شماره مقاله: 2114

مسیر:
صفحه اول > مقالات > خارج از چارچوب

لینک مستقیم:
/spip.php?article2114



برخی از حقوق برای کمپین یک میلیون امضا محفوظ است.

باورهاي مردسالارانه

زنان و رسانه ملی

سياوش خدايي

شنبه25 خرداد 1387


این مقاله به هیچ عنوان سعی ندارد درباره منشا مردسالاری صحبت کند. فقط درباره اینکه مردسالاری فعلی چگونه فکر می کند و دنیا را چگونه تبیین می کند صحبت می کند. بنابراین ایندو مسئله را نباید با هم خلط کرد. یعنی منشا مردسالاری و ساختار فکری حاکم بر آن.

برای شناخت کارکرد صدا و سیما در نظام مردسالار که هم اکنون با آن روبرو هستیم، لازم است در ابتدا به بررسی ساختمان فکری آن بپردازیم. برای آنکه ساختار فکری خود را جایگزین نظام مردسالار فعلی کنیم، لازم است تا به درستی آنرا بشناسیم و آنرا به همان شکلی که هست، نه آن شکلی که صاحبان آن می گویند، بشناسیم. برای اصلاح یا نابودی هر چیزی، اولین قدم شناخت آن است. شناخت صحیح، به منظور اصلاح یا نابودی آن، یعنی آگاهی از ضعفها و ساختار حاکم بر آن؛ و همین ضعفهاست که راه فرو ریختن یا اصلاح آنرا نشان می دهد. آنچه مسلم است ساختار حاکم تمایل دارد اجتماع را به سمت تفکرات خود سوق دهد و در صورتی که مخالفتی با آن نشود، ایده آل حاکمان، تسلط تفکرات آنهاست که با ابزارهای مختلفی از جمله رسانه به آن جامه عمل می پوشانند.

