که آن روز را ببینم و لذتش را بچشم . از روی میله ها به این طرف پریدم . دنبال من چند نفر دیگر هم داشتند می پریدند یادم نیست که توانستند یا نه اما همه می خواستند حتما در حلقه زنان باشند . یک مامور مرا دید چون نمی گذاشتند از آن طرف بیاییم جلوی در . مامور اما از روی میله ها نپرید . دوید دنبال من . داد زد و بقیه را هم صدا کرد . " با خنده اینطور ادامه می دهد : " جیغ می زدم که اگر نگذارین بروم آن طرف همین جا وسط خیابان می نشینم و تکان نمی خورم ، ما که نمی خواهیم کار خلاف قانون بکنیم ، اسلحه هم که نداریم ، یعنی یک روز هم نباید این خیابانها مال ما باشد ؟ فضای خالی میان اتوبوسها را دیدم و ریزگی اینجای کار به دردم خورد ، خودم را چپاندم آنجا . یکی از زنان آن طرف مرز اتوبوسی دستم را گرفت و کشید . درد بدی در دستم احساس کردم اما به آن طرف رسیده بودم و این کامم را شیرین می کرد و به جای احساس درد می خواندم ای زن این حضور زندگی / به سر رسید زمان بندگی/جهان دیگری ممکن است / تلاش ما سازنده آن است . " هر دو حسابی خندیدیم . فرصت را مغتنم شمرده و حالا که مرا دیده 6 تا دفترچه و برگه برای امضاء از من می گیرد . یادش می آید که 22 خرداد نزدیک است . تبریک می گوید و می رود . نفر بعدی زنی است 52 ساله . مادربزرگ است . از 22 خرداد چیزی نمی داند . دفترچه ای به او می دهم و می گویم این سند 22 خرداد ماست . برایش بیشتر توضیح می دهم . از آن روز ، از کمپین و از قوانینی که بی صدا می خشکاند روح زنانه ای را که به آن اعتقاد دارم . تردید دارد . می گوید : " به چشمم شاهد این نا برابری ها نبوده ام و فقط شنیده ام و فکر می کنم آدم اگر در انتخاب همسر دقت کند کار به اینجا نمی کشد . اما دفترچه را می برم و می خوانم . " می گویم خوب به نوه هایتان فکر کنید . زندگی هیچ چیزش مشخص نیست . همیشه نباید منتظر ماند تا گرفتاری به سراغ آدم بیاید . باز هم قانع نمی شود . شاید حق با او باشد . قدرت اندیشیدن را از ما گرفته اند . همین هم که راضی به خواندن دفترچه شده برای من کافیست . مگر ما دنبال آگاهی زنانه نیستیم ؟! شاید او هم فردا امضاء کرد . همانجا قدم می زنم تا زنی را می بینم که محجبه است و چادر به سر دارد . جلو می روم و باب گفتگو را باز می کنم . از 22 خرداد نمی داند . برایش می گویم و او گوش می کند . هیچ نظری در این باره ندارد فقط می گوید زیاد این مسائل را دنبال نمی کند. اما از کمپین استقبال می کند . تا به حال از کمپین نشنیده است . برایش از خواسته های قانونی مان می گویم . از راهی که هر چند سخت و سنگین ، اما دارد پیموده می شود . او می گوید : " من هم موافقم . فکر می کنم هویت ما به عنوان یک انسان گاهی زیر سوال می رود . همین مسئله دیه خیلی من را ناراحت می کند . چرا من باید یک نصفه آدم باشم ؟ چرا شهادت من باید نصف شهادت مرد باشد ؟ مگر من کودنم ؟! " بیانیه را امضاء می کند . 4 دفترچه هم می گیرد . به او می گویم با ایمیل پشت دفترچه تماس بگیرد اگر کمک بیشتری خواست . تشکر می کند و می رود . نگاهی به ساعت می کنم . وقت زیادی ندارم . جایی قرار دارم و باید بروم . حیف که زمان همیشه مانع است . یاد همه دوستانم می افتم . دوستانی که آن روز اینجا بودند و امروز جای دیگر . همه کسانی که می دوند تا شاید روزی به آنجا که می خواهیم برسیم آخر زمین عوض شده اما هنوز بازیکنان همان بازیکنان هستند . |