بنای ساخت فکری فعلی، اصل سکون است. یعنی اعتقاد به اینکه انسان و جهان، ذاتی غیر قابل تغییر دارد. یا حداقل قسمتی از ذات آن قابل تغییر نیست؛ و البته باید توجه داشت که همه آنچه آنها می گویند منجمد نیست و قابل تغییر است. سکون یعنی عدم تغییر؛ نه به معنای عدم تحرک. تحرک یعنی جابجایی؛ یعنی تغییر مکان که البته می تواند در شرایط مختلف به معانی مختلفی نیز درآید. هر چه هست تغییر محتوا یا ماهیت نیست. محتوای انسان را بدون تغییر دانستن، یعنی او را همانند جنس سختی دانستن. همانند خشکی مغزی ای که معتقد است تجاوز، جزئی از ذات انسان است و قابل تغییر نیست. اصل سکون(عدم تغییر) مهمترین محور مردسالاری فعلی است. یعنی معتقد است که مرد دارای خصوصیتهای ذاتی است که تغییر نمی کند و در مقابل این خصوصیتها، وظایف و حقوقی ابدی دارد. همین سخنان درباره زنان نیز شنیده می شود. این اصل به ظاهر جزئی ولی مهم، بر همه ساختار فکری آنها سایه می افکند. یعنی زمین همین است. از ابتدا همین بوده و همین نیز خواهد بود. تکامل بشر و سیر تاریخی او معنایی ندارد. این ایدئولوژی به ما می گوید که مرد و زن، دو جنسیتی هستند که همیشه، حداقل در ذات همین بوده اند و همین نیز خواهند ماند. یا حداقل بعد از زمان مشخصی که به تکامل رسیدند دیگر تغییر نمی کنند. پس قوانین، وظایف و حقوق آنها نیز مشخص است. همینجا صدایی از درون این ساختار می شنویم که می گوید "ما با توجه به زمان و مکان، قوانین، وظایف و حقوق را تغییر می دهیم و با زمانه و مکان خاص وفق می دهیم." برای ما ایرانیان البته این دروغی است که مثل روز روشن. مثل منِ درونمان، به ما نزدیک است و از ما دور نیست. ما آنرا لمس می کنیم. عینیت دارد و تصور ذهنی ما نیست. اگر شما اینگونه هستید پس جواب فریاد برابری خواهانه زنان کجای تفکر شما جای دارد؟ هم اکنون چند قانون متناقض با خواسته و حقوق زنان در قوانین ما جاری است؟ فراموش کرده اید که حتی در برابر خواسته زنان جامعه که می گویند ما هوو نمی خواهیم چه کرده اید؟ و باز تعدیل و تعدیل و تعدیل.... هیچ تغییری در کار نیست. هر آنچه هست تعدیلهای ظاهر فریب است. تعدیلهایی که اصل موضوع را تغییر نمی دهد. آنرا بیش از پیش عوامانه تر می کند. حکایت بلامانع دانستن ازدواج مجدد مرد در صورت رضایت همسر از این دست تعدیلهاست. صحبت دیگر این است که اگر شرایط جامعه به گونه ای وارونه شود که دقیقا" عکس قوانین شما عین عدالت باشد، آنرا دقیقا" وارونه می کنید؟ مثلا" اگر حق طلاق یک طرفه زن، عین عدالت باشد به آن رضایت می دهید؟ یا حتی تعدد شوهر؟ اگر می گویید نه یعنی اینکه اصولا" تا جایی به تغییر پابندید که در ذات قضیه تفاوتی ایجاد نشود. همینجا دوباره صدایی شنیده می شود: کرامت انسانی چه می شود؟ عجب! پس حالا که در موضع ضعف قرار گرفتید کرامت انسانی! همانگونه که تعدد شوهر کرامت انسانی را خدشه دار می کند، تعدد همسر شما نیز کرامت انسانی را خدشه دار کرده و می کند. ذات تفکر فعلی بر مبنای سکون یا تغییر بسیار بسیار اندک و عقبتر از جامعه استوار است. این دلیل وجودی کمپین یک میلیون امضا است. یعنی قوانینی که عقبتر از جامعه ماست. قوانینی که در چهارچوب تعدیل بسیار آهسته است. تغییری که ملموس نباشد معنایی ندارد. در کلام به آن معتقد هستند ولی در عمل چیز دیگری می بینیم. اندیشه آنکس که می گوید به سکون معتقد نیست ولی "اقدام متناسب، کافی و لازم" نمی کند، لایق زباله دانی تاریخ است. تئوری اجتماعی بدون عمل، جایگاهی ندارد. این تفکر معتقد به سکون است و سکون جزء ذات آن است.

وجه دیگر سکون، مقاومت در برابر تغییر است. این اصل دیگر نه تنها غیر قابل انکار، که کاملا" ملموس است. مقاومت در برابر تغییر کار را به آنجا می کشاند که هر آنچه تغییر کرد، مقاومتی ایدئولوژیک و بر ضد خودِ تغییر ایجاد می کند. یعنی سکون، ما را به آنجا می رساند که "نباید" تغییر کرد. حتی اگر تغییر را لمس می کنیم. همین می شود که ارکان مختلف نظام، در برابر تغییرات جامعه مقاومت می کند و سعی در "تغییر" وضع فعلی به سمت سکون اولیه می کنند. یعنی تغییر، فقط زمانی مشروع است که از سکون اولیه دور شده باشیم و به سمت آن دوباره بازگریدم. نشانه های آنرا در رسانه و ابزارهای اطلاع رسانی می بینیم. در برخورد قهری با بدحجابی و یا دهن کجی به تغییر جامعه با ارایه لایحه حمایت از خانواده. اجتماعی که تغییر کرده و زن را به عنوان وجودِ مستقل دانسته، اینک باید دوباره تغییر کند و به سمت سکون ابتدایی بازگردد و زن دوباره موجودی شود که چه در زندگی، چه در هنگام مرگ در خدمت مردِ خود باشد. مردی که هستی زن در او معنا پیدا می کند. او وظیفه دارد در اختیار مرد باشد؛ حتی اگر احساس، روح، استقلال و در یک کلام "من اش" معنا نداشته باشد. "منِ" زن، بی معنی است. باید او را به سمت گذشته سوق داد. هستی تغییر ناپذیر است و آنچه ساختار فکر ما تعیین کرده "نباید" تغییر کند. تناقض فکری این تفکر همینجاست. هستی دارای سکون است؛ یعنی تغییر نمی کند یا نباید تغییر کند. اگر تغییر کرد، فورا" جایگزین معرفی می شود: سکون گذشته! همچنین است مسایل مربوط به استقلال فکری و مالی زن. تریبون اختصاصی این تفکر به طور دایم در حال درآوردن ادای روشن فکری است: تفکر ما استقلال مالی زن را تایید کرده و ما نیز به دنبال آن هستیم. ولی اجازه کار زن در اختیار شوهر است! و این حقی ذاتی و ابدی است. ببخشید ابدی که البته نیست. ولی ما آنرا تغییر نمی دهیم! برده می تواند آزاد باشد به شرط آنکه در خدمت صاحبش باشد! صدا و سیمای ما که کوته فکرانه در مقابل تغییر مقاومت می کند، لاک دفاعی مسخره ای را انتخاب کرده است. تفکر حاکم می بیند که جامعه تغییر کرده است. این تغییر خوشایند او نیست. او می بیند امروزه نه تنها اکثریت مطلق زنان، که مردان نیز مخالف بسیاری از قوانین از جمله چند همسری هستند. صدا و سیما هم که جزء بزرگترین و تاثیرگذارترین رسانه های کشور است، راه را در فرهنگ سازی تفکر ساکن سابق می داند که چند همسری یکی از آنهاست. آنها می دانند که باید در ابتدا این مسایل مختلف را به گونه ای که دوست داشتنی و زیباست نشان دهد: زنی که برای شوهرش خواستگاری می رود. این از نظر آنها زیباست که زنی با تمام عواطفش، تمام و کمال در خدمت همسرش باشد؛ یا مردی که شهوت ران نیست، ولی خوب بیچاره عاشق شده! چه باید بکند؟ رسانه بسیار خوبی برای اینکار انتخاب شده است. راه خوبی نیز انتخاب شده. چهره ای مظلوم از بشر که با تغییر قوانین بیچاره خواهد شد: "با دختران بی شوهر چه کنیم؟" موضع ضعف تفکر حاکم کاملا" آشکار است. کافیست ما نشان دهیم آنها نه تنها نگران زنان جامعه ما نیستند که اصلا" مسئله را اشتباه طرح می کنند. مظلوم نمایی و تغییر موذیانه امور به سکون سابق تاکتیک جدید این تفکر است.

اجتماع همواره در حال تغییر است و متناسب با آن رفتار بشر نیز تغییر می کند. خوب و بد آن مطرح نیست. فقط مهم این است که تغییر می کند. تغییر یعنی پویایی و رمز پویایی، یعنی قبول تغییر و حرکت متناسب با آن. یعنی قبول درست سابق و اشتباه فعلی و یا بالعکس. تفکر حاکم جامعه ما منجمد است. او تغییر را نمی پذیرد. حقوق زن را نمی پذیرد. چون به سکون سابق معتقد است و می گوید: زن، زن است و مرد، مرد. جهان نیز همین است. ما معتقد به تغییریم. ما فقط معتقد به حقوق زن نیستیم. ما معتقد به این هستیم که: حق، حق انسان است. نژاد و قوم و قبیله و جنسیت و هیچگونه تبعیضی نمی شناسد. البته صحبت از اینکه کدام حق صحیح است و کدام اشتباه بحثی است که در این نوشته نمی گنجد. همینجاست که می شونیم که می گویند ما نیز همینرا می گوییم! شما هرگز اثبات نکرده اید حقوقی که تعریف کرده اید صحیح است. نتیجه عینی قوانینتان نشان واضحی است از اشتباهات شما. جزء جزء برابر دنیای ما، کلی را می سازد که برابرانه، یعنی هر کس به اندازه لیاقت و توانایی اش، از آن بهره مند خواهد شد. این دقیقا" همانجایی است که تفکر حاکم با استفاده از آن عوام فریبی می کند. زنان تونایی هایی دارند که در ذات آنهاست و مردان نیز به همچنین. پس زن، زن است و مرد مرد. آنها همین هستند که هستند. از همینجاست که فرهنگ سازی چند همسری (تفکر منجمد و ساکن سابق) آغاز می شود. مردان توانایی هایی در ذات خود دارند که لایق حقوق فعلیشان می شوند. آنها لایق همه حقوقی (از جمله چند همسری) می شوند که به آنها داده شده است.

تفاوتی است بین آنچه می کنیم و آنچه به آن معتقدیم. گرچه آنچه می کنیم در کل برگرفته از آنچه به آن اعتقاد داریم است. آنچه "واقعا" به آن معتقدیم؛ نه آنچه می گوییم. صرفا" ساختار عملی ما اهمیت دارد. آنچه می ماند رفتار ماست و قضاوت درباره ایدئولوژی مان نیز رفتاری است که در نتیجه آن بروز می کند. به عبارتی هدف ایدئولوژی اجتماعی آنها در نهایت تعریف الگویی رفتاری است. که البته به ناچار معنایی پیدا می کند که در چهاچوبی مسخره محدود شده است. ممکن است صدها تئوری زیبا درباره لزوم عدالت داشته باشیم. منتها در اجرا، جز بی عدالتی چیز دیگری انجام ندهیم. تئوری در حیطه عمل کارایی اش را نشان می دهد. بنابراین صحبت از اینکه ایدئولوژی ما اینرا یا آنرا گفت یا نگفت، بلکه پیروانش چنان کردند یا نکردند، سخنی است از سر استیصال. باید دید ضعفهای آن تفکر در کجا بود که چنین شد. آیا قابل ترمیم است؟ اگر هست باید آنرا اصلاح کرد و اگر نه آن مکتب ساکن و منجمد است و روزی به پایانش خواهد رسید. تصورات ما، ادراکات ماست از دنیا؛ و صد البته تغییر پذیر و ابطال پذیر. تصوری که انسان گذشته و رفتارهای او را مصون از تغییر بداند لایق مردن است. دوباره صدای فریادی می شونیم: پیروان این مکتب به درستی حرف آغازگرانش را نفهمیدند! منظور شما چیست؟ آنها گنگ حرف زده اند؟ اگر گنگ حرف زده اند به درستی به ما بگویید چه گفته اند. بسیار واضح و با حداقل ابهام. اگر نمی توانید بگویید آنها چه گفته اند، چه تضمینی وجود دارد که در آینده نیز حرف آنها را اشتباه نفهمید؟ اگر واضح حرف زده اند، آیا از خیالاتی حرف زده اند که در حیطه عمل قابل اجرا نیست یا نمی تواند اجرا شود؟ اگر پیروانش بدان عمل نکرده اند حتما" نقصی در جایی بوده است که راه سوء استفاده از آن باز بوده است. چه کسی می تواند ادعا کند حرمسراهای گذشته ( و احیانا" آینده) استفاده از قوانین مکتب شما نبوده است؟ شما گفته اید بی نهایت همسر صیغه در صورت داشتن توان مالی؛ پیروان شما نیز به این حرف عمل کرده اند. جایی از کار اشتباه است؟ شما خود اجازه سوء استفاده از آنرا داده اید. شما این اجازه را به مردان داده اید و باید از رفتار گذشته خود پوزش بخواهید. خشک مغزی است که هر چه بد کرده ایم را به پای پیروان ایدئولوژی بگذاریم و خود آنرا فراموش کنیم. یا شما ساکنید، یا مکتبتان، یا نتیجه مکتبتان. در هر صورت ما با سکون شما مشکل داریم. در همین زمینه تفکر حاکم گامهای موثری در عقب گرد جامعه بر داشته است. نمونه ای از آن را اخیرا" در صدا و سیما دیدیم. با نشان دادن چهره مثبتی از حاج یونس در سریال "میوه ممنوعه" به سرعت آغاز فرهنگ سازی به سمت گذشته را آغاز کرده اند. حرکت موذیانه ای آغاز شده است تا فرهنگ چند همسری و صیغه را در بین مردم آغاز کند. حرکتی که در ابتدا چهره ای نه چندان بد از این مردان نمایش می دهد. مردی که از قضا بد هم نیست و حتی دوست داشتنی است و بنا به هر دلیلی عاشق زن دیگری می شود. صحبت نگارنده بر سر این نیست که دلایل چه هستند و اصلا" منطقی هستند یا نه. برای من همیشه سوال بوده که چرا فقط یکبار، آنهم محض رضای خدا دیده نمی شود که زنی که ازدواج کرده، و اتفاقا" انسان بدی هم نیست، عاشق مرد دیگری شود؟ و از قضا به همین راحتی موضوع را با همسرش در میان بگذارد! اگر قرار بر عاشقی است هر چیزی محتمل است. صد البته از دید آنها نشان دادن زن در این وضعیت توهین به کرامت انسانی اوست!
از سکون، اصل دیگری زاده می شود که "اجزای یک بافت در هم تنیده را از هم جدا می کند." زن، زن است و اجتماع اجتماع. و ایندو از هم جدا هستند. هیچ رابطه ای میان ایندو وجود ندارد. زن ذاتا" زن است و اجتماع او را زنِ فعلی نمی کند. او فلان چیز است چون زن است؛ و اگر بهمان نیست چون نمی تواند باشد و ایدئولوژی ساکن می گوید باید فلان باشد یا با کمی تعدیل می تواند باشد. پس باید همانکه مکتب می گوید باشد. اگر او بخواهد تغییر هم کند، نباید بکند. چون زن، زن است. نمی تواند هم زن باشد هم حقوق مرد را داشته باشد. همانند آنکه مجرمی را اعدام می کند برای درس عبرت دیگران؛ بدون اینکه ببیند اجتماع چه کرده است. یا او چگونه رشد یافته که مجرم شده است. مجرم، مجرم است و اجتماع اجتماع! زنان تغییر کرده غرب، باید به سمت انجماد فکری ما سوق داده شوند. این شعار تفکر حاکم است. سکون برای همیشه در برابر تغییر دوام نمی آورد. عقب نشینی نظام فکری حاکم نه از این جنبه که تغییر کرده یا می خواهد تغییر کند، که از آن جنبه است که طرف ضعیفتر از لباس دوست بهتر می تواند ضربه بزند. تفکر حاکم ما همواره می خواهد القا کند زن نمی تواند و نباید چیز دیگری باشد. اگر چیز دیگری باشد، دیگر زن نیست. زن یعنی آنچه ما تعریف کرده ایم. یعنی آنچه در سریالی همانند "بانویی دیگر" نشان داده ایم. زنی که در همه حال باید در فکر شوهر داری باشد. او زاده شده برای خوب شوهر داری. نه حتی برای بچه داری و حتی شیر دادن به کودکش. زیرا که از بابت آن دستمزدش را دریافت می کند. او فقط ملزم به خوب شوهر داری است. در این راه او باید از همه چیزش گذشت کند. لفظ "زن می باید در ازای دریافت وسایل امرار معاشش به هر لذتی که مرد خواست تن دهد و بدون عذر شرعی به خواسته های او نه نگوید" شاهد گفتار ماست. او نباید از لذت شوهر چیزی بکاهد. خواه این لذت در بچه خواستن اوست یا لذت جنسی یا هر چیز دیگری که مناسبات مردسالارانه معرفی کرده است. فقط ایدئولوژی باید او را از چیزی منع کند. دوباره سوالی مطرح می شود: اگر در این سریال منظور شما فداکاری زنانه بوده است، چرا دوباره محض رضای خدا، شرایطی که کاملا" ممکن است معکوس آن نیز اتفاق بیافتد نمایش داده نمی شود؟ از قرار معلوم فداکاری های اینچنینی فقط زنانه است؟ چرا؟ چون او زن است و فقط او باید این فداکاری را انجام دهد! همه چیز در راستای عقب گرد تدریجی به سمت انجماد فکری گذشته است. این تاکتیکی است موذیانه که تازه آغاز شده است. در ابتدا باید نشان داد که زن در شرایطی راضی است، یا می تواند، یا باید راضی باشد. حتما" در مرحله ای اینرا از بدیهیات می دانید که زن نباید مانع لذت شوهرش شود. و در مرحله بعد اینرا حق بی چون و چرای مرد می دانید که اصولا" جزء حقوق اوست.

دولت، مردم، مجرم، زن و مرد را نمی توان از هم جدا کرد. آنها پدیده هایی ساکن نیستند. آنها دائما" در حال کنش و واکنش هستند. عقیده به سکون، کلیشه می سازد. کلیشه جنس-نقش و تقسیم بندیهای ازلی و همیشگی میان موجودات: یک زن، زن است. او چیز دیگری نمی تواند باشد یا نباید باشد. چون یک زن است. او هیچ چیز نیست به جز یک زن. پس بنا به این دلیل و خصویتهای ذاتی غیر قابل تغییرش، نقش، وظیفه و حقوقی به او تعلق می گیرد. پس سکون و جدا کردن اجزای یک بافت در هم تنیده از هم، تقسیم بندیهای نقش-وظیفه-حقوق را می سازد. او این نقش-وظیفه-حقوق را دارد، چون چیز دیگری نمی تواند باشد و داشته باشد. همین است که هست. همانکه در گذشته بوده و در آینده نیز خواهد بود. پس تضاد وارد ماجرا می شود. یک زن، حداقل به لحاظ نقش-وظیفه-حقوقش نمی تواند مرد باشد. او نمی تواند مرد باشد. او نمی تواند هم زن باشد هم وارد دسته بندی مردانه شود: پس نقش-وظیفه-حقوق مرد به او نخواهد رسید. این نگاه آخری علنی ترین و ملموس ترین چیزی است که در نگاه مردسالار فعلی می بینیم. این چیزی است که علنی اعلام می کنند و از آن دفاع می کنند. بدون اینکه به مخالفان اجازه دفاع داده شود. خود را محق مطلق می دانند و صدای مخالفان را یا خفه می کنند یا نمی شوند یا نمی خواهند بشنوند.
یک زن نمی تواند قهرمان باشد. او قهرمان می سازد. قهرمان شدن در حیطه تقسیم بندیهایی که او در آن قرار دارد نیست. او نمی تواند و نباید نان آور و رییس خانواده باشد. او مرد نیست؛ زن است. پس جواب بسیاری از سوالات داده می شود: اینکه چرا محض رضای خدا فقط یکبار زن را در موقعیتی همانند حاج یونس (میوه ممنوعه) قرار نمی دهید، به شرطی که همان نتایج را بگیرید؟ چون فقط حاج یونس "حق" دارد چنین باشد و همسرش هم "اصولا" حق ندارد چنین باشد. مسئله حل شده است.

تغییرات گذشته به سرعت به سمت نفرت از چند همسری به پیش رفت. این چیزی بود که اعتقاد به سکون اجباری گذشته را به خطر می انداخت. از کجا باید عقب گرد را آغاز کرد؟ از تاکید بر تضادها و تقسیم بندیها و خصوصیتهای ذاتی زن و مرد. زن بنا به زن بودن نمی تواند وظایفی که را برای مرد تعریف شده به دست آورد. او نمی تواند قاضی باشد چون قاضی بودن با زن بودن در تضاد است. اگر او قاضی باشد دیگر زن نیست. چون جنسیت حقیقی او آنچه او با آن متولد شده زن است، پس هیچگاه حق قاضی شدن ندارد. آموزش و تکامل فکری او به سمت مثلا" قاضی شدن معنا ندارد. نقش جنسیتی او با قاضی شدن در تضاد است. او نمی تواند رهبر کشور باشد. چون رهبر کشور بودن در وظایف او نیست. هر اندازه که او شعور و قدرت تفکر و رهبری داشته باشد اهمیتی ندارد. او بنا به جنسیتش نمی تواند رهبر باشد. از سکون به اصل تضاد رسیدن بسیار ملموس و عینی است. همه روزه می بینیم که اینگونه استدلال می کنند که فلانی چون زن است نمی تواند فلان نقش-وظیفه را داشته باشد:
زن و چه به این کارا!

مفهوم تضاد در تفکر مردسالار حاکم از جایگاه ویژه ای برخوردار است و صد البته برای توجیه آن عبارت پردازیهای زیادی نیز انجام می شود. مانند اینکه فلان کار در شان زن نیست یا زن نباید بهمان کار را انجام دهد چون در شان او نیست. البته می دانیم که ظالمان تاریخ همیشه زبان توجیه گر خوبی داشته اند. یک بار با نام اینکه آیا سیاه پوستان نیز روح دارند؛ روز دیگر با توجیه اینکه پاپ معصوم است و... اما از آنجا که ما در کشوری آزاد (!؟) زندگی می کنیم بنابراین حق خود می دانیم که رفتار دوستانمان را با فهم خود تحلیل کنیم.

از نمودهای تفکر حاکم "تضاد" است که در یکی از مقالات پیشین مختصری به آن پرداخته شد. تضاد عینی ترین ادعای نظام مردسالار فعلی است و انکارناپذیر است. مثلا" زن نمی تواند قاضی شود چون در شان او نیست! در شان او نیست حرف مفتی است که توجیه بسیاری از ظلمهای تاریخی به زنان بوده است. بهتر است این عبارت را به شیوه درست آن به کار ببریم: یک زن نمی تواند همزمان هم زن باشد هم قاضی! او زن است و زن بودن با قاضی بودن در تضاد است. بسیاری از قوانین جاری کشورمان ناظر به همین اصل است. یک زن چگونه می تواند هم مادر باشد و هم نان آور خانواده؟ او بنا به جنسیتش نهایتا" فقط می تواند مادر خوبی باشد. جالب اینکه همین "اصل" راجع به مردان به فراموشی ذهنی تبدیل می شود: یک مرد می تواند همزمان هم پدر خوبی باشد و هم نان آور خانواده. بنابراین منظور از اصل تضاد در وهله اول، تضاد منافع نظام مردسالار با برابری زنان و مردان است و در ادامه نمود آن، تضاد زن بودن با برابری جنسیتی است.

بارها شنیده ایم که این بیم می رود که با ورود هر چه بیشتر زنان به محیط های کاری و فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی خارج از خانه، نظام خانواده دچار سستی شده و از هم بپاشد. زن را در مادر تعریف کردن و کانون خانواده را وابسته به خانه نشین بودن زنان دانستن از همین اصل تضاد بر می خیزد. عجیب است که فمینیستها متهم می شوند که می خواهند مادری را نابود و بنیان خانواده را نابود کنند! البته بی سوادی و حماقت دوستان عزیزمان چندان چیز جدیدی نیست؛ ولی آنچه از گفته هایمان پیداست این است که می خواهیم پدری را زنده کنیم و کانون خانواده ای بر اساس برابری زن و مرد تشکیل دهیم. مردی که در نقش حاکم خانواده و سرور و سالار زن و فرزندان تعریف شده او را از پدری واقعی دور کرده است. مادری با کار بیرون در تضاد نیست دوستان عزیز! اینرا همه فهمیده اند. هر چه بیشتر زور بزنید بیشتر در اعماق باتلاق تفکراتتان فرو می روید!

پس تضاد در تفکر مردسالار فعلی این معنی را پیدا می کند که بسیار از وظایف به اصطلاح مردانه و در نتجیه حقوقی که به دست می دهد با زن بودن و زنانه شدن در تضاد است. خود مردانه بودن چیزی البته بحث مجزایی است که باید جداگانه به آن پرداخت. اما نکته ای که به کمپین ارتباط مستقیم پیدا می کند قوانین حقوقی است. بخش مهمی از ظلمهای تاریخی به زنان همانند حق طلاق یکجانبه مرد را متضاد با روحیه زن دانسته اند. می خواهم بگویم که استدلال فوق از نمادهای تضاد و استواری نظام مردسالاری است. یعنی پیش از توجیه های دوستان عزیزمان باید به این نکته توجه شود که اصولا" نابرابری حقوقی جزئی از ساختار نظام مردسالاری. "پی" ساختمان آن نیست. ولی ظاهر ساختمان آن است. البته دوستان عزیز ما اولین کسی هستند که به مقدسات برای توجیه ظاهر این ساختمان مراجعه می کنند. اگر همین مقدسات را از آنها بگیرید به علم، و فقط آن قسمتی از علم که توجیه کننده آنها باشد مراجعه می کنند. اگر در توجیحات را در علم نیابند چیز دیگری علم می کنند و در نهایت زور بازو را که دیگر به راحتی می یابند!

قوانین حقوق نا برابردر تضاد با قسمتی از نظام مردسالار است و تاکید بر متضاد بودن زن بودن و حقوق برابر داشتن از نمودهای آن است. مثلا" حق طلاق دو طرفه کاملا" متضاد با برتری مرد در روابط زناشویی است. را حل دوستان ما چیست؟ پاسخ بلافاصله آماده است: زن بودن با حق طلاق داشتن در تضاد است. چگونه زنی که جزوی از اموال شوهر است می تواند با مالکش یعنی شوهر برابر باشد؟ تفاوت عمیقی است میان برده و برده دار که برای بقای این نظام لازم است این تفاوتها ادامه یابد. ده ها توجیه به زعم دستان ما "منطقی و عقلی" در توجیه قوانین نابرابر ارایه می شود که البته اگر انتهای هر کدام از آنها را نگاه کنیم می بینیم برابری حقوق در ابتد و در ظاهر امر در تضاد با زن بودن و در اصل متضاد با منافع نظام مردسالار است. اگر قانونی به نفع زنان تصویب شود نه از روی قبول اشتباه که از روی آن است که دیگر منافع را حفظ کنند. هزینه های نظام مردسالار از حفظ چیزی بیشتر شده و آنرا به قیمت حفظ سایر منافع فدا می کند.

حال اگر ما نظام مردسالار را یک قدم یک قدم به عقب برانیم، یعنی قوانین برابر یا نسبتا" برابر را به دست آوریم، آیا باز هم توجیه "با زن بودن در تضاد است" از بین می رود؟ بی شک هرگز به کلی از بین نخواهد رفت. قوانین ظاهر نظام مردسالاری هستند. بطن آن در رفتار و کردار و گوشت و پوست و استخوان ماست. قوانین را قهری نیز می توان عوض کرد؛ ولی رفتار اجتماعی پروسه ای طولانی مدت است. البته آغاز تغییر نگاه "با زن بودن در تضاد است" و در نتیجه سست شدن پایه های نظام مردسالار مدتهاست که آغاز شده است. زمانی درس خواند زن حرام و عامل فساد بود. زیرا زن بودن با تحصیل در تضاد بود. امروز کار اجتماعی زن به تدریج به سمت "در تضاد نبودن" به پیش می رود و فردا....

پایه های نظام مردسالار از همین جا سست می شود. از آنجایی که دقیقا" منافع این نظام با رفتاری که چه به شکل قانونی و چه به شکل اجتماعی زنان را با جنسیتشان تعریف می کند. سست کردن پایه های تعریف جنسیتی بزرگترین دستاورد جنبش زنان است. این سست شدن همراه است با تابوشکنی، عدم پذیرش ظلم، طلب کردن حق و... و در نهایت فروپاشی نظامی که پایه هایش در ذهن و جان مرد و بر اساس تفکر مظلوم پروری و تضاد باوری است. هنگامیه نظام اجتماعی جدید، یعنی برابری جنسیتی برقرار شود، دیگر بازگرداندن قوانین سابق نه فقط با اعتراض زنان، که با اعتراض مردان نیز همراه خواهد شد. مردان نیز می آموزند که منفعت زنان عین منفعت خودشان است. نه از آن جنبه که خواهری و مادری و همری و دختری و دوستی و... دارند. از آن جنبه که آموخته اند "جزء جزء برابر، کلی برابر، یعنی هر کس به اندازه لیاقت و توانایی اش" می سازد.

آن روز دیگر مقدسات اولین توجیه دوستان عزیزمان نیست؛ یا حداقل به سادگی فعلی اولین توجیه نیست. زیرا پاسخ خواهند شنید: برابری فعلی مقدس تر است